دعانویس ازگله

دید، بسیار خوشحال شد و گفت: «اگر خدا بخواهد که این کودک زنده بماند، به او آسیبی نمی‌رسانم؛ او را نمی‌خورم، بلکه او را کامل می‌بلعم و در شکمم پنهان می‌کنم.» او این کار را کرد. شش ماه که گذشت، سگ شب هنگام به دعانویس ازگله جنگل رفت دعانویس و با خود فکر کرد: «نمی‌دانم […]

دعانویس حمیل

جنگلی در کشوری دیگر رسیدند که متعلق به پدر شاهزاده کوچولو نبود، بلکه متعلق به پادشاه دیگری بود. در اینجا کاتار به پسر گفت: “حالا از پشت من بلند شو.” شاهزاده از جا پرید. “زین من را باز کن و افسارم دعانویس حمیل را بردار؛ لباس‌های زیبایت را در بیاور و همه آنها را با […]

دعانویس جبالبارز

این برنامه‌ریزی کند. حداقل یک احتمال وجود داشت که سارقان خودرو به این سمت بیایند و مگر اینکه خیلی نزدیک‌بین یا خیلی بی‌احتیاط باشند، مطمئناً قبل از هشدار متظاهرانه‌ی پی‌وی مکث می‌کردند. دعانویس جبالبارز اگر امرسون در ابتدا شک داشت، اکنون متقاعد شده بود که حداقل احتمال طلسم وقوع آن منصفانه است و نقشه‌ی این […]

دعانویس بندر ترکمن

پایمال می‌کنند و چیزی جز خاکستر پیپ‌ها و پوسته غلاتشان به من نمی‌دهند!» برهمن با ناراحتی برگشت و در راه به شغالی فرشتگان برخورد که فریاد زد: «چی شده، طلسمات آقای برهمن؟ مثل ماهی بیرون از آب، بدبخت به نظر می‌رسی!» برهمن دعانویس بندر ترکمن تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. […]

دعانویس بازفت

به نظر شما می‌رسد به من نشان داده‌اید. من باور نمی‌کنم که این درست باشد – من ذره‌ای به آن اعتقاد ندارم! اما اگر آن را دعانویس بازفت بشنوید، به شما می‌گویم که من اینجا می‌مانم و خودم می‌بینم – و حتی اگر درست باشد، باعث نمی‌شود که من خجالت دعا بکشم! من اینجا می‌مانم […]

دعانویس سقز

و تاز اسب‌ها را شنیدند و بیرون دویدند و تیرهای خود را به سمت شاهزاده و همراهانش پرتاب کردند. یکی از تیرها دعانویس سقز زن را کشت، بنابراین مجبور شدند او را پشت سر بگذارند. آنها سوار بر اسب رفتند تا به روستایی رسیدند که شب را در آنجا ماندند. صبح روز جادو سیاه بعد […]

دعانویس وراوی

دعانویس وراوی تمپل را ادا کنیم. مثل این است که وقتی هزار سنت به او بدهکاریم، یک سنت به او بدهیم. من باید کاری طلسم را که فکر می‌کنم درست است انجام دهم – تو – تو من را یک دیده‌بان کردی. من – من باید از تو سپاسگزار باشم اگر بتوانم درست ببینم. این […]

دعانویس بلبان‌آباد

به آقای وایلد نگفتی؟» وارد گفت: «چون به ذهنم نرسیده بود.» اد گفت: «فقط به خاطر اینکه دعا نشان نجوم دارم، دعانویس بلبان‌آباد ثابت نمی‌کند که من یک ستاره‌شناس هستم.» وارد با تشویق گفت: «هیچ‌کس به خاطر اینکه یک پیشاهنگ نشان کمک‌های اولیه دارد، نمی‌گوید پزشک است.» وستی فقط به روبرویش نگاه می‌کرد، نگاه انتزاعی‌اش […]

دعانویس ناغان

می‌ترسم که وسط صحبت به نتیجه‌ی اشتباهی برسید – کاش قبل از ابطال کردن جادو اینکه اصلاً به چیزی فکر کنید، چند دقیقه‌ای گوش می‌دادید.» مونتاگ با لبخند گفت: «بگذار باشد. دعانویس ناغان شیطان دعاگر بگذار شنیده شود.» و ناگهان دیگری جدی شد. او گفت: «شما علیه این شرکت اقامه دعوی دعا نویسی کرده‌اید.» «و […]

دعانویس هنزا

از آن بود. دیالوگ این نمایش چیزی بود که «یک شوخی استادانه» نامیده می‌شود؛ یعنی پر از کنایه‌هایی از این دست بود که بیانگر درک پنهانی از وجود شر بین دعانویس هنزا بازیگر و مخاطبش بود – به اصطلاح، دعا رمزهایی که آنها به یکدیگر منتقل می‌کردند. با این حال، اشتباه است که بگوییم هیچ […]