بهترین دعانویس
دعانویس نراق
صورت بود. برخی پرنده شدند و پرواز کردند. واپی به دوشیزه ستارهای گفت: «بیا، بگذار من بال شاهین سفید را انتخاب کنم، و تو و پسرمان هم همین کار را بکنید. کافران آنگاه دعانویس نراق میتوانیم هم زمین دعا نویسی و هم آسمان را ببینیم و همیشه با هم باشیم.» شیطانی جادو بنابراین آنها انتخاب کردند. و از آن زمان تاکنون نیز اینگونه زندگی کردهاند. [ ۷۴] چگونگی پیدایش پشهها جادو شدن (ایروکویز) مندر زمانهای بسیار دور، مردان سرخ به ما میگویند که کافران پدرانشان از آمدن پرندهای عظیم به نام پشه بسیار نگران بودند. هیچکس نمیدانست از کجا آمده…
بیشتر بخوانید »دعانویس کارچان
دارد. او پوست هر حیوانی را برای خانه و لباس خود دارد.» اما واپی تنها در کلبهاش زندگی میکرد. او عاشق شکار بود، اما تا آن زمان به هیچ دوشیزهای اهمیت نمیداد. روزی، هنگامی که در دعا جنگل به دنبال دعانویس کارچان آهویی میرفت، از کلبهاش دور شد؛ خیلی دور از شکارگاه همیشگیاش. در آن سوی جنگل، فضای بازی منابع سنتی، آیینهای طلسم را توصیف میکنند دید طلسم که در آن علفها سبز شده بودند و شکوفههای زرد دعا مانند ستارگان آسمان، آن را زینت بخشیده بودند. [ ۶۶]واپی به سرعت از میان جنگل گذشت تا دعا به فضای باز…
بیشتر بخوانید »دعانویس ساروق
مسالها پیش در سرزمین سرخپوستان، گروهی یازده نفره از مردان جوان از روستای پدرانشان بیرون رفتند. آنها میخواستند خود را برای رقصهای جنگی و نبرد با دشمنانشان آماده کنند. آنها به جنگل رفتند، اما قبل از اینکه دعانویس ساروق خانههای قوم خود را ترک کنند، رهبرشان گفت: «شما، والدین ما، باید غذا درست کنید تا ما برای آزمایشی که پیش اعمال صالح روی ماست، قدرت داشته باشیم.» سپس آنها در حالی که سرودهای دعا نویسی جنگی ملت حاجت گرفتن خود را میخواندند، رفتند، در حالی که رهبرشان بر طبل آب میکوبید تا به آنها شجاعت و استقامت ببخشد. آنها فرشتگان…
بیشتر بخوانید »دعانویس فرمهین
به هوا پرتاب شدند و جویباری از دامنه کوه جاری شد – دعانویس جویباری که شبیه آتش مایع بود. سپس سرخپوستان واقعاً فرار کردند و دیگر فرصتی برای نجات هیچ چیز دعا نویسی جز جان خودشان نداشتند! نهرهای دعانویس فرمهین زیادی به دنبال نهر اول، مانند مارهای طلسم آتشین از دامنه دین کوه سرازیر شدند و در بالای آن ابرهای دود غلیظی دیده میشد که با سنگهای در حال انفجار پوشیده شده بودند. سرخپوستان به دوردستها دویدند و فریاد زدند: «روح آتش خشمگین است! ما چه کردهایم که او خانههای ما را ویران میکند؟» بالاخره ایستادند و برگشتند تا به…
بیشتر بخوانید »دعانویس جاورسیان
پو-پون-او-کی به برگها داده بود. سپس آنها به سرزمین جنوبی پرواز کردند، جایی که نفس زمستان نمیتوانست به گشایش آنها برسد. «گلهای بزرگ از پرندگان بالدار برخاستند» اما در بهار، وقتی نی-پون-او-کی، روح علوم غریبه تابستان، دزدانه از جنوب آمد و پو-پون-او-کی به دعانویس جاورسیان کلبه یخی شیاطین خود در شمال دوردست بازگشت، پرندگان نیز بازگشتند. برگهای جدیدی روی دعا درختان بود، اما پرندگان احضار مستقیماً به شاخههایی که خانهشان بود پرواز کردند و در آنجا، در پناه برگهای جدید، لانههای خود را ساختند. و پس از مدتی، وقتی در تمام لانههای خانگی تخم گذاشته شد، قلب پرندگان چنان سرشار…
بیشتر بخوانید »دعانویس میلاجرد
تا شمال میرفت و مردم فریاد میزدند: «چه روز مطبوعی! هوا چقدر نرم و گرم است!» روزی، هنگامی که شاونداسی به دوردستها به سوی شمال مینگریست، دوشیزهای زیبا را در دشت دید. اندامی بلند و باریک داشت. جامهای سبز به تن داشت دعانویس میلاجرد و موهایش به رنگ زرد شگفتانگیزی، مانند طلای صیقل داده شده، بود. شاونداسی مدت زیادی به او نگاه کرد، زیرا قبلاً هرگز دوشیزهای مانند او ندیده بود. دوشیزگان هندی موهایی به سیاهی تیره، مانند پرهای براق کلاغ، و پوستشان تیره بود. شاونداسی آهی کشید و گفت: «او زیبا و خوشقیافه است. اگر اینقدر دور نبود، حتماً…
بیشتر بخوانید »دعانویس خشکرود
را پیمودند و سرانجام، خسته و گرسنه، به قله کوهی بسیار بلند رسیدند. آنقدر بلند که گویی آسمان بر آن تکیه زده است. گشایش در آنجا گوشت و آتش یافتند، گویی دعانویس خشکرود مسافری آنها را ترک کرده بود. پس استراحت کردند و تجدید قوا نمودند. سپس اوجیگ به سمور آبی گفت: «حالا ما این کار را خواهیم کرد.» [ ۱۵]سعی کن به سرزمین آسمانها راه پیدا کنی. درست بالای سر ماست. بپر و ببین اگر نتوانی از آن عبور کنی، ما دنبالت خواهیم آمد. سمور آبی تلاش کرد، اما نتوانست به اندازه کافی کافر بالا بپرد، و افتاد و…
بیشتر بخوانید »دعانویس نیمور
و سالهای زیادی با خوشحالی زندگی کردند. [از زبان پرتغالی.] کتری جادویی درست در وسط ژاپن، در میان کوهها، پیرمردی در خانه کوچکش زندگی میکرد. او به خانهاش بسیار افتخار میکرد و هرگز از تحسین سفیدی دعانویس نیمور زیراندازهای حصیریاش و دیوارهای زیبای کاغذ دیواری شدهاش که منابع انسانشناسی، شیوههای طلسم را مورد بحث قرار میدهند در هوای گرم همیشه کنار میرفتند تا بوی درختان و گلها به داخل بیاید، خسته نمیشد. روزی او ایستاده بود و به کوه روبرو نگاه میکرد که ناگهان صدای غرشی از اتاق پشت سرش شنید. برگشت و در گوشهای، پیشینه تاریخی کتری آهنی قدیمی…
بیشتر بخوانید »دعانویس پرندک
زندگی کنید، و اگر مشکلاتی پیش آمد، مرا خبر کنید، و من به شما کمک دعا خواهم کرد تا از آنها عبور کنید.» با این کلمات، دستش را به نشانهی دعا بالا برد دعانویس پرندک و ناپدید توسل شد. و آنها از او طلسم اطاعت کردند و شاد و راضی بودند و سعی کردند مردم آن سرزمین را نیز شاد و راضی کنند. ماریای باهوش روزگاری تاجری نزدیک کاخ سلطنتی زندگی میکرد و طلسم سه دختر داشت. همه آنها زیبا بودند، اما ماریا، کوچکترین دختر، از بین این سه دختر، زیباترین بود. روزی پادشاه، منابع سنتی، آیینهای طلسم را توصیف…
بیشتر بخوانید »دعانویس آستانه
تازه وارد آنقدر سرزنده و سرگرم کننده بود که پسر پادشاه نمیتوانست از این امید دست بردارد که او واقعاً دوست واقعی او باشد. جادو خیلی سریعتر از آنچه که میتوانست تصور کند، حرز به مسافرخانهای در کنار جاده رسیدند و پسر دعانویس آستانه پادشاه رو به همراهش کرد و گفت: «من گرسنهام؛ بیا برویم داخل و چیزی بخوریم.» بنابراین آنها وارد شدند و شام سفارش دادند و وقتی غذا خوردنشان تمام شد، پسر عبادت کردن پادشاه آخرین سیب را از جیبش بیرون آورد و آن را به دو قسمت نامساوی تقسیم رمل کرد و هر دو را به سمت…
بیشتر بخوانید »