دعانویس پارسیان

یک قوطی کبریت طلایی‌ام را که برایم خیلی باارزش بود، گم کرده‌ام. در مورد کاری که باید انجام دهم مردد بودم. فکر می‌کردم باید مستقیماً به هتل برمی‌گشتم، اما فکر گم دعانویس پارسیان کردنش فرشته نگرانم می‌کرد. این قوطی برای من پیوندهای بسیار نزدیکی دارد. و می‌بینی، می‌دانستم که تو فردا صبح زود می‌روی – […]

دعانویس بندر کنگ

در میان ویرانه‌های زندگی جسمانی‌اش گرفتار شده بود، مانند انسانی که زیر قطاری ویران گیر افتاده باشد، التماس می‌کرد – بله، از هارکنس برای رهایی التماس دعانویس بندر کنگ می‌کرد. اما در آن لحظه به هیچ چیز جز فرار خودش فکر نمی‌کرد. فرار از آن اتاق – از آن اتاق به هر قیمتی! چیزی رمل […]

دعانویس بندر لنگه

تو به سوی من برمی‌خیزی، و ناگهان من، که درد را عبادت کردن به تو تحمیل کرده‌ام، تو را دوست دارم زیرا تو قدرت دعانویس بندر لنگه خود را بر خود گرفته‌ای و از آن برای منفعت روحت استفاده کرده‌ای.» هارکنس پرسید: «و آیا من تو را حاجت گرفتن دوست دارم چون صورتم فرشتگان را […]

دعانویس رودان

دوستانه‌ترین چیزها در هنر هستند.» در باز شد و یکی از خدمتکاران ژاپنی با لیکور وارد شد. آنها را روی میز نزدیک هارکنس گذاشتند و خیلی زود او شروع به نوشیدن دعانویس رودان لذیذترین براندی کرد که تا به کلیسا حال از بخت خوشش با آن مواجه شده بود. او گرم طلسم و نرم و […]

دعانویس قشم

تالار دراز، تخته‌کوب بود و سر حیوانات بر آن آویزان بود. پرچمی پاره به رنگ قرمز و زرد رنگ‌پریده با منگوله‌های بلند طلایی بالای شومینه دعانویس قشم سنگی آویزان بود. کف خانه از سنگ بود و فرش‌های کم‌رنگ با رنگ‌های نامشخص، مانند قطرات نم، اینجا و آنجا پخش شده بودند. اولین چیزی که متوجه آن […]

دعانویس میناب

دختر قطعی و قطعی است. کریسپین از دیدن او بسیار خوشحال به نظر می‌رسید. او در حالی که لبخند می‌زد و دستش را دراز می‌کرد، به سمت او آمد: «آقای دعانویس میناب هارکنس، این خیلی عالیه. ما فقط داشتیم فکر می‌کردیم که با شما چه کار کنیم. داشتیم از شما دست می‌کشیدیم.» هارکنس می‌دانست که […]

دعانویس بندرعباس

همین خاطر او را بیشتر دوست ندارند.» «خب، وقتی به سلامت به گاری اسبی‌ات رسیدی، بعدش چی؟» «ما از کوچه‌ی شپردز بالا می‌رویم، از میان خلنگزار دعانویس بندرعباس پایین می‌رویم تا به صخره‌ای که درست بالای خلیج استارلینگ است، برسیم. اینجا یک قایق منتظر من است جفر و از آن گوشه‌ی خلیج به خلیج دیگری […]

دعانویس قورچی باشی

خانم مارتین پیر از خانه بیرون رفت، سپس در بوته‌زارها تکه‌تکه شد. او تا چند روز بعد بیمار بود، اما با نوعی ارواح غرور روستایی، همه چیز دعانویس قورچی باشی را ساکت نگه داشت – می‌دانید، «به هر حال، وقتی دیگران می‌دیدند که او چقدر سریع رفته است، او هم مثل آنها حرف نمی‌زد.» «اما […]

دعانویس هندودر

قطره اشک درشت از چشمانش بچکاند و اجازه دهد که به آرامی از گونه‌های چاقش سرازیر شوند. و برادر موش خرما گفت: «مطمئناً هیچ‌کس در جنگل از تو دزدی نمی‌کند، برادر سنجاب کوچولو! حتماً اشتباهی رخ داده است. باید [ 106]من هر دزدی را دعانویس هندودر می‌بینم که انبار آجیل تو را ببرد، با او […]

دعانویس نوبران

95] چرا قورباغه‌ها قارقار می‌کنند (آلگونکین) مقورباغه بزرگی در مرداب قارقار کرد: «اووو-ر، مو-او-ر!» قورباغه کوچک‌تری جواب داد: «کافیه، کافیه، کافیه!» اما قورباغه بزرگ دوباره صدا زد: «مو-او-ره، دعانویس نوبران مو-او-ره!» و قورباغه کوچکتر دوباره جواب داد: «کافیه! کافیه!» یک دختر کوچک سرخپوست پرسید: «مادربزرگ، قورباغه‌ها سر چی دعوا می‌کنند؟» و طلسمات مادربزرگ پاسخ داد: […]