دعانویس آسمانآباد
دعانویس آسمانآباد صدای همه مردم، حشرات ، حتی خش خش برگها – به یاد بیاورد و سوتراهایی را که حفظ کرده دعا نویسی بود در چشمانش مجسم کند ، اما هنوز نمیتوانست بفهمد که آیا خودش است یا نه. “خب، تا حالا آن آهنگ را شنیدهای؟” ” در آن زمان، مادر مرحومم آن را خوانده […]
دعانویس نیاسر
دعانویس نیاسر چیزی خواهند بخشید .» «نه، –شاهزاده خانم، برای من غذا بیاور –» گفت. «منظورت چیست ؟» «منم همین فکر را میکردم، ها، چه نوع قارچ قرمزی است؟ حتی یک چیز میتواند رتبههای مختلفی داشته باشد. درست مثل اینکه در بین انسانها جادو کاهنان شینتو و فروشندگان آبنبات وجود دارند … فرد سال سومی […]
دعانویس خوسف
دعانویس خوسف ببینم که میلرزیدند، انگار مرا به با نگاهی به پیشینه تاریخی و باورهای سنتی در ایران سمت خود میخواندند، و شانهها و آستینهایش پوشیده از علفهای پامپاس بود . … دعانویس او با یک میوه قرمز در دستش ور میرفت و به نظر دعا میرسید که روی مچ دستش است. «واقعاً، واقعاً. این […]
دعانویس کمه
دعانویس کمه و به راه خود ادامه میداد ، و به نظر نمیرسید که گیر کند. چیزی آنجا نبود ، اما همچنان به آن بسیار ساکت بود . وقتی نزدیک شد ، به نظر میرسید چیزی برای فرو رفتن در باغ ساخته شده است ، بنابراین به قطعاتی شکسته شد، و چیزی که به نظر […]
دعانویس تنکمان
دعانویس تنکمان درختان، کرمهای شبتاب بیشماری در هوا سوسو میزدند و شاخکهای گلدارشان نزدیک حرز صورتم بود و اعمال مربوط به جادو طلسم من چشمانم را برگرداندم و برای خوشبختی دعا کردم…» صدایش نیز غمگین بود: «صدای ناقوس معبد را شنیدم.» « » «بیچاره، و آن شب، خب، کافران چه اتفاقی افتاد.» وقتی به دروازه […]
دعانویس دوراهک
بسته شده بود، پشت به دوربین حمل کرد . از پل اعمال مربوط به جادو عبور کرد و رفت، اما در نیمه راه، لحظهای برگشت، به تاکیتارو نگاه کرد، پارچه را برداشت و بالا کشید و به محض اینکه مذهب آن پیکر سفید دیده شد، در تاریکی ناپدید شد. به دعانویس کاکی زودی، با طلوع […]
دعانویس جوزدان
دعانویس جوزدان بیش از این دغدغه او نبود. با اینکه من وضعیتم را با جزئیات برای اوتوری عزیزم توضیح دادهام، او حتی اجنه غیر مسلمان یک نامه همدردی هم نفرستاده است، که بسیار ناامیدکننده است. شاید دوباره به آن مرد برگشته باشد. این فقط چیزی نیست که اخیراً، صبح و عصر، به آن فکر کرده […]
دعانویس حنا
دعانویس حنا میسوزاند، نگفته بود. و او برای دارو و غذا پول میخواست. او با خود فکر میکرد که آیا او کسی را پیدا کرده که از او پول گدایی کند و لباسهایش را گرو گذاشته است و حالا فقط چیزی را که بیشتر به آن نیاز دارد، درخواست میکند. هر چه یوشیو بیشتر به […]
دعانویس زیباشهر
دعانویس زیباشهر از چیزهایی که اینقدر برای من دردسر درست میکنند، بیخبری!» «…» « تو خودت این بیماری دین دعا نویسی را به سر خودت آوردی، و حتی باعث شدی پولی را که نداشتیم خرج نماز خواندن کنم! – برای جادو همین مجبور شدی دعانویس این را برایت بدوزی، مگر نه! – آن شال سفیدی […]
دعانویس ایمانشهر
دعانویس ایمانشهر توسط روکوزائمون و دیگران اجرا میشد ، ایجورو طبق معمول جادو با صدای بلند و با غرور فین کرد که یوشیو را آزار داد، بنابراین بلند شد تا حال احضار و هوایش را عوض کند. سپس یوشیو با چیوکو روبرو شد که روی یکی از صندلیهای خالی ردیف اول نزدیک در خروجی نشسته […]
