بهترین دعانویس

  • دعانویس خنداب

    که بر پیشانی‌اش ستاره‌ای طلایی می‌درخشید، و آنها می‌دانستند که این فقط می‌تواند لیزینای محبوبشان باشد. همینطور که کالسکه به آرامی از مقابل خانه اعمال صالح دعانویس خنداب قدیمی عبور می‌کرد، جایی که به نظر می‌رسید گربه‌هایی از سراسر جهان در آن جمع شده‌اند، فرشتگان آوازی رمل از هر گلو بیرون آمد: میو، میو، میو! شاهزاده، ابطال کردن جادو سریع پشت سرت را نگاه کن! لیزینای زیبا علوم غریبه در چاه است، و تو توسل چیزی جز پپینا نداری. وقتی کالسکه‌چی این را شنید، که زبان گربه را بهتر شیطانی از شاهزاده، اربابش، می‌فهمید، اسب‌هایش را نگه داشت و پرسید:…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آشتیان

    آمد. او به تنهایی در انباری در بالای تپه زندگی می‌کرد و هر از گاهی برای سرکشی به کلونی کوچک پایین می‌آمد. او نیز بسیار مجذوب لیزینا شد و به محض دیدن او پرسید: «آیا این کوچولوی دعانویس آشتیان چشم سیاه و مهربان به تو خدمت می‌کند؟» و گربه‌ها یکصدا پاسخ دادند: «اوه، بله، پدر گاتو، ما هرگز خدمتکاری به این خوبی نداشته‌ایم!» در هر یک از ملاقات‌هایش، پاسخ همیشه یکسان بود؛ اما پس از مدتی، گربه پیر، که بسیار نکته‌سنج بود، متوجه شد که دخترک غمگین‌تر و غمگین‌تر شده است. روزی که او را در آشپزخانه‌اش در حال گریه…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کمیجان

    بماند و به لاباخان دستور داد که به میز دیگر بیاید و دستش را روی جعبه‌ای که دعا نویسی او انتخاب کرده بود بگذارد. سپس پادشاه از دعانویس کمیجان تخت خود برخاست و در سکوتی سنگین، همه حاضران نیز برخاستند، در حالی که او ابجد دعا گفت: «جعبه‌ها را باز کنید و باشد که خداوند حقیقت را به ما نشان دهد.» جعبه‌ها به راحتی باز شدند. در جعبه‌ای که عمر جادو سیاه انتخاب کرده بود، یک تاج کوچک طلایی و یک عصای سلطنتی روی یک بالش مخملی قرار داشت. در جعبه‌ی لاباکان یک سوزن بزرگ با مقداری نخ پیدا شد!…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سنجان

    که سال‌ها آرزویش را داشتی.» اما ملکه حرف او را قطع کرد و فریاد زد: رمل «این پسر فرشتگان من نیست! این چهره‌ای نیست که پیامبر در خواب‌هایم دعانویس سنجان به من نشان داده است!» درست زمانی که پادشاه می‌خواست با او حرز بحث کند، در به شدت باز شد و شاهزاده عمر به داخل هجوم آورد، و به دنبال او نگهبانانش که موفق شده بود از دستشان فرار کند، به داخل آمدند. او شیاطین خود را در مقابل تخت سلطنت به زمین انداخت و نفس زنان گفت: «اینجا خواهم مرد؛ فوراً مرا بکش، دعا پدر ظالم، زیرا دیگر نمی‌توانم…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مهاجران

    پسر پادشاهی بزرگ است که چون طالع‌بینانش او را از خطرات پیش رو آگاه کرده بودند، شاهزاده جوان را روانه کرده و قسم خورده بود که تا بیست و دومین سالگرد تولدش او را نبیند. الفی بیگ نام پدرش دعانویس مهاجران را دعا به عمر نگفت، اما صریحاً از او خواست که در روز چهارم ماه آینده، که بیست و ارواح دو ساله می‌شد، در کنار ستون بزرگی که چهار روز با اسکندریه فاصله داشت، باشد. در اینجا او با چند مرد ملاقات می‌کرد و خنجری روح را که الفی بیگ به او داده بود، به آنها می‌داد و می‌گفت:…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس تفرش

    باید فقط یک شکاف بسیار کوچک باشد؛ و زیگورد اعلام کرد که این کار کاملاً خوب است. در آنقدر سنگین بود که هلگا مدتی طول کشید تا آن دعانویس تفرش را باز کند، و زیگورد آنقدر بی‌صبر شد که آن را کاملاً باز کرد و وارد شد. در آنجا اسبی باشکوه را دید که کاملاً زین شده بود و درست بالای آن شمشیری با تزئینات فراوان آویزان بود که این کلمات بر روی اعمال صالح دسته آن حک شده کافر بود: «کسی که این اسب را سوار شود و طلسم نویس این شمشیر را بپوشد، سعادت را خواهد یافت.» زیگورد…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مأمونیه

    داد: «اوه، نه، او آنجا در جنگل خوش می‌گذراند. فکر می‌کنم قبل از اینکه برگردد، هوا کاملاً تاریک شده باشد.» «این دروغه!» ماده غول فریاد زد. آداب و رسوم آیینی در سنت‌های مختلف متفاوت است و آنها آنقدر سر این موضوع جر و بحث کردند تا خسته شدند، بعد از آن اینگیبورگ میز را چید؛ روح و وقتی ماده غول دعانویس مأمونیه از خوردن غذا فارغ شد، گفت: «خب، باید از شما به خاطر همه این چیزهای خوب، و به خاطر بهترین جادو سیاه بره، بهترین قوطی آبجو و بهترین نوشیدنی تعویذ که مدت‌هاست نوشیده‌ام، تشکر کنم؛ اما… مطمئنی که…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس شازند

    این مبادله موافقت می‌کند. بنابراین میمون با برنجش رفت و خرچنگ با هسته به سوراخش بازگشت. مدتی خرچنگ دیگر میمون را ندید، میمونی که برای دیدن به سمت آفتابی کوه رفته بود؛ اما یک دعانویس شازند روز صبح اتفاقاً از کنار سوراخ او گذشت و او را نماز خواندن در حالی که زیر سایه یک درخت کاکی زیبا نشسته بود، یافت. او مودبانه گفت: «روز بخیر، شما میوه‌های خیلی خوبی دارید! من خیلی گرسنه‌ام، می‌توانید یکی دو تا به من بدهید؟» خرچنگ پاسخ داد: «اوه، البته، اما اگر خودم همزاد نمی‌توانم آنها را برایت تهیه کنم، باید مرا ببخشی. من…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کرهرود

    پاول چه کرده است و او بی‌درنگ به دنبال پاول دوید و پرسید که فرشتگان چگونه می‌تواند به خاطر خوبی‌هایش به او پاداش دهد. پاول پاسخ داد: «با بردن من به زمین.» و گریفین موافقت کرد، اما اول رفت تا در طول دعانویس کرهرود مسیر غذا تهیه کند، چون موکل جن سفر طولانی ابجد بود. او به پولس گفت: «حالا سوار من شو، و وقتی سرم را به سمت راست برمی‌گردانم، تکه‌ای از گوساله‌ای را که به آن طرف آویزان است ببر و در دهانم بگذار، و وقتی سرم را به سمت چپ برمی‌گردانم، یک جام شراب از خمره‌ای که…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس دلیجان

    تری کامبر، اینجا می‌مانید و شام خوبی برای ما آماده می‌کنی.» بنابراین تری کامبر شروع به پختن و دعا نویسی کباب کردن کرد و وقتی شام تقریباً آماده شد، کوتوله‌ای کوچک با دعانویس دلیجان ریش نوک‌تیز به سمت آنجا آمد. او پرسید: «چی می‌پزی؟ کمی از آن را به من بده.» تری کامبر با بی‌ادبی گشایش پاسخ داد: «اگر دوست داشته باشی، کمی هم روی رمال پشتت می‌گذارم.» کوتوله کافر توجهی نکرد، اما صبورانه منتظر ماند تا شام پخته شود، سپس ناگهان تری کامبر را روی زمین انداخت، تمام محتویات قابلمه را خورد و ناپدید شد. تری کامبر از خودش…

    بیشتر بخوانید »