بهترین دعانویس
-
دعانویس حمیل
جنگلی در کشوری دیگر رسیدند که متعلق به پدر شاهزاده کوچولو نبود، بلکه متعلق به پادشاه دیگری بود. در اینجا کاتار به پسر گفت: “حالا از پشت من بلند شو.” شاهزاده از جا پرید. “زین من را باز کن و افسارم دعانویس حمیل را بردار؛ لباسهای زیبایت را در بیاور و همه آنها را با شمشیر و تفنگت در جادو یک بقچه ببند.” پسر این کار را کرد. سپس اسب چند لباس معمولی و فقیرانه به او داد و از او خواست که آنها را بپوشد. به محض اینکه آنها را پوشید، اسب گفت: “بقچهات را در این علف پنهان…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس جبالبارز
این برنامهریزی کند. حداقل یک احتمال وجود داشت که سارقان خودرو به این سمت بیایند و مگر اینکه خیلی نزدیکبین یا خیلی بیاحتیاط باشند، مطمئناً قبل از هشدار متظاهرانهی پیوی مکث میکردند. دعانویس جبالبارز اگر امرسون در ابتدا شک داشت، اکنون متقاعد شده بود که حداقل احتمال طلسم وقوع آن منصفانه است و نقشهی این کارزار استادانه است. خلاصه اینکه کوچکترین دلیلی وجود نداشت که ماه دعانویس به این تدارکات شجاعانه لبخند بزند. اما ماه لبخند دعا زد. با این حال، پی وی لبخند نزد. او ارواح اخم کرد. او اخم یک قهرمان را در هم کشید و چاقوی آغشته…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بندر ترکمن
پایمال میکنند و چیزی جز خاکستر پیپها و پوسته غلاتشان به من نمیدهند!» برهمن با ناراحتی برگشت و در راه به شغالی فرشتگان برخورد که فریاد زد: «چی شده، طلسمات آقای برهمن؟ مثل ماهی بیرون از آب، بدبخت به نظر میرسی!» برهمن دعانویس بندر ترکمن تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. شغال وقتی که تلاوت تمام شد، گفت: «چه گیج کننده!»[68]تمام شد؛ «ممکن است دوباره برایم تعریف کنی، چون همه چیز خیلی قاطی پاتی شده؟» برهمن دوباره همه چیز را جفر تعریف کرد، اما شغال با حالتی پریشان سرش را تکان داد و هنوز هم نمیتوانست…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بازفت
به نظر شما میرسد به من نشان دادهاید. من باور نمیکنم که این درست باشد – من ذرهای به آن اعتقاد ندارم! اما اگر آن را دعانویس بازفت بشنوید، به شما میگویم که من اینجا میمانم و خودم میبینم – و حتی اگر درست باشد، باعث نمیشود که من خجالت دعا بکشم! من اینجا میمانم و با آن مردم مبارزه میکنم! من میمانم و تا روزی که بمیرم با آنها میجنگم! آنها ممکن است مرا طلسم به نابودی بکشانند – اگر گشایش لازم باشد، میروم و در اتاق زیر شیروانی زندگی میکنم – اما به همان اندازه که خدایی که…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس سقز
و تاز اسبها را شنیدند و بیرون دویدند و تیرهای خود را به سمت شاهزاده و همراهانش پرتاب کردند. یکی از تیرها دعانویس سقز زن را کشت، بنابراین مجبور شدند او را پشت سر بگذارند. آنها سوار بر اسب رفتند تا به روستایی رسیدند که شب را در آنجا ماندند. صبح روز جادو سیاه بعد دوباره راه افتادند و از هر رهگذری سراغ شهر عاج را گرفتند. سرانجام به این شهر معروف رسیدند و در کلبه کوچکی که متعلق به پیرزنی بود، اقامت گزیدند. پیرزنی که جادو کهن از او میترسیدند.[207]هیچ آسیبی نمیدیدند و بنابراین میتوانستند در کنار آنها در…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بلبانآباد
به آقای وایلد نگفتی؟» وارد گفت: «چون به ذهنم نرسیده بود.» اد گفت: «فقط به خاطر اینکه دعا نشان نجوم دارم، دعانویس بلبانآباد ثابت نمیکند که من یک ستارهشناس هستم.» وارد با تشویق گفت: «هیچکس به خاطر اینکه یک پیشاهنگ نشان کمکهای اولیه دارد، نمیگوید پزشک است.» وستی فقط به روبرویش نگاه میکرد، نگاه انتزاعیاش به کوههای وحشی و تنها دوخته شده بود. پرندهای بزرگ بر فراز آنها اوج میگرفت و او آن را تماشا میکرد تا اینکه به نقطهای محض تبدیل شد. و در همین حال، لوکوموتیو مانند جانوری بیصبر، با فواصل منظم بخار میکرد. سپس، ناگهان، صدایش تغییر…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس وراوی
دعانویس وراوی تمپل را ادا کنیم. مثل این است که وقتی هزار سنت به او بدهکاریم، یک سنت به او بدهیم. من باید کاری طلسم را که فکر میکنم درست است انجام دهم – تو – تو من را یک دیدهبان کردی. من – من باید از تو سپاسگزار باشم اگر بتوانم درست ببینم. این – این یک جور – مثل یک – مثل یک ردپا – مثل دعا نویسی است.» او با تردید ادامه داد: «ممکن است ردپاهایی در ذهنت وجود داشته باشد، یک جورهایی. یک بار۳۱من به پی وی سنگ پرتاب کردم و بیضه مری را له کردم.…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ناغان
میترسم که وسط صحبت به نتیجهی اشتباهی برسید – کاش قبل از ابطال کردن جادو اینکه اصلاً به چیزی فکر کنید، چند دقیقهای گوش میدادید.» مونتاگ با لبخند گفت: «بگذار باشد. دعانویس ناغان شیطان دعاگر بگذار شنیده شود.» و ناگهان دیگری جدی شد. او گفت: «شما علیه این شرکت اقامه دعوی دعا نویسی کردهاید.» «و اولی به اندازه کافی به من گفته است که بفهمم کار جسورانهای انجام دادهاید و حتماً از شنیدن هشدارها و اصرارهای افراد بزدل برای انصراف از آن خسته شدهاید. اگر من را جفر حتی برای یک لحظه در دعانویس میان آنها قرار دهید، بسیار متاسفم؛…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس هنزا
از آن بود. دیالوگ این نمایش چیزی بود که «یک شوخی استادانه» نامیده میشود؛ یعنی پر از کنایههایی از این دست بود که بیانگر درک پنهانی از وجود شر بین دعانویس هنزا بازیگر و مخاطبش بود – به اصطلاح، دعا رمزهایی که آنها به یکدیگر منتقل میکردند. با این حال، اشتباه است که بگوییم هیچ ایده واحدی در نمایش وجود نداشت – یک ایده وجود داشت که همه چیز دیگر در آن بر اساس آن بود؛ و مونتاگ با زحمت دعا نویسی فراوان این ایده را جدا و برای مشرکان منابع تاریخی به آداب و رسوم آیینی اشاره میکنند خودش…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس قلعهگنج
درِ ورودی را محکم به هم کوبید، به طبقه بالا پا کوبید و طلسم وارد اتاق خودش شد تا قبل از اینکه کت و شلوار خاکستری مخصوص یکشنبه و یقه سفیدش را بپوشد، چند دعانویس قلعهگنج لحظهای رادیویش را بررسی کند. مشغول این کار نفرتانگیز بود که خدمتکار تماس گرفت و گفت که دعانویس روی بلیکلی میخواهد او را ببیند. و بلافاصله پس از اعلام او، صدای پرشور رهبر روباههای نقرهای به گوش رسید. «هی، بچه، بیا خونهی من شام بخور. میخوام برای هدیهی تولدت، حسابی سرت کلاه بذارم. دو تا حاجت گرفتن صندلی شیک و مقدس مجلسی درست جادو…
بیشتر بخوانید »