دعانویس خسروآباد
دعانویس خسروآباد سرم را بالا آوردم و به سمتش قدم برداشتم ، همان شخص قبلی داشت با گامهای بلند به سمتم میآمد . او کلمهای نگفت و حتی اگر چیزی گفته بود، من قصد جواب دادن نداشتم. او به راهش ادامه داد، داروفروش که به نظر نمیرسید هرگز بخواهد سر راه کسی قرار بگیرد، با […]
دعانویس چوار
دعانویس چوار حالا که گفتی ، توپ… بله. قبل از اینکه گربه از سقف بیفتد، من دعا نویسی تنها روی ایوان نشسته بودم که سه نفر از آنها از پشت گلها بیرون آمدند، برگهای [#”grass radical/further”, 221-3] را به موکل جن صورت خود گرفتند ، با کنجکاوی به من نگاه جادو کهن کردند و مانند […]
دعانویس بیدخون
دعانویس بیدخون کاگا عبور کردم و آن خانم سفیدپوست را آنجا دیدم.» «چی، اوکانه را دیدی؟ کاگا؟ طلسمات آیا او همین نزدیکیهاست؟» «درسته. ما اخیراً ساخت و ساز رو شروع کردیم و من کافر به خدمه راهآهن کوریکارا نفوذ کردم و سعی کردم دو یا سه نفر دیگه از افراد بااستعداد رو برای پیوستن به […]
دعانویس کیان
جادو سیاه پیدا کند اسبی است که تازه همزاد دیده بود . مدتی کافر فکر کرد، سپس ناگهان به سمت او برگشت، پارچهای برداشت و آن را داخل ظرفی که در نزدیکیاش گذاشته بود ریخت، مثل ریختن آب، آن را نگه داشت و سعی کرد با دستش آن را باز کند . جادو شدن (آه، […]
دعانویس ایوان
دعانویس ایوان «همزمان با آن دانشآموز، صاحب خانه اصلی بسیار خوشحال شد و پرسید که آیا مقداری ساکی میآورد . او گفت فقط شام را بیاورد و سپس دوباره شب چیزی بپزد تا با چای سرو کند و چای را نیز در یک قابلمه سفالی بیاورد . بنابراین من با یک پارچه فوروشیکی و یک […]
دعانویس آبدان
دعانویس آبدان میتوانی آن را با خودت ببری؟ از تو میپرسم، هی.» خانمهای چایخانه از طرز صحبت غیرمعمول این ارواح مشتری شگفتزده شدند . شیمانو که ۴۴ سال داشت ، انگار که میخواست بگوید این نوعی بدهی کارمایی از زندگی گذشته است، گیج شده بود و با نگاهی ناراضی گفت: «بله، میخواهی کافران آن اسب […]
دعانویس نخل تقی
دعانویس نخل تقی کند، و حالا تو هم داری سر و صدا میکنی . پس مهربان باش، اشکالی ندارد، بعد من کیمونویم را زمین میگذارم و میگذارم روی آن استراحت کند، این کمکی به تو نخواهد کرد، هیچکدامشان استراحت نخواهند کرد، پس این را در نظر داشته باش.» آن دو از چپ و راست از […]
دعانویس سرابباغ
دعانویس سرابباغ به عنوان رستوران نیز فعالیت میکند. وقتی فرماندار تازه منصوب ارواح شده از توکیو آمد ، پردهای جلوی ورودی آویزان کردند، یک اتاق کاملاً جدید ساختند و آن را طوری آماده کردند که مردم بتوانند از دروازه داخل را ببینند ، و من شیاطین زیر لبه بام در طرف پیشینه تاریخی دیگر ایستاده […]
دعانویس بندر ریگ
دعانویس بندر ریگ حال، هر سه تای ما اینجاییم، پس کدومشون مومو و کدومشون ساکورا هستن؟” “مگه فقط یکی شیاطین از اونا نیست ؟” “در هر صورت، ما با شما انرژی مثبت مشورت نمیکنیم، بنابراین فرقی حاجت گرفتن نمیکنه که ماروماژ باشه، یه نون یا حتی یه نون کامل.” “اما خب، با اون ظاهر، درست […]
دعانویس دلگشا
دعانویس دلگشا انگار چیزی قرار است کشیده شود. او آن را کاملاً درآورد و سر راهبش نمایان شد، اما آن هم انگار میگفت ” بععععع !” و پوزخندی میزد که چهره خودش را ترسناک نشان میداد. بنابراین یقهاش را مرتب کرد، بالشش را دوباره مرتب کرد و خودش را آرام کرد دعانویس و درست زمانی […]
