بهترین دعانویس
دعانویس کرمانشاه
همه ثروتمندترم. یک سال میگذرد: بنگر، دوهل دوباره سوار بر اسب به چادر بازگشته است. «تو خیلی مهربونی، ای وای، دستت خیلی مهربونه، یه شاهزادهی دعانویس کرمانشاه تمامعیار.» چرا باید از فروش حرف بزنم؟ مادیان هدیه سادهات باش! پسرم به خاطر زیباییاش از غم مرگ است: همسرم میگوید «احمق، برای او مروارید را التماس کن! خدا پاداش دهنده باش، زیرا [صفحه ۶۲] خدا هفت قرض را به یک قرض میدهد: مفاهیم تجلی در سنتهای معنوی پدیدار میشوند هر که در حق او اسراف کند، صرفهجوست. حسین گفت: «خداوند به هر طلسم انسانی یک زندگی میدهد، مانند چراغی، سپس آن چراغ…
بیشتر بخوانید »دعانویس یاسوج
ما در تاریکی حدس میزنیم، حدس بزن، – باز هم، برای رعایت انصاف – اگر برای یک آدم عجیب و غریب، در یک دوره غیبت – چنین چیزهایی بوده است! – اگر دوست ما ضعیف نشان میداد – عبارت چیه؟ – بخت اصلاح کرد! حداقل یه نگاهی به پرونده بنداز! چه کسی جرأت کرده بود بین فرشتگان شیطانی قربانی محراب جادو و کاهن حائل شود؟ با این حال او مرا بخشید! شما یازده نفر! هر که هستید، همه یا هر کدام، به ضرر مردی که مرا نجات داد، سخن میگوید – رو به رویش، پشت سرش، – آن گوینده با…
بیشتر بخوانید »دعانویس رشت
چنین قلعهای به ندرت بر اثر فشار محض توپخانه فرو میریزد وقتی دشمنان خنثی میشوند و جنگ تمام میشود، بارانهای شوم هجوم میآورند، علفها میرویند، میرویند دعانویس رشت تا پرندگان شب که گرد هم میآیند، سوراخی پیدا نمیکنند مناسب برای ساخت مانند بالاترین سوکتهای ساخته شده برای تیرکهای بنر. بنابراین کلایو در لندن به آرامی از هم پاشید، و بالاخره سقوط کرد. یک هفته قبل، با او شام خوردم منابع سنتی، آیینهای طلسم را توصیف میکنند – بعد از اینکه گپ و گفتهای حیاط کلیسا در مورد گذشتههای دور را امتحان کردم – مشرکان هر دوی ما ایستادیم، خسته مثل…
بیشتر بخوانید »دعانویس لاهیجان
گودالهایی لبریز از خون بودند، و با دایرههای سرخ برای لبهی حدقهی چشمانش. سپس کت چرمیام را از تن بیرون انداختم، هر غلافش فرو افتاد، هر دو چکمهام را درآوردم، طلسم کمربندم شیاطین را رها کردم و تمام، روی رکاب ایستاد، تکیه داد، گوشش را نوازش کرد، رولند دعانویس لاهیجان شماره ملا مرا به نام کوچکش، اسب بیهمتای من، صدا زد؛ دست زدم، خندیدم و آواز خواندم، هر صدایی، بد یا خوب، تا اینکه سرانجام رولند به اکس رسید و ایستاد. و تنها قدیس چیزی که به یاد دارم این است که دوستانم دورم جمع میشدند همانطور که کنار سرش…
بیشتر بخوانید »دعانویس رودسر
می کنند، نه کشتیای که بدرفتاری کند، نه تیر حمالی که زمین را خراش دهد، نه روح سپاری که به غم و اندوه می انجامد! ببین، خطر گذشته است، همه تا آخرین لحظه پناه گرفتهاند، و دعانویس رودسر همانطور که هروه ریل جادو فریاد میزند «لنگر!» – مطمئن چون سرنوشت، انگلیسیها خیلی دیر آمدند! هشتم بنابراین، طوفان فروکش میکند تا آرام شود: آنها موج زدن درختان سبز را میبینند بر فراز ارتفاعات مشرف به گرو. دلهایی که خون ریختهاند، با مرهم شماره ملا بسته میشوند. «فقط شور و شوق دعا ما برای تقویت، بگذار انگلیسیها خلیج را با چنگک تسخیر…
بیشتر بخوانید »دعانویس فومن
و دخترهای کوچک، با گونه های گلگون و فرهای کتان، و چشمان و دندانهای درخشان چون مروارید، لغزان و جست دین و خیز کنان، شادمانه به دنبالش دوید موسیقی دعانویس فومن فوقالعادهای که با دعانویس فریاد و خنده همراه بود. [صفحه ۲۰] سیزدهم شهردار احمق بود و شورا ایستادگی کرد گویی به تکههای چوب تبدیل شدهاند، قادر به حرکت دادن یک قدم طلسم یا گریه کردن نیست به بچههایی که با خوشحالی از کنارشان رد میشوند، — فقط میتوانست با چشم دنبال کند آن جمعیت شاد در پشت سر نیزن. اما چطور شهردار در مخمصه بود، و سینههای شورای بدبخت…
بیشتر بخوانید »دعانویس رودبار
من شهرکهای هملین در برانزویک، توسط شهر معروف هانوفر؛ رودخانه وِزِر، عمیق و پهناور، دیوار خود را در ضلع جنوبی میشست؛ مکانی دلپذیرتر که هرگز ندیدهاید؛ اما، جادوگر وقتی شعر من دعانویس رودبار شروع میشود، تقریباً پانصد سال پیش، دیدن رنج کشیدن مردم شهر از دست جانوران موذی، حیف شد. دوم موشها! آنها سنتهای آیینی نمادین در طول زمان تکامل یافتند با سگها جنگیدند و گربهها را کشتند، و نوزادان را در گهوارهها گاز فرشتگان گرفتند، و پنیرها را از خمرهها خوردند، و سوپ را از ملاقههای خود آشپزها لیسید، [صفحه ۱۲] بشکههای شاهماهی نمکسود را از هم باز کنید،…
بیشتر بخوانید »دعانویس بروجرد
برگشت و به خانهدار گفت که برایشان چیزی برای خوردن بیاورد. غذا به سرعت آماده شد و جادوگر پسر را صدا زد تا پایین بیاید و آن را بخورد، اما نمیتوانست او را بیدار کند و آنها مجبور دعانویس بروجرد شدند بدون او برای شام دعانویس بنشینند. کم کم جادوگر دوباره برای شکار بیشتر به جنگل رفت و پس از بازگشت دوباره سعی کرد جوان را بیدار کند. اما چون جادو این کار را کاملاً غیرممکن یافت، برای سومین بار به جنگل بازگشت. در غیاب سنتهای نمادین از نظر تاریخی تکامل یافتهاند او، پسر از خواب بیدار شد و لباس…
بیشتر بخوانید »دعانویس پلدختر
به خود نداده بود و مانند قبل کثیف بود. وقتی شب ارواح فرا رسید، او طبق معمول برای خوابیدن در میان غازهایش رفت و شاهزاده خانم نزد دعانویس پلدختر پادشاه رفت و گفت: «پدر، از شما التماس میکنم که آن پاپارلوی وحشتناک را اعدام کنید.» پدرش پاسخ داد: «نه، نه! او یک جادوگر بزرگ است و قبل از اینکه او را بکشم، ابتدا باید راز قدرت او را بفهمم و سپس – خواهیم دید.» کمی بعد از این، جنگی درگرفت و همه در کاخ مشغول صیقل دادن زره و تیز کردن شمشیرها بودند، زیرا پادشاه و پسرانش قرار بود در…
بیشتر بخوانید »دعانویس ایزدشهر
بر تخت نشانده بودند و او تا وقتی که نقشهای برای کنار زدن او از سر راهش نکشیده بود، آرام نمیگرفت. خوشبختانه، پادشاه جوان عاقل و محتاط بود و او را خیلی خوب میشناخت و به او اعتماد نمیکرد. روزی، وقتی سوگواریاش تمام مذهب شد، دستور دعانویس ایزدشهر داد همه چیز را فرشته برای یک شکار بزرگ آماده کنند. ملکه وانمود پیشینه تاریخی کرد که از اینکه او دوباره قرار است خودش را سرگرم کند، ابجد بسیار خوشحال است و اعلام کرد که او را همراهی خواهد کرد. او پاسخ داد: «نه، مادر، نمیتوانم بگذارم بیایی؛ زمین ناهموار است و…
بیشتر بخوانید »