دعانویس تازه‌شهر

دعانویس تازه‌شهر می‌کنم او عالی است ، اینطور نیست؟» «می‌دانی، انواع مختلفی از بزرگی وجود دارد.» دو یا سه نفر با هم فریاد زدند: «ها ها، ها. » مرد سید و حاجی دانشجو مانندی که تا آن لحظه کلمه‌ای نگفته بود، گفت: «سنسی» صدایش حالا با عصبیت آمیخته شده بود و برای اولین بار صحبت […]

دعانویس فریدون‌شهر

دعانویس فریدون‌شهر از این دشمن سرد به نام کوشو انتقام گرفته بود. سفری دین تحقیرآمیز – اقامتی تنها – با قله‌های بلند کوه فوجی که از میان ابرها و مه ظاهر و ناپدید می‌شدند، مانند قلعه بی‌رحم اوکوتسو به نظر می‌رسید که حتی روح همه انسان‌ها را می‌بلعد، و یوشیو توانست به این طریق از […]

دعانویس وایقان

دعانویس وایقان مطمئناً یک روز کامل را در رختخواب می‌گذراندم. او ترسو، درونگرا و مستعد نگرانی بود و حتی در روزهای آرام، هرگز واقعاً از ته دل نمی‌خندید. او به ویژه از مسائلی که مربوط به عمو گنساکو بود، نگران می‌شد و هر وقت او را جادوگر هوشیار می‌دید، همین حرف‌ها را می‌زد ، اما […]

دعانویس گوگان

دعانویس گوگان آیا ممکن است کیکوکو کاملاً نابینا شده باشد؟ یا شاید نوزاوا پولش تمام شده و فرشتگان دیگر نمی‌آید؟ یا شاید برای بار دوم، سوم یا چهارم سر کار رفته باشد؟ در حالی که به این چیزها فکر می‌کردم، از جایی که قبلاً محل برگزاری نمایش حفظ تعادل بود، عبور رمل کردم و با […]

دعانویس بکتاش

دعانویس بکتاش می‌بارند. چیوکو در ایوان سمت راست خود نشسته و کوچکترین فرزندش را روی زانوانش، برادر کوچکترش کائورو در سمت چپش، دو فرزندشان، خواهر چیوکو (که ذکر برای کمک آمده بود زیرا دو خدمتکار کافی نبودند) دعاگر و در فضای باز پشت سر آنها، نامادری و مادر چیوکو و با استناد به نسخ خطی […]

دعانویس کوزه‌کنان

دعانویس کوزه‌کنان به آکاساکا رفته، اینجا نیست.» «کی برگشت؟» «دیروز. » عمداً پرسیدم: «کیف چرمی‌ام را آورده؟» با اشاره گفت: «آنجاست. به آن نیاز داشتم، برای همین آمدم آن را بردارم.» یوشیا طوری به پیپ بلندش ضربه زد که انگار به شیاطین او ربطی ندارد. در حالی که ما این‌طور صحبت می‌کردیم، آن دو نفر […]

دعانویس شهر گرمی

دعانویس شهر گرمی پست نزدیک فرستاد، انگار که تازه یادش آمده باشد، تا از طرف ابجد او کارت پستال برای واگازنبو بفرستد و توضیح دهد که ممکن است آن شب برنگردد چون قرار است کسی را ببیند. وقتی زن دعا با عجله برگشت و گفت: «همه داخل هستند»، یوشیو از قبل از اتاق انتظار بیرون […]

دعانویس نظرکهریزی

دعانویس نظرکهریزی «احمق!» یا «سعی کن یک کلمه به این گنساکو حرف بزنی!» فریاد می‌زد و می‌رفت. هر بار که این اتفاق می‌افتاد، من و خواهرم همه می‌لرزیدیم . پدرم اغلب می‌گفت: «کاش گنساکو نوشیدن و سید و حاجی قمار را کنار می‌گذاشت !» مادرم دعا اضافه می‌کرد: «و کاش کمی بیشتر به کسب و […]

دعانویس باروق

دعانویس باروق را ترک نمی‌کند. یک بار، وقتی پدرش با قدم‌های سریع از گازنبو، از طریق تانیماچی در آزابو، از کنار معبد هیکاوا، و رسیدن به دایمیماچی در آکاساکا می‌رفت، فرشتگان دید که پسرش بالاخره بلند شده و از خلال دندان استفاده می‌کند و عصبانی شد و گفت: «چطور می‌توانی مثل او به یک انسان […]

دعانویس ورزنه

دعانویس ورزنه کمی دلسرد به نظر می‌رسید. پاهایش را که مدام دراز می‌کرد، عقب کشید و زانوهایش را به سمت او چرخاند و نشست. «به هر حال قراره از هم جدا بشیم، مگه نه؟» این چیزی بود که نماز خواندن او مدتی بود می‌خواست بگوید. «بله، درسته.» زن هم جسور شد و نفس‌های عمیقی کشید، […]