دعانویس بوستان
نیز بوی انسان را استشمام کردند و تکههای گوشت انسان را از دندانهایشان بیرون کشیدند. در وسط غذا، رمال مادرشان از آنها پرسید که اگر برادر انسانی ذکر داشته باشند، چگونه با او رفتار دعانویس بوستان خواهند کرد. وقتی آنها به تخممرغها قسم خوردند که به اندازهی انگشت کوچکش به او آسیب نرسانند، مادرشان جارو […]
دعانویس سپیدار
شد. سپس پادشاه به خانه رفت، نیمی از اعمال مبتنی بر نیت در فرهنگهای مختلف دیده میشود سیب را به همسرش داد و نیمی دیگر را خودش خورد، و دقیقاً نه ماه و ده روز بعد، شاهزاده کوچکی در حرمسرا بود. پادشاه از شادی به خود آمد. او پولکها را بین فقرا پخش کرد، بردگانش […]
دعانویس پاتاوه
دادند که اگر با حیلهگری دختر را پایین بیاورد، پاداش بزرگی به او خواهد داد. جادوگر پیر با کمال میل موضوع را در دست دعا گرفت فرشته و یک سهپایه آهنی، یک دیگ دعانویس پاتاوه و انواع گوشت خام را با خود آورد انرژی مثبت و آنها را کنار چشمه گذاشت. او سهپایه را روی […]
دعانویس سرفاریاب
را آنجا رها کند تا توسط حیوانات وحشی نابود شود. بنابراین شوهر، زن را وادار کرد تا خود را برای دیدار پدرش آماده کند و پس از صرف جادو صبحانهای دعانویس سرفاریاب سریع، آنها به راه افتادند. در حین عبور از جنگلی انبوه، جایی که زرگر پیشنهاد ترک همسرش را داد، زن فریاد ماری را […]
دعانویس مارگون
گویی از رفتن شکوه بهار ناله میکردند و نالههایشان را در نالههای گوشخراش پوستشان به گوش دعانویس میرساندند، با برگهایی که گویی لبهایشان از گرما خشک شده بود. در آن فصل، هریسوامین، خسته از گرمای خورشید، داغداری، گرسنگی و تشنگی، و سفر مداوم، لاغر و کثیف، دعانویس مارگون و تشنهی غذا، در جریان گشت و […]
دعانویس رامیان
ارغوانی پوشاند و در کنار خود روی صندلی نشاند و از او شرح سفرهایش را خواست، و او تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود و اینکه چگونه شیر جانش را نجات داده بود و بزرگترین مایه آرامش او در بیابان بود، برایش تعریف کرد. بعدها اتفاق افتاد که دعانویس رامیان وقتی شوالیه برای مراقبت […]
دعانویس انبارآلوم
به قتل رسید. صبح روز بعد[ 293 ]دیارام بهیرو را صدا زد و پس از نوازش او گفت: «خدمتی که دیشب به من کردی، بیش از معادل ۱۰۰۰ روپیهای است شیاطین که به اربابت قرض دادم؛ برو، ای موجود وفادار. من به دعانویس انبارآلوم عنوان وثیقه، از تعهدت به تو معافیت میدهم.» بهیرو سرش را […]
دعانویس دلند
کار دوم را به من بسپارید و همینطور الی آخر. اگر موفق نشوید، شما را خواهم کشت.» صاحبخانه، با این فکر که کار پیدا خواهد کرد[ 287 ]برای بسیاری از چنین دعا برهمراکشاها، از دیدن اینکه خدمتکار شیطانیاش اینقدر مشتاق احضار کمک به اوست، دعانویس دلند خوشحال شد. او بیدرنگ او را به مخزن بزرگی […]
دعانویس نگینشهر
در فقر شدید زندگی میکردند. روزی یک برهمن مادهاوای فقیر رمال ، آن دو را به ضیافتی دعوت کرد و در میان کلوچههای مادهاوا ( tôśai ) همیشه بخشی از چیزهای خوب در مناسبتهای جشن است. بنابراین در طول ضیافت، گدا دعانویس نگینشهر و همسرش از کلوچهها سیر شدند. آنها آنقدر از آنها راضی بودند […]
دعانویس خان ببین
آبشار موهور متوقف شد. سپس مرد فقیر رو به صاحبخانه کرد و گفت: «سرورم، میتوانید این توده را برای استفاده خود به خانه ببرید.» صاحبخانه شروع به گریه دعانویس خان ببین کرد و گفت: «ای خوششانسترینِ بشر، من از پدر پیرم اغلب ضربالمثلی شنیدهام که میگوید: «بختِ نیک قدیس از آنِ نیکان است» و من […]