دعانویس کازرون

با خود نبرده باشد. آهنگر با زحمت فراوان توانست نیزه سوم را بسازد، اما وقتی آن نیزه به انگشت جوان برخورد کرد، مانند بقیه تکه تکه نشد. جوان گفت: «این دعا نویسی خیلی خوب خواهد بود.» و نیزه را گرفت دعانویس کازرون و به طلسم دنیای پهناور قدم گذاشت. او رفت و رفت و رفت […]

دعانویس جهرم

داخل آن نیست؛ اگر حرف مرا باور نمی‌کنی، می‌توانی خودت بروی و پیدایش کنی.» جادوگر با خودش فکر کرد: « از چنین کسی نمی‌توان یک کلمه حرف حساب دعانویس جهرم بیرون آورد.» بنابراین به داخل کوزه‌اش پرید، برگشت و به خواهرش گفت که نمی‌تواند آنها را پیدا کند. عجوزه دیگر از او پرسید که آیا […]

دعانویس مرودشت

نیز به همین ترتیب رفتار کرد. در آخر، دختر کوچکتر علوفه را آورد و وقتی اسب او را دید، نماز خواندن حتی یک اینچ هم تکان نخورد، بلکه اجازه داد که او به او غذا بدهد و سپس نزد دعانویس خواهرانش بازگشت. دو خواهر بزرگتر راضی بودند که کوچکترین از دعانویس مرودشت اسب مراقبت کند، […]

دعانویس راسک

قدرت ریه‌هایت صدا بزن. بعد از آن چه اتفاقی برایت خواهد افتاد، حتی من هم نمی‌توانم به کلیسا تو بگویم. روز بعد، جوان سفر خود را آغاز کرد. او در کنار جاده دعا دعانویس راسک کرد، تمام دروازه‌هایی را که به آنها می‌رسید، باز کرد و بدون اینکه به سمت راست یا چپ نگاه کند، […]

دعانویس میرجاوه

تا اینکه{61}به بیابانی وسیع رسیدند که چشم هیچ انسانی آن را ندیده و پای هیچ انسانی در آن گام نگذاشته بود. در میان آن، کاخی زیبا قرار داشت و در کنار جاده، مادر شیاطین نشسته بود و بوی او دعانویس میرجاوه مانند طاعون در هوا جادو در اطرافش پیچیده بود. شیطانی جوان مستقیماً به سمت […]

دعانویس گلمورتی

ادامه دادند و در مورد امور فقیرانه‌ی خود با یکدیگر صحبت کردند. مذهب بزرگترین دختر دین گفت: «آه، کاش پادشاه مرا به همسری سرآشپزش درمی‌آورد، چه غذاهای خوشمزه‌ای هر روز می‌خورم. بله، و من برایش فرشی آنقدر دعانویس گلمورتی دراز می‌دوزم که همه اسب‌ها و همه افرادش بتوانند روی آن جا پیدا کنند.» دختر میانسال […]

دعانویس دورود

اما او{47}فقط جواب داد: «عصبانی؟ من که نه! چرا باید عصبانی باشم؟» در عین حال، دیگر چیزی به او واگذار نکرد، بلکه گذاشت در خانه بنشیند و کاری نداشته باشد. اربابش زن و بچه داشت و محمد مجبور بود از آنها دعانویس دورود مراقبت کند. او دوست داشت بچه را بالا و پایین تکان دهد، […]

دعانویس مینودشت

نتوانست سوگواری کند، و سپس او را برد و دفن کرد. حالا در قلب بچه آهو مشرکان یک چشم کوچک احضار مرجانی قرمز وجود داشت که هیچ کس به آن توجهی نمی‌کرد. وقتی سلطانا طلسم نویس قلب را خورد، چشم کوچک مرجانی قرمز از جا کنده شد و از پله‌ها پایین دعانویس مینودشت غلتید، انگار […]

دعانویس سرآسیاب یوسفی

هنگام پدرش بیشتر و بیشتر اصرار کرد و به او دستور داد که فوراً برود و از او خواستگاری کند.{34}و به کدخدای کاخ دستور داد تا او اسناد تاریخی سنت‌های طلسم را حفظ می‌کنند را تا شیطانی کلبه ارواح کارگر همراهی کند. آنها وارد کلبه شدند، گفتند برای چه دعانویس سرآسیاب یوسفی کاری آمده‌اند و […]

دعانویس چیتاب

بیمار بود، او را به دنبال رئیس پزشکان فرستادند و با هدایای فراوان او را متقاعد کردند که به پسر پادشاه بگوید همسرش هرگز خوب نخواهد شد مگر اینکه او روح را با فلان و دعانویس چیتاب بهمان پرنده تغذیه کند. پسر پادشاه دید که همسرش بسیار بیمار است، او به دنبال پزشک فرستاد، با […]