دعانویس بندر کنگان

همچین حسی ندارم، حس گریه کردن یا هیچ چیز دیگه‌ای ندارم، اما دلم براش می‌سوزه.» پسر گفت طلسم نویس و اشک در چشمانش حلقه زد و دیدم که موهای سیاه و خالص و زیبایش روی گل‌های دوتزیا می‌لرزید . اگر این اشک‌ها به وجودش نفوذ می‌کرد، حتی ابطال کردن جادو بدن او-یوکی که توسط او […]

دعانویس گندمان

دعانویس گندمان مردان نیامدند ، زیرا فکر می‌کردند که بهتر است با بستنی ارزان بخوابند تا اینکه با یک بطری ساکی ماه را تماشا کنند . همزاد در دعاگر واقع ، بیشتر آنها نیامدند . مرد جوان رو به دختر جادو سیاه کرد: «سلام، آقا .» مرد جوان … دستش را به آب زد . […]

دعانویس منج

دعانویس منج دستش سایه‌ی کم‌رنگی را که مثل دسته‌ای از ساقه‌های آبی می‌درخشید، دنبال می‌کرد . « نور … ماه… سایه… حالا.» او گفت و سبد را دعا برداشت و خودش را آماده کرد. دیوار روبرو از قبل کافران کمی روشن شده بود، و دعا او سبد را چرخاند و درست به شیاطین دعانویس همان […]

دعانویس زرنه

دعانویس زرنه پوشش ابری تیره دیده است، ابرهای باریک به زمانی نزدیک می‌شدند که به راه شیری تبدیل شوند. … انگار آن را در کودکی‌اش می‌دید، یا مثل یک رویا بود، یا شاید تعویذ صحنه‌ای بود که ناگهان از درون ظاهر شد، وقتی که در زندگی گذشته‌اش ملاقات کرده بود . صبر کن، او می‌خواهد […]

دعانویس تنگ ارم

دعانویس تنگ ارم گذاشته بود، گفت : «بنابراین، جایی که ایشیتاکی نام دارد و دعا آبشار دارد و به خاطر کرم‌های شب‌تابش معروف است، ظاهراً یک تالاب است.» «این حقیقت دارد، چه روز و ارواح چه شب . درختان آنقدر انبوه هستند که حتی ماه کامل هم هیچ نوری نمی‌تاباند. آنجا مکانی بسیار تاریک است، […]

دعانویس نقنه

دعانویس نقنه نگاه کرد. دیدن او در حالی که غذایش در دهانش جدا شده بود، گریه می‌کرد، منظره وحشتناکی بود. سرانجام او شروع به گریه کرد و از ترس اینکه دیگران چه فکری خواهند کرد ، پزشک با نگاهی غم‌انگیز به او نگاه کرد و او را پیدا کرد و دخترش با ترحم او را […]

دعانویس چغادک

دعانویس چغادک می‌چکید. در میان نمونه‌هایی که به دیوار آویزان بودند، یک گل ، اگرچه رنگش هنوز محو نشده بود، شبیه یک نقاشی به نظر می‌رسید و شاهزاده خانمی که با لباس سفید و بنفش وارد نور کم‌سو شده بود ، رنگی وصف‌ناپذیر داشت. “راه”، “بله،” خدمتکار مهربان گفت و صندلی را برای یومیکو که […]

دعانویس بوشکان

دعانویس بوشکان دراز کرد . کرم شب‌تاب درست بالای سرش پرواز می‌کرد، جادو کهن اما او حتی طلسم زحمت نگاه طلسم کردن به بالا و دیدن آن را به خود نداد، بادبزن یک مرد بود. او به اشتباه یک بادبزن بیرون آورد و خندید و گفت که بزرگ است، اما صدایش کمی سید و حاجی […]

دعانویس پهله

دعانویس پهله گفت : «نمی‌دانم واقعاً چه کسی آن را نوشته، دست یک زن است،» و یک حوله کثیف تا شده را از جیب خودش بیرون آورد ، با اینکه تازه یک حوله برداشته بود. « خب، آن، آن، توسط یک خانم جوان نوشته شده که در اتاق کوچک بعدی فوت کرده، اما اشکالی ندارد، […]

دعانویس سعیدآباد

نه تنها در این مورد، بلکه وقتی که دعا او گفت، و جادو سیاه به میدان نبرد قدیمی اشاره کرد، و وقتی مناظر را توصیف کرد، راهب مسافر فقط سر تکان داد. در تسوروگا آنقدر هوا بد بود که ایستادن سخت بود ، و آن روز، همانطور که انتظار می‌رفت، وقتی از قطار ، جمعیتی […]