دعانویس ممقان
فرشتگان بیشتر به نظر میرسید که میتونه یه داستان ساختگی یا یه نظر عجیب و غریب در مورد خودش باشه. دست راستش رو روی تشک تاتامی و دست چپش رو روی تشک تاتامی بالای سرش گذاشته بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود که مهم نیست کی احساسات انسانی رو حس میکنه، همهشون به یه […]
دعانویس باغبهادران
دعانویس باغبهادران درستش کن» و من نمیخواستم چهره تلخ او را ببینم. تصمیم گرفتم بروم بیلیارد یا چیزی شبیه به آن بازی کنم و داشتم بلند میشدم که به خانه بروم که صدای زن اغواگر از خانهی بغلی آمد، بنابراین در کشویی را کمی باز کردم و نگاهی شیاطین انداختم. در حیاط خلوت آن خانه […]
دعانویس گلپایگان
دعانویس گلپایگان سریع برگردم. باید برگردم و حتی اگر مجبور باشم از غرور شدید آن رمال زن سوءاستفاده کنم، باید او را برای مدتی در اختیار خودم نگه دارم.» با وجود بیصبریاش، تنها کاری که باقی مانده بود صبر کردن دعانویس بود. باران و رعد و برق فروکش کرده بود و دو سه روز گذشته، […]
دعانویس قطور
دعانویس قطور داشت و داروما آشیبا را در حال عبور از چین با یک قایق کوچک به تصویر میکشید، اما حتی در کودکی، آن زمان را به یاد میآورد و حالا آن چهره را با چهرهی پدرش مرتبط میدانست. کودک وحشتزده دوباره صورتش را به سمت چپ چرخاند، سرش به لبه صفحه شوجی خورد و […]
دعانویس کشکسرای
دعانویس کشکسرای میکردم بدگویی از زنی که آنقدر شیفتهاش شده بودم، عاقلانه نیست، اما سعی کردم با کلماتی که او بفهمد، توضیح دهم که من بیخیال او نیستم و سعی کردم با گفتن اینکه کار بازیگری مطمئناً به عنوان اولین قدم در سرمایهگذاری من ساده ترین روش موفق خواهد بود، به او بر مبنای مطالعات […]
دعانویس سیهچشمه
دعانویس سیهچشمه یک کارگر ساده در بخش جنگلداری، با همسرش در آنجا زندگی میکرد و هر از گاهی اشعار مدرن به سبک فوجیمورا میسرود. روی میز، دو یا سه مجموعه قدیمی از اشعار انگلیسی، عهد عتیق و عهد جدید کامل و یک تاریخ مذهبی آلمانی گشایش که به گفته خودش خواندنش را فراموش کرده بود، […]
دعانویس دیزج دیز
دعانویس دیزج دیز که از یک کشتی بخار قرض گرفته بودم، برای دور کردن خرسها به صدا درآوردم ، اما از آنجایی که چنین آمادگیهایی نداشتیم، با لحنی ناشیانه صدایم را بلند کردم و در حالی که کیوموتو، ناگاوتا، توکیوازو، شینای و دودوئیتسو دعا نویسی تمرین میکردم، راه رفتم. شاید به دلیل کارمای خوبمان، خوشبختانه، […]
دعانویس بازرگان
دعانویس بازرگان نظر میرسید داستان پیروزیها و شکستهای نبردهای زندگیاش را روایت میکند. شب پاییزی ساپورو ساکت بود. حومه وسیع و کمجمعیت شهر ساکت بود، ابرهای تیره در آسمان شناور همزاد بودند، مهتاب روز هجدهم یا نوزدهم از میان آنها میتابید، شبنم روی علفهای کوتاه روییده در خیابانها میدرخشید و حشرات جیکجیک میکردند. فقط پنجرههای […]
دعانویس چهاربرج
دعانویس چهاربرج . حتی صدای ضعیفی هم نمیآمد. تنها صدا، ضربان همزمان دو قلب خسته بود. – یا حداقل مسافر جادوگر اینطور فکر میکرد. خیلی زود، مسافر در آستینش دست تحلیل ساختاری اوراد و عزیمتها در کتب قدیمی برد دعا و سیگاری بیرون آورد. سپس کبریتی روشن کرد. جرقهها در چشمان سگ منعکس شدند، همانطور […]
دعانویس کلوانق
دعانویس کلوانق رفتن از درخت کردند و تا نیمه راه افتادند. هر دو بچه چهرههای ناراضی به خود جادو سیاه گرفتند. «مادر، انجیرها کجا هستند ؟» بالاخره داشتم تصمیم بیرحمانهام را دعا عملی میکردم. مادرم پاسخ داد: «نمیدانم. امکان ندارد ندانی. تو جادو کهن مسئول خانه من هستی، بنابراین هیچ کلیدی را اینقدر بیاحتیاطی جا […]
