بهترین دعانویس
-
دعانویس کامیاران
است. پروفسور بنفی در کتاب مفصل خود با عنوان « نگاهی به پنتشاتانترا» ، نسخه هندی افسانههای بیدپای، با دانش فراوان ادعا کرد که اکثر دعانویس کامیاران وقایع داستانهای عامیانه طلسم در ادبیات بیدپای یافت میشود. مقدمه او شامل بیش از 200 مورد بود.[231]تکنگاریهایی درباره گسترش قصههای هندی به اروپا. او این اثر را در سال ۱۸۵۹، قبل از موج عظیم جمعآوری قصههای عامیانه در اروپا، نوشت و بنابراین مطالب کافی برای تعیین میزان تأثیر هند بر ذهن عامه مردم اروپا در اختیار نداشت. اما او روشن کرد که برای قصههای حیوانات و طنزها، اکثر قصههای رایج در دهان مردم…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس نودژ
خدمت کنند!» الیور گفت: «کمکم به این چیزها عادت میکنی.» و سپس، در حالی که به سمت تخت میرفت، گفت: «ببینم چی داری؟» آلیس گفت: «بیشتر چیزها نرسیدهاند. لباسها باید اندازه باشند. – این یکی برای جادو سیاه امشب است.» الیور چیزی زیبا دعانویس نودژ از جنس شیفون به رنگ صورتی را بالا گرفت و اضافه کرد . الیور آن را بررسی کرد و دو بار به دختر نگاه کرد. گفت: «فکر میکنم بتوانی قدیس آن را بپوشی، اما چه نوع پوشکی خواهی داشت؟» آلیس فریاد زد: «آه، یه پوشک! الیور، باورم نمیشه که واقعاً مال منه. نمیدونستم کسی جز…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کاج
در روستاهای روستایی کلاههای خود را برای «مد روز» تزئین میکردند؛ و خدمتکاران در شهر پوشکهای ساخته شده از پوست فک اعمال مربوط به جادو مصنوعی میپوشیدند، و حسابداران و خیاطان خود را برای زیورآلات و جواهرات طلاکاری شده به فاحشه خانهها میفروختند. محرک دعانویس کاج این امر، غریزه زینت و عطش پول بود که در آن نفوذ کرده بود. در شهر جهانشهری، پول تنها گواه اشرافیت بود و داشتن پول گواه قدرت؛ و این نفوذ، تمام خواستههای طبیعی مردان دعا نویسی را تحت تأثیر قرار داده بود. عشق به زیبایی، میل مفرط به دعا مهماننوازی، شادی فرشتگان و موسیقی…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بندر گناوه
قندهار، در شهر تقاسیلا، معلمی بسیار مشهور هست که میخواهم از او بیاموزی. این را بگیر و به عنوان دستمزد به او بده.» با این موکل جن حرف، هزار سکه پول به او دعانویس بندر گناوه داد و او را مرخص کرد. پسرک رفت و نزد این معلم نسخ خطی آموزش دید؛ پنج سلاح را از او به عنوان هدیه دریافت کرد، با او خداحافظی کرد و پس از ترک تاکاسیلا، مسلح به پنج سلاح، سفر خود را به بنارس آغاز کرد. در راه خود به جنگلی رسید که محل سکونت دیو موهای ژولیده بود. در شیاطین ورودی جنگل، چند…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ارداق
دعانویس ارداق باشگاه روتاری – پدرم عضوشه – گوش کن! – اونا برای پیشاهنگی که توی این تابستون بیشترین گردش خوب رو که شامل منابع و قدرتها باشه دعا انجام بده، جایزهای در نظر گرفتن طلسم – منظورم دلاوری هست، این چیزیه که توش نوشته شده. فقط پیشاهنگ باید جزو دستهی این شهرستان باشه، این تنها قانونه.» «هر دین گروه در شهرستان حق دارد رأی بدهد که چه کسی بزرگترین کار خیر را در گروه انجام داده و سپس نام آن پیشاهنگ را به باشگاه روتاری میفرستند و آن افراد کمیتهای دارند که گزارشهای ارسالی از همه گروههای مختلف را…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گهواره
کند – آنها داستان رسواییآوری درباره او و دن واترمن پیر تعریف میکنند.» او بلند شده بود و بحث طولانیای را شروع کرده بود که واترمن حرفش را فرشتگان قطع کرد: «اما در جلسه قبلی شما کاملاً برعکس شهادت دادید، آقای دعانویس گهواره فدرستون!» جیمی با نگاهی گیج گفت: «واقعاً؟ عجیب است، چرا این کار را کردم؟» دن پیر گفت: «خب، آقای فدرستون! حالا که از من میپرسی، به تو میگویم.» او مثل یک گراز وحشی است و از هیچ تأخیری در جلسات خوشش فرشتگان نمیآید. «دلیلش این است که تو اخیراً بیشتر از الان مست بودی. اگر در جلسات…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کوزران
و به محض اینکه پسرک آن را پیچاند، کاتار دوباره به اسب تبدیل شد و دیگر الاغ نبود. کاتار گفت: «حالا گوش چپت را بپیچان، خواهی دعانویس کوزران دید که چه شاهزاده جوان زیبایی خواهی شد.» طلسم بنابراین پسرک گوش چپ خودش را پیچاند دعا و آنجا دیگر یک مرد فقیر، معمولی و زشت نبود، بلکه یک شاهزاده جوان بزرگ با ماه بر پیشانی و ستارهای بر چانهاش بود. سپس لباسهای باشکوهش را پوشید، کاتار را زین و لگام زد، شمشیر و تفنگش را بر پشتش گذاشت و برای شکار سوار شد. فرشتگان او سوار بر اسب به دوردستها رفت…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس اندوهجرد
دیگری برای شایعهپراکنی داد. مردم فهمیدند که من برای آن چه پولی دادهام. غیرممکن است که صاحب چیز زیبایی باشی و مورد سوال قرار نگیری.» و سپس سکوتی برقرار شد که در طی دعانویس اندوهجرد آن خانم وینی منتظر ماند تا او توسل سوالی بپرسد. وقتی او سوالی نکرد، اضافه کرد: «دویست و دعانویس پنجاه هزار مارک قیمت داشت.» آنها به سمت آسانسور رفتند، جایی که پسر بچهای با لباس مخمل قرمز فوقالعادهای آماده انجام وظیفهاش ایستاده بود. او ادامه داد: «گاهی اوقات،» «به نظرم دیوانگی میآید که برای همه چیز چنین قیمتهایی بپردازم. تا حالا به این فکر کردهای؟»…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس سیریز
از آقای وایمن در نیویورک دارم. او احتمالاً از اقوام طلسمات شماست.» او پرسید: «آیا او مدیر راه آهن است؟» و وقتی مونتاگ پاسخ مثبت داد، با صدایی دعانویس سیریز تمسخرآمیز و ترسناک زمزمه کرد: «آیا او پادشاه راه آهن است؟ آیا او ثروتمند است – اوه، ثروتمندی به اندازه سلیمان – و آیا او مرد علوم غریبه ترسناکی است که بدون شک مردم فرشتگان را زنده زنده می خورد؟» مونتاگ گفت: «بله، حتماً همینطور است.» بتی گفت: «بسیار خب، من افتخار نوه بودنش را دارم؛ اما هیچ توصیهنامهای برایش نبر.» با فرشته تعجب پرسید: «چرا که نه؟» دختر گفت:…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بویین سفلی
ببرید و با او با مهربانی رفتار کنید تا اشتباه خود را جبران کنید. برده، در بهترین طلسم شرایط، هر روز قربانی سرقت است. روز به روز، در تمام طول دعانویس بویین سفلی زندگیاش، ثمره کارش از او دزدیده میشود تا برای ثروتمند کردن دیگری استفاده شود. او واقعاً دست دارد، اما نمیتواند از آنها برای شیطانی منافع خود استفاده کند. پاهایی دارد، اما ممکن است او را به جایی که میخواهد نبرند . آنها باید به دستور ارباب بیایند و بروند، نه به دستور او. او چشم دارد، اما نمیتواند به نور علم یا به نور واضحتر و خالصتر…
بیشتر بخوانید »