بهترین دعانویس

  • دعانویس بندر کنگ

    در میان ویرانه‌های زندگی جسمانی‌اش گرفتار شده بود، مانند انسانی که زیر قطاری ویران گیر افتاده باشد، التماس می‌کرد – بله، از هارکنس برای رهایی التماس دعانویس بندر کنگ می‌کرد. اما در آن لحظه به هیچ چیز جز فرار خودش فکر نمی‌کرد. فرار از آن اتاق – از آن اتاق به هر قیمتی! چیزی رمل گفت. کریسپین سعی نکرد او را نگه دارد. آنها با هم به سمت راهرو حرکت کردند. «و اجازه نمی‌دهی راننده‌ام تو را برگرداند؟» «نه، نه جادو سیاه ممنون، من عاشق احضار پیاده‌روی خواهم شد.» «خب، طلسم خب. خیلی لذت‌بخش بود. شک ندارم که یه روزی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بندر لنگه

    تو به سوی من برمی‌خیزی، و ناگهان من، که درد را عبادت کردن به تو تحمیل کرده‌ام، تو را دوست دارم زیرا تو قدرت دعانویس بندر لنگه خود را بر خود گرفته‌ای و از آن برای منفعت روحت استفاده کرده‌ای.» هارکنس پرسید: «و آیا من تو را حاجت گرفتن دوست دارم چون صورتم فرشتگان را زخمی کردی؟» چشمان کریسپین تنگ شد. دستش را دراز کرد و روی زانوی هارکنس گذاشت. کریسپین زمزمه کرد: «باید ببینیم. باید ببینیم. نمی‌دانم… نمی‌دانم…» آنها ساکت بودند. بدن هارکنس طلسم سرد بود، اما اتاق بسیار گرم بود. به نظر می‌رسید شمع‌ها گرمای تابشی فلزی از…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس رودان

    دوستانه‌ترین چیزها در هنر هستند.» در باز شد و یکی از خدمتکاران ژاپنی با لیکور وارد شد. آنها را روی میز نزدیک هارکنس گذاشتند و خیلی زود او شروع به نوشیدن دعانویس رودان لذیذترین براندی کرد که تا به کلیسا حال از بخت خوشش با آن مواجه شده بود. او گرم طلسم و نرم و کاملاً بی‌احساس بود. ردپاها به او لبخند می‌زدند، اتاق تاریک او را به عنوان یک دوست پذیرفت. کریسپین داشت صحبت می‌کرد، حالا از میز به عقب تکیه داده بود و بدن چاقش مثل بالشی در صندلی‌اش فرو رفته بود. موهای قرمزش سیخ شده بود، دعاگر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قشم

    تالار دراز، تخته‌کوب بود و سر حیوانات بر آن آویزان بود. پرچمی پاره به رنگ قرمز و زرد رنگ‌پریده با منگوله‌های بلند طلایی بالای شومینه دعانویس قشم سنگی آویزان بود. کف خانه از سنگ بود و فرش‌های کم‌رنگ با رنگ‌های نامشخص، مانند قطرات نم، اینجا و آنجا پخش شده بودند. اولین چیزی که متوجه آن شد این بود که نسیم سرد شدیدی از تالار می‌وزید. به نظر می‌رسید که از یک راه‌پله بلوطی پهن در سمت راست او می‌آمد. هیچ تصویری روی کافر دیوارهای تخته‌کوب نبود. خانه حس عمیقی از پوچی به آدم می‌داد. دو خدمتکار ژاپنی، کوتاه قد، لاغر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس میناب

    دختر قطعی و قطعی است. کریسپین از دیدن او بسیار خوشحال به نظر می‌رسید. او در حالی که لبخند می‌زد و دستش را دراز می‌کرد، به سمت او آمد: «آقای دعانویس میناب هارکنس، این خیلی عالیه. ما فقط داشتیم فکر می‌کردیم که با شما چه کار کنیم. داشتیم از شما دست می‌کشیدیم.» هارکنس می‌دانست که با وجود تلاش‌هایش در بیرون، هنوز هم به طور قابل توجهی آشفته است. با حالتی عصبی یقه‌اش را لمس کرد: او شروع کرد: «متاسفم. اما خیلی خوشحالم که بالاخره گیرت انداختم.» کریسپین پرسید: «آیا جشن‌های شهر سرگرم‌کننده آداب و رسوم نمادین در روایت‌های تاریخی ظاهر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بندرعباس

    همین خاطر او را بیشتر دوست ندارند.» «خب، وقتی به سلامت به گاری اسبی‌ات رسیدی، بعدش چی؟» «ما از کوچه‌ی شپردز بالا می‌رویم، از میان خلنگزار دعانویس بندرعباس پایین می‌رویم تا به صخره‌ای که درست بالای خلیج استارلینگ است، برسیم. اینجا یک قایق منتظر من است جفر و از آن گوشه‌ی خلیج به خلیج دیگری دعا نویس – سلتون – پارو می‌زنیم و درست بالای سلتون، سلتون مینور است که ایستگاهی دارد. ساعت چهار صبح اولین قطار محلی به تروورو می‌رود و در تروورو می‌توانیم سوار قطار ساعت شش به درایموث شویم. در درایموث، عمو و عمه‌اش – خانواده‌ی برسدین…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قورچی باشی

    خانم مارتین پیر از خانه بیرون رفت، سپس در بوته‌زارها تکه‌تکه شد. او تا چند روز بعد بیمار بود، اما با نوعی ارواح غرور روستایی، همه چیز دعانویس قورچی باشی را ساکت نگه داشت – می‌دانید، «به هر حال، وقتی دیگران می‌دیدند که او چقدر سریع رفته است، او هم مثل آنها حرف نمی‌زد.» «اما او به یکی از دخترانش گفت و دخترش هم به من گفت. تقریباً هیچ چیز در خود ماجرا نبود، اما دو چیز را به من گفت، یکی اینکه کریسپین بزرگتر واقعاً دیوانه است – قطعاً، قطعاً دیوانه است، و دیگری اینکه پسر، با وجود اینکه…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس هندودر

    قطره اشک درشت از چشمانش بچکاند و اجازه دهد که به آرامی از گونه‌های چاقش سرازیر شوند. و برادر موش خرما گفت: «مطمئناً هیچ‌کس در جنگل از تو دزدی نمی‌کند، برادر سنجاب کوچولو! حتماً اشتباهی رخ داده است. باید [ ۱۰۶]من هر دزدی را دعانویس هندودر می‌بینم که انبار آجیل تو را ببرد، با او بدرفتاری خواهد شد! اما جو-نیس-گی-اونت کوچولو هنوز ایده‌های خودش را داشت – دعا و نوک-دا-گو، رئیس قبیله جادو سنجاب‌ها، که بی‌سروصدا گوش می‌داد، نیز همینطور. آن شب، ناک-دا-گو به جنگل برگشت تا فرشتگان موضوع را بررسی کند. او دید که جو-نیس-گی-اونت فرشتگان کوچولو در خواب…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس نوبران

    ۹۵] چرا قورباغه‌ها قارقار می‌کنند (آلگونکین) مقورباغه بزرگی در مرداب قارقار کرد: «اووو-ر، مو-او-ر!» قورباغه کوچک‌تری جواب داد: «کافیه، کافیه، کافیه!» اما قورباغه بزرگ دوباره صدا زد: «مو-او-ره، دعانویس نوبران مو-او-ره!» و قورباغه کوچکتر دوباره جواب داد: «کافیه! کافیه!» یک دختر کوچک سرخپوست پرسید: «مادربزرگ، قورباغه‌ها سر چی دعوا می‌کنند؟» و طلسمات مادربزرگ پاسخ داد: «فکر کنم سر آبه.» «چرا سر آب دعوا می‌کنند؟ مادربزرگ، این یه داستانه؟» مادربزرگ گفت: «بله، این یک داستان است. گوش کن تا آن را برایت تعریف کنم!» «در روزگاران بسیار دور، تمام آب‌های سرزمین بسته شده بود. مردم هند تشنه‌تر و تشنه‌تر می‌شدند. مزارعشان…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس توره

    می‌کنند.» «حق با توست، دخترم. وقتی نفسی در آسمان‌ها نیست، برگ‌های سپیدار هنوز حرف می‌زنند.» دخترک پرسید: «مادربزرگ، آیا داستانی در مورد درخت صنوبر طلسم نویس وجود دارد؟ اگر داستانی هست، آن را برای دعانویس من تعریف می‌کنی؟» پیرزن پاسخ داد: «بله دخترم، داستانی در مورد درخت دعانویس توره صنوبر وجود دارد که شنیدن آن برایت خوب است.» مادربزرگ سبدش را روی زانوهایش گذاشت و به بافتن ادامه داد و داستان را برایش تعریف کرد: «ماه‌ها پیش، جوانی بود [ ۸۴]جنگجوی تنها در کلبه پدرش بود و با خود گفت: «دنبال دوشیزه‌ای برای ازدواج می‌گردم و کلبه‌ای برای خودم آماده…

    بیشتر بخوانید »