بهترین دعانویس

  • دعانویس اردکان

    رها می‌شود. پس از طی یک نیم‌دایره، قایق به گل می‌نشیند. همه سرنشینان قایق به فرشتگان بیرون می‌پرند و دعا تور در میان جیغ‌ها و فریادهای مردم به ساحل کشیده دعانویس اردکان می‌شود.[صفحه ۲۰] ماهیگیران هیجان‌زده. هر بار که تور به داخل کشیده می‌شود، انبوهی از ساردین‌ها صید می‌شوند؛ و دیدن جمعیت برهنه‌ای که هنگام کنار زدن تور از ماهی‌های سربریده، بدنشان با فلس‌های نقره‌ای پوشیده می‌شود، صحنه‌ای خارق‌العاده است که به بازوها، پاها و بدنشان می‌چسبد و ظاهری عجیب به آنها جفت روحی می‌دهد. برج‌های دیده‌بانی بر روی چهار ستون بلند ساخته شده‌اند، جایی که یک نگهبان برای اعلام…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس میبد

    و به ژاپنی به او گفتم که تا کلانتری دنبالم طلسم بیاید. مرد دیگری که از پشت به من حمله کرده بود، به بازوی چپم چاقو دعانویس میبد زد، اما نه خیلی شدید، چون درست به موقع او را دیدم تا از ضربه‌اش در امان باشم. دیدن تپانچه‌ام تأثیر مثبتی بر دوستان پشمالویم گذاشت و وقتی آنها را دور نگه داشتم و به آنها گفتم که اگر دنبالم نیایند، قبل از اینکه بفهمند کجا هستند، همگی مرده خواهند بود، دیگر از شوخی و خنده دست کشیدند. آنها اسلحه‌های رمال ژاپنی‌ها را دیده بودند و از اثرات آنها آگاه بودند، بنابراین…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس یهودی در یزد

    افزایش تدریجی گنجینه کلماتم، خیلی زود به اندازه کافی یاد گرفتم که کمی بفهمم و همچنین بتوانم منظورم را به دیگران بفهمانم. یک روز در امتداد ساحل به روستای بعدی رپون رفتم و سپس به آپوتا برگشتم، زیرا در دعانویس یهودی در یزد محل جادو سیاه قبلی چیز جالبی وجود نداشت. گشت و گذاری که از آن بیشتر لذت بردم، گشت و گذار در دریاچه تویا بود،[صفحه ۱۱] با سه جزیره زیبا در مرکز و آتشفشان باشکوه اوسو در سواحل جنوبی آن. پیاده‌روی رفت و برگشت به سختی پانزده مایل بود، در شیطانی یک مسیر کوهستانی و از میان جنگل‌های…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس زنگنه

    تراشه‌های بید بر سر، به سمت من آمد و “سلام” کرد. او نام آنگوتسورو را داشت و قبل فرشتگان از اینکه همه سلام‌هایش تمام شود، خود را “در حال انجام” در دفتر طراحی من یافت. بسیاری از روستاییان دور او دعانویس زنگنه جمع شده بودند و یکی از آنها، که از یک خانواده دورگه بود، ابراز آرزو کرد که من رئیس را مانند تصویر دختر، رنگی نقاشی کنم. من چیزی بهتر از این نخواستم و شروع به کشیدن طرح رنگ روغن از او کردم. هیجان بومیانی که شاهد این عملیات بودند، با اضافه شدن هر تزیین جدید در لباس رئیس…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آشار

    به صورت زیگزاگ حرکت کردیم، ابتدا از یک تپه‌ی شیب‌دار بالا احضار رفتیم، سپس از آن طرف پایین آمدیم دعانویس آشار و به اسب‌ها در یک چایخانه‌ی کنار جاده‌ای در کنار دریاچه‌های معروف زنزای استراحت دادیم. دریاچه‌ی بزرگتر از این دو دریاچه – کونوما – با جزایر کوچک متعدد و پوشیده از درختان برگ‌ریز، بسیار زیبا است. از نظر شکل، بسیار نامنظم است و نقاط زیادی که به درون دریاچه بیرون زده‌اند، به زیبایی پیشینه تاریخی صحنه می‌افزایند، در حالی که از یک طلسم طرف، خط الراس مرتفعی که از آن عبور کرده بودم، و از طرف دیگر، آتشفشان ناهموار…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس میامی

    شکار می‌کرد، می‌تاباند. او به موجکیویس گفت: «پدرم، بسیار سپاسگزارم که باد شرقی به من سپرده شده است. وقتی صبح زود به شکار می‌روم، ابرهای تاریکی را با تیرهای نقره‌ای‌ام کنار خواهم زد؛ سایه‌ها را خواهم راند.» بنابراین وابون دعانویس میامی مراقب باد شرقی بود و هر جادو روز صبح آسمان را با رنگ‌های شگفت‌انگیز نقاشی می‌کرد. او تیرهای نقره‌ای اشارات آیینی در فرهنگ عامه دیده می‌شود خود را به زمین می‌فرستاد تا مردم را بیدار کند و دریاچه‌ها و چمنزارها شیاطین را روشن کند. سرانجام وابون در خانه‌اش در آسمان شرقی تنها شد و روز به روز مراقب دختر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آب بر

    بوته‌ای منتظر بود. برادر خرس با خودش فکر کرد: «کار خیلی خوبی کردی!» و دوباره دمش را در آب انداخت و منتظر ماند. خیلی زود احساس دعانویس آب بر کرد که یک گاز دیگر به سمت ساحل آمد و یک سمور آبی دیگر به سمت شیاطین آن پرواز کرد. و خیلی زود یک ماهی و جادو کهن سپس یک ماهی دعانویس دیگر هم به دنبالش آمدند. [ ۱۱۴]برادر خرس سنت‌های آیینی در فرهنگ‌های مختلف تکامل یافته‌اند با خودش دعا نویسی فکر کرد: «چه شام ​​خوبی برای خانواده‌ام خواهم برد.» و شروع کرد به شمردن دفعاتی که دمش را جویده بودند،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس رفیع

    رشد و تقویت محصولاتش باران می‌خواست. دیگری سفالگر بود و برای خشک کردن ظروفش که باران آنها کافران را خراب می‌کرد، آفتاب مداوم دعانویس رفیع می‌خواست. و از آنجایی که آسمان هرگز نمی‌توانست آنها را در حل این موضوع راضی کند، روزی با هدایای گرانبها به قلعه کروکوس خردمند رفتند و درخواست‌های خود را به تربا ارائه دادند. دختر الف بر غرولندهای بی‌قرار آنها در مورد صرفه‌جویی خردمندانه طبیعت لبخندی شیطان زد؛ و خواسته‌های هر یک را برآورده کرد: او باران جادو سیاه را بر زمین‌های بذر کشاورز نازل کرد. و خورشید بر مزرعه کوزه‌گری نزدیک می‌تابید. با این افسون‌ها،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس باغستان

    و او به آنها نشان می‌داد که کجا می‌توانند آنچه را که گم کرده‌اند پیدا کنند. وقتی یک ولگرد شرور چیزی را از دام‌های عمومی دزدیده بود؛ شبانه به انبار یا خانه طلسمات همسایه‌اش دعانویس باغستان نفوذ کرده و او را دزدیده یا کشته بود و هیچ کس نمی‌توانست تبهکار را حدس بزند، با کروکوس خردمند مشورت می‌شد. او مردم را به سمت یک فضای سبز هدایت می‌کرد؛ آنها را به شکل حلقه‌ای درمی‌آورد؛ نسخ خطی سپس در میان آنها قدم می‌گذاشت، الک وفادار را به کار می‌انداخت و جادو بدین ترتیب مجرم را پیدا نمی‌کرد. با چنین اعمالی، شهرت…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس زرآباد

    را تکان داده بود. کروکوس مدتی مسحور از شکل آسمانی که بر او ظاهر شده بود، ایستاد. زنی چنان لطیف، با اندامی چنان باریک و رفتاری سلطنتی که او دعانویس زرآباد هرگز در میان دختران کوتاه‌قد و چمباتمه‌زده‌ی نژاد اسکلاونی خود ندیده بود. سرانجام خود را روی خزه‌ها کشید، اما خواب بر چشمانش فرود نیامد؛ سپیده دم او را در گردابی از احساسات شیرین فرا گرفت، که برای او به اندازه‌ی اولین پرتو نور به چشم باز یک نابینای مادرزاد عجیب و جدید بود. با اولین صبح به دربار دوک شتافت، درخواست مرخصی کرد، ساز و برگ جنگی خود را…

    بیشتر بخوانید »