دعانویس قرهضیاءالدین
دعانویس قرهضیاءالدین دائماً لبهایش را لیس بزند و طرز صحبتش طوری بود که انگار یک خبرنگار روزنامه جلوی بینیاش ایستاده است. بعد از مدتی، گوتو به من گفت: «فکر کردم قبلاً رفتهای. خوشحالم که مرا دعوت کردی.» همین کافی بود، بنابراین من هم متقابلاً جواب دادم. سپس او گفت: «تازه ساعت هفت است، درست است؟» […]
دعانویس مبارکشهر
دعانویس مبارکشهر درست در همان لحظه، چشمان معلم گشاد شد و پرسید: «امشب دیگر کاری نداری، نه؟» «بله، من قبلاً در دو مکان اجرا داشتهام -» این پاسخ ناکافی به نظر میرسید، بنابراین او منظور معلم را فهمید و پرسید: «جای خوبی هست که بتوانیم برویم؟» «خب، اگر قرار است فقط به خانه بروی و […]
دعانویس کلیبر
دعانویس کلیبر نگفته بودی، مشکل پیش میآمد.» ارباب گفت: «بگذار ببینم.» و وقتی بررسی کردند، دیدند که 20 یا 30 ین قبلاً خرج شده است. اشتباه کردم که مستقیماً آن را فرستادم. شیطانی سپس، همسر، ارباب و مادرم صورتحساب را با جزئیات حل و فصل کردند و پس از گرفتن هزینه اقامت من و مبلغی […]
دعانویس گوگ تپه
دعانویس گوگ تپه معرفیاش کند. با این حال، در همان جلسه اول، یوشیو دمدمی مزاج از ایده بازیگر شدن او منصرف شد. او به عنوان معرف، بیشتر از نگاههای بدبینانه خانوادهاش وقتی دیدند که او زن را به از دیدگاه نسخهشناسی این روش نگارش دارای خانه نیاورده است، ناامید شد تا از خجالتی که در […]
دعانویس یولاگلدی
دعانویس یولاگلدی میخواست ورق را برگرداند، با تمام توانش جنگید، فراموش کرد که به شدت عرق کرده است، اما نه تنها تعادل قدرتش را بیشتر و بیشتر از دست داد، بلکه فریادهایی مثل «حرامزاده!» و «لعنتی!» سر علوم غریبه داد و به نحوی شمشیر کشیدهاش را به سمت بالا چرخاند و به یکی از چراغهای […]
دعانویس نوشینشهر
دعانویس نوشینشهر وقتی صحبت به باغم میرسد، گاهی اوقات آنقدر غرق و شیطانی پرانرژی میشوم که خودم را در آن گم میکنم، مهم نیست با چه کسی صحبت میکنم. من همیشه به این به کیمیاگری عنوان سرگرمی و لذت خودم فکر میکردم. سپس با گفتن چیزهایی دعا نویسی مثل « به زودی میتوانم کمی تهیه […]
دعانویس چادگان
دعانویس چادگان او گفتم به محض اینکه برگردم برایش کارت پستال میفرستم، سید و حاجی پس باید به او اطلاع بدهی.» با بدخلقی جواب داد: «باشه،» شیاطین اما نتوانست خودش را راضی کند که سر صحبت را باز کند. درست همان موقع، نامادریاش با یک بشقاب شیرینی که شیطانی حدود پنج تا از اینها را […]
دعانویس لاجان
دعانویس لاجان خندهای آرام گفت: «خب، فکر میکنم یک اتاق ارزانتر برای تو هم بهتر باشد، اینطور نیست؟» «و مطمئن شو که معامله خوبی روی آن انجام میدهی.» یوشیو با یادآوری شیطنتهای نامادریاش فکر کرد: «آن پیرزن گربهای، از صدای شیرین همیشگیاش استفاده میکند.» «دیگه نمیتونم بیشتر از طلسم این مذاکره کنم.» دوباره با خندهای، […]
دعانویس جعفرآباد
دعانویس جعفرآباد بودم؟» سعی کرد نخندد، اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. « نمیدانم، نمیدانم!» اوتوری خندید و لحظهای از نگاهش دوری کرد، اما دوباره به او نگاه کرد و گفت: «من از آن پیرمرد خوشم نمیآید – او خیلی ملاحظهکارتر است.» « من از او میخواهم که طبق قولش مرا به مدرسه خیاطی بفرستد […]
دعانویس نمین
دعانویس نمین کرد و با ضعف گفت: «حتی ده ین هم نداری؟» «خب، شیطانی فکر کنم همینطور است – من در سفرم به کاماکورا پانزده یا شانزده ین خرج کردم.» «چه اسرافی، نه؟» سرش را کج کرد و خندید: «باید با آن چند لباس میخریدم.» « دفعه بعد برایت لباس میخرم.» « واقعاً؟» «بله، دعانویس […]
