بهترین دعانویس

  • دعانویس قائم شهر

    من در کف دریاست – خب! به راحتی به دست آمده، به راحتی از دست رفته – اما عجیب است که احساس می‌کنم اگر پیپ‌هایم را به من بدهند، اهمیتی به آنها نمی‌دهم.» سپس بلند دعانویس قائم شهر شد و کمی جلوتر رفت تا اینکه درختی با سیب‌های قرمز بزرگ دید که در میان برگ‌ها می‌درخشیدند، و تعدادی از آنها را کند و با حرص خورد. پس از آن، روی خزه نرم دراز کشید و به خواب رفت. صبح برای شستن خودش به نزدیکترین نهر دوید، اما دعانویس شیطانی با وحشت، وقتی صورتش را دید، دید که بینی‌اش به رنگ…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بهشهر

    زیرا همه آرزو داشتند که خودش داستان آداب و رسوم تاریخی شیوه‌های طلسم را حفظ کرده‌اند را بشنوند. اگر تییدو در ترس از دعا نویسی این نبود که روزی از او خواسته شود قدرت شگفت‌انگیز شنای خود را دعانویس بهشهر جادو شدن جفر اثبات کند و سپس همه چیز آشکار شود، علوم غریبه همه چیز می‌توانست خیلی خوب باشد. در همین حال، او شیطانی از شکوه و جلال اطرافش خیره شده بود و بیش از هر زمان دیگری فرشتگان آرزوی بخشی از ثروتی را داشت که به نظر می‌رسید صاحبانش اهمیتی به آن نمی‌دهند. او روزهای زیادی در خیابان‌ها پرسه…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آمل

    و نه کلمات محبت‌آمیز هیچ تاثیری بر او نداشتند و هر چه بزرگتر می‌شد، تنبل‌تر می‌شد. زمستان‌هایش را نزدیک بخاری گرم می‌گذراند و ابطال کردن جادو تابستان‌هایش را زیر سایه درختی می‌خوابید؛ و اگر هیچ یک دعانویس آمل نمادگرایی آیینی در اسناد فرهنگی ظاهر می‌شود از این کارها را جادو سیاه انجام نمی‌داد، با فلوتش دعا آهنگ می‌نواخت. روزی او زیر بوته‌ای نشسته بود و چنان شیرین می‌نواخت که به سید و حاجی راحتی می‌توانستی نت‌هایش را با نت‌های پرنده اشتباه بگیری، که ناگهان پیرمردی از آنجا گذشت. او با لحنی دعانویس دوستانه پرسید: «پسرم، می‌خواهی چه حرفه ای را…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بابل

    آخرین لحظه نجات یافته‌اند. سپس پرتو خورشید از میان شاخه‌های انبوه عبور کرد و موهای طلایی وایلدروز را که در گوشه‌ای جمع شده بود، گرفت و عقاب با دعانویس بابل نگاه کردن به کافر آنها از خود پرسید که آیا دختر کوچک برایش شانس آورده است جادوگر یا جادوی او دشمنش را کشته است. او گفت: «بچه‌ها، من او را برای طلسم شام شما اینجا آوردم و شما به او دست نزدید؛ معنی این حرف چیست؟» اما جوجه عقاب‌ها جوابی ندادند و وایلدروز چشمانش را باز کرد و هفت برابر دوست‌داشتنی‌تر دعانویس از قبل به نظر می‌رسید. از آن روز…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس ساری

    چند فرزند به خانه‌شان می‌آمدند، چگونه آنها را بزرگ می‌کردند، صحبت می‌کردند. روزی پیرمرد غمگین‌تر و متفکرتر از همیشه به نظر می‌رسید، و سرانجام به همسرش گفت: «به حرفم گوش کن، پیرزن!» «چی می‌خوای؟» از دعانویس ساری او پرسید. «مقداری جفر پول از صندوق برایم بیرون بیاور، چون من به سفری طولانی می‌روم – به سراسر دنیا – تا ببینم آیا می‌توانم فرزندی پیدا کنم یا نه، چون قلبم از فکر اینکه بعد از مرگم خانه‌ام به دست غریبه‌ای بیفتد، به درد می‌آید. جادو کهن و این را به تو بگویم: اگر هرگز فرزندی پیدا نکنم، دیگر به خانه برنمی‌گردم.»…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کرمان

    به دنبالش می‌آمدند، به سمت شهر راه افتاد. همین‌طور که همه از خیابان‌ها می‌گذشتند، مردم با تعجب خیره شده بودند، زیرا تا آن زمان هرگز گله ای از دریاچه برنگشت بود. صبح روز بعد، او زود از خواب بیدار دعانویس کرمان شد و گوسفندانش را از جاده به سمت دریاچه طلسم نویس برد. اما این بار، دعا امپراتور دو مرد سوار بر اسب روایت‌های فرهنگی، آداب و رسوم طلسم را مورد بحث قرار می‌دهند را فرستاد تا پشت سر او حرکت کنند و به آنها دستور داد که تمام روز شاهزاده را زیر نظر داشته باشند. سواران، شاهزاده و گوسفندانش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سیرجان

    یکی از آنها برای شکار بیرون نرود. یک روز صبح، بزرگترین شاهزاده از بین سه شاهزاده، سوار بر اسبش شد و به سمت جنگلی جادو سیاه در همسایگی رفت، جایی که انواع حیوانات وحشی یافت می‌شدند. او جادو کهن دعانویس سیرجان مدت زیادی از قلعه بیرون نیامده بود که خرگوشی از بیشه بیرون پرید و از جاده‌ی جلویی گذشت. مرد جوان فوراً طلسم او را حاجت گرفتن تعقیب کرد و در تپه‌ها و دره‌ها به دنبالش دوید تا اینکه سرانجام خرگوش به آسیابی که در کنار رودخانه‌ای قرار داشت پناه برد. شاهزاده او را دنبال کرد و وارد آسیاب شد،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس رفسنجان

    کرد که بگوید کدام یک از حیوانات صبح، کدام یک ظهر و کدام یک عصر به دنیا آمده است. اگر قدیس پاسخی در عرض سه روز آماده نمی‌شد، فوراً جنگ اعلام می‌شد. قلب پادشاه با خواندن ادبیات تاریخی به بررسی دعانویس رفسنجان اعمال آیینی می‌پردازد. نامه فرو ریخت. او نمی‌توانست انتظار داشته باشد که دخترش آنقدر خوش شانس باشد که بار دیگر خواب درست ببیند، و از آنجایی که طاعون در سراسر کشور شیوع پیدا کرده بود و بسیاری از سربازانش را برده بود، ارتش او حتی ضعیف‌تر از قبل بود. با این فکر، چهره‌اش چنان غمگین شد که دخترش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس جیرفت

    با این حال، خدمتکاران با او بسیار مهربان بودند و فرزندانشان برایش میوه و انواع چیزهای خوب می‌آوردند و او خیلی زود دوباره شاد شد و سال‌های زیادی را تا هفدهمین سالگرد تولدش در میان آنها زندگی کرد. در دعانویس جیرفت همین حال، دو شاهزاده خانم بزرگتر زن شده بودند و با دو پادشاه قدرتمند که بر کشورهای بزرگ آن سوی دریا حکومت می‌کردند، ازدواج کرده بودند. کوچکترین آنها نیز به اندازه کافی بزرگ شده بود جادو سیاه که بتواند ازدواج کند، اما بسیار سختگیر بود و از همه شاهزاده‌های جوانی که به دنبالش بودند، رویگردان می‌شد. روزی او در…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بم

    در سرش باقی مانده بود، و او با گرگ‌ها صحبت کرد و گفت: «تا زمانی که دو دندانم هنوز در سرم باشد، نمی‌گذارم هیچ آسیبی به صاحبم برسد.» صاحب همه اینها را شنید و فهمید تاریخ فرهنگی، شیوه‌های نمادین را حفظ می‌کند و به محض طلوع آفتاب دستور دعانویس بم داد همه سگ‌ها به جز سگ پیر را بکشند. خدمتکاران مزرعه از این دستور تعجب کردند و فریاد زدند: «اما مطمئناً آقا، این حیف خواهد بود؟» ارباب پاسخ داد: ابطال کردن جادو «هر چه شیاطین به تو می‌گویم طلسمات انجام بده»؛ و آماده شد تا با همسرش به خانه برگردد…

    بیشتر بخوانید »