بهترین دعانویس
-
دعانویس بیدخون
دعانویس بیدخون کاگا عبور کردم و آن خانم سفیدپوست را آنجا دیدم.» «چی، اوکانه را دیدی؟ کاگا؟ طلسمات آیا او همین نزدیکیهاست؟» «درسته. ما اخیراً ساخت و ساز رو شروع کردیم و من کافر به خدمه راهآهن کوریکارا نفوذ کردم و سعی کردم دو یا سه نفر دیگه از افراد بااستعداد رو برای پیوستن به خودمون جذب کنم. ظاهراً مدتی تو دعا تویاما کار کردی، اما دلیل اینکه پیدات نکردن حتماً تقصیر خواهرته. با این حال، حاجت گرفتن من یه آدم فوقالعاده تو گروهمون دارم؛ اون از اشرافزادههاست، بنابراین ما اون رو به عنوان متحد خواهیم داشت و در صورت…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس چوار
دعانویس چوار حالا که گفتی ، توپ… بله. قبل از اینکه گربه از سقف بیفتد، من دعا نویسی تنها روی ایوان نشسته بودم که سه نفر از آنها از پشت گلها بیرون آمدند، برگهای [#”grass radical/further”, 221-3] را به موکل جن صورت خود گرفتند ، با کنجکاوی به من نگاه جادو کهن کردند و مانند سگی که به من وابسته میشود به من نزدیک شدند ، دور ایوان پیچیدند ، توپ را پیدا کردند و هر سه نفر به یکدیگر سر تکان دادند و گفتند: (آن را به ما شماره ملا بده.) وقتی از آنها پرسیده شد: «این مال توست؟»…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کیان
جادو سیاه پیدا کند اسبی است که تازه همزاد دیده بود . مدتی کافر فکر کرد، سپس ناگهان به سمت او برگشت، پارچهای برداشت و آن را داخل ظرفی که در نزدیکیاش گذاشته بود ریخت، مثل ریختن آب، آن را نگه داشت و سعی کرد با دستش آن را باز کند . جادو شدن (آه، من به شما جایی برای ماندن میدهم. من به اندازه کافی برنج دارم که جایی برای ماندن به شما بدهم، و از آنجایی که تابستان است، حتی اگر خانه کوهستانی سرد شود، شب چیزی کم نخواهید داشت. بفرمایید، به هر حال، لطفاً بیایید تو.) او…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ایوان
دعانویس ایوان «همزمان با آن دانشآموز، صاحب خانه اصلی بسیار خوشحال شد و پرسید که آیا مقداری ساکی میآورد . او گفت فقط شام را بیاورد و سپس دوباره شب چیزی بپزد تا با چای سرو کند و چای را نیز در یک قابلمه سفالی بیاورد . بنابراین من با یک پارچه فوروشیکی و یک بسته ملافه به آنجا رفتم .» « جادو سیاه بله، آقا … دعا نویسی من هم در خانه اصلی در موقعیت سختی بودهام. فردا وسایل و چیزهای دیگر شما را تحویل میدهم. فقط یک ناهار سبک. چای و هر چه همراهتان دارید. لطفاً تشریف بیاورید…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس آبدان
دعانویس آبدان میتوانی آن را با خودت ببری؟ از تو میپرسم، هی.» خانمهای چایخانه از طرز صحبت غیرمعمول این ارواح مشتری شگفتزده شدند . شیمانو که ۴۴ سال داشت ، انگار که میخواست بگوید این نوعی بدهی کارمایی از زندگی گذشته است، گیج شده بود و با نگاهی ناراضی گفت: «بله، میخواهی کافران آن اسب را پس بگیرم؟» «درست است.» «خب، در مورد اینکه قضیه چیست، من چیزی در مورد اسبها نمیدانم.» «اشکالی نداره. فقط یکیه ، مگه نه؟ فقط ازش بخواه که رفتار زشتی نداشته باشه، اونوقت هیچ کاری نمیکنه. و اگه نتونی سوارش بشی، خودش میره. پس حداقل…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس نخل تقی
دعانویس نخل تقی کند، و حالا تو هم داری سر و صدا میکنی . پس مهربان باش، اشکالی ندارد، بعد من کیمونویم را زمین میگذارم و میگذارم روی آن استراحت کند، این کمکی به تو نخواهد کرد، هیچکدامشان استراحت نخواهند کرد، پس این را در نظر داشته باش.» آن دو از چپ و راست از هم جدا شدند، اما از هر دو طرف، آستینهای میچی را گرفتند و شروع به گریه کردند. یومیکو با دیدن و بیحرکت دراز کشیده بود، بدون توجه به باران شدید، دستانش را روی میز گذاشت و نگاهی به دو مغازه کنار هم ، انبار و…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس سرابباغ
دعانویس سرابباغ به عنوان رستوران نیز فعالیت میکند. وقتی فرماندار تازه منصوب ارواح شده از توکیو آمد ، پردهای جلوی ورودی آویزان کردند، یک اتاق کاملاً جدید ساختند و آن را طوری آماده کردند که مردم بتوانند از دروازه داخل را ببینند ، و من شیاطین زیر لبه بام در طرف پیشینه تاریخی دیگر ایستاده بودم و تماشا میکردم . کشاورزانی که از آنجا رد میشدند ، تلو تلو میخوردند و هنگام عبور دعا نویسی میگفتند: «آآآآه». … در مورد جایگاهش، سالها بعد، وقتی برای جلسهای با فرمانداران محلی به توکیو آمد ، در مسافرخانهای اقامت کرد که شماره تلفن…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بندر ریگ
دعانویس بندر ریگ حال، هر سه تای ما اینجاییم، پس کدومشون مومو و کدومشون ساکورا هستن؟” “مگه فقط یکی شیاطین از اونا نیست ؟” “در هر صورت، ما با شما انرژی مثبت مشورت نمیکنیم، بنابراین فرقی حاجت گرفتن نمیکنه که ماروماژ باشه، یه نون یا حتی یه نون کامل.” “اما خب، با اون ظاهر، درست وقتی که میخواستی بیای، رفتی. نمیدونم نیتت چیه؟” “جینکو انتخاب خوبی نیست ؟” “بله، ببخشید .” «ظاهراً همه شما ناشناس اینجا هستید و میخواهید از جلب توجه جلوگیری کنید . ببینید، فرشته آن وسطی، میزوکیوا، آنجا ایستاده است. آن یکی یک بدل است.» «خب، حدس…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس دلگشا
دعانویس دلگشا انگار چیزی قرار است کشیده شود. او آن را کاملاً درآورد و سر راهبش نمایان شد، اما آن هم انگار میگفت ” بععععع !” و پوزخندی میزد که چهره خودش را ترسناک نشان میداد. بنابراین یقهاش را مرتب کرد، بالشش را دوباره مرتب کرد و خودش را آرام کرد دعانویس و درست زمانی که میخواست چرت بزند، چیزی با صدای تلپ به سمتش آمد. دعانویس با این حال ، قبل از اینکه بتواند تصمیم بگیرد که آیا دعا نویسی صدای پشهای است که از ریزش خون متورم شده است یا نه، صدای قطره دیگری را شنید … و…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بندر کنگان
همچین حسی ندارم، حس گریه کردن یا هیچ چیز دیگهای ندارم، اما دلم براش میسوزه.» پسر گفت طلسم نویس و اشک در چشمانش حلقه زد و دیدم که موهای سیاه و خالص و زیبایش روی گلهای دوتزیا میلرزید . اگر این اشکها به وجودش نفوذ میکرد، حتی ابطال کردن جادو بدن او-یوکی که توسط او سوراخ نشده بود، مطمئناً از هم میپاشید. این حالتی بود که هیچ کلمهای برای توصیفش باقی نمیگذاشت. پسر ساکت ماند، اما بدون هیچ کلمهای، با لحنی فوقالعاده آرام، سرش را کج کرد ، انگار که کار خودش لیسانس علوم، اگرچه دیوانهوار آشفته بود، اما عمیقاً…
بیشتر بخوانید »