دعانویس در استان فارس
عقب مانده است. او آنجا ایستاده بود، در حالی که عمیقاً توجه داشت داوران را به گردش درآورد، – باید اشاره کنم که قضات قادر به قضاوت هستند، برای تشخیص کوچکترین صدا آواز خوانده شده یا به اشتباه نواخته شده است: چنین گوشهایی ظاهراً قاضیهای دعانویس در استان فارس نسخ خطی مسنی داشته! [صفحه ۷۱] […]
دعانویس کرمانشاه
همه ثروتمندترم. یک سال میگذرد: بنگر، دوهل دوباره سوار بر اسب به چادر بازگشته است. «تو خیلی مهربونی، ای وای، دستت خیلی مهربونه، یه شاهزادهی دعانویس کرمانشاه تمامعیار.» چرا باید از فروش حرف بزنم؟ مادیان هدیه سادهات باش! پسرم به خاطر زیباییاش از غم مرگ است: همسرم میگوید «احمق، برای او مروارید را التماس کن! […]
دعانویس یاسوج
ما در تاریکی حدس میزنیم، حدس بزن، – باز هم، برای رعایت انصاف – اگر برای یک آدم عجیب و غریب، در یک دوره غیبت – چنین چیزهایی بوده است! – اگر دوست ما ضعیف نشان میداد – عبارت چیه؟ – بخت اصلاح کرد! حداقل یه نگاهی به پرونده بنداز! چه کسی جرأت کرده بود […]
دعانویس رشت
چنین قلعهای به ندرت بر اثر فشار محض توپخانه فرو میریزد وقتی دشمنان خنثی میشوند و جنگ تمام میشود، بارانهای شوم هجوم میآورند، علفها میرویند، میرویند دعانویس رشت تا پرندگان شب که گرد هم میآیند، سوراخی پیدا نمیکنند مناسب برای ساخت مانند بالاترین سوکتهای ساخته شده برای تیرکهای بنر. بنابراین کلایو در لندن به آرامی […]
دعانویس لاهیجان
گودالهایی لبریز از خون بودند، و با دایرههای سرخ برای لبهی حدقهی چشمانش. سپس کت چرمیام را از تن بیرون انداختم، هر غلافش فرو افتاد، هر دو چکمهام را درآوردم، طلسم کمربندم شیاطین را رها کردم و تمام، روی رکاب ایستاد، تکیه داد، گوشش را نوازش کرد، رولند دعانویس لاهیجان شماره ملا مرا به نام […]
دعانویس رودسر
می کنند، نه کشتیای که بدرفتاری کند، نه تیر حمالی که زمین را خراش دهد، نه روح سپاری که به غم و اندوه می انجامد! ببین، خطر گذشته است، همه تا آخرین لحظه پناه گرفتهاند، و دعانویس رودسر همانطور که هروه ریل جادو فریاد میزند «لنگر!» – مطمئن چون سرنوشت، انگلیسیها خیلی دیر آمدند! هشتم […]
دعانویس فومن
و دخترهای کوچک، با گونه های گلگون و فرهای کتان، و چشمان و دندانهای درخشان چون مروارید، لغزان و جست دین و خیز کنان، شادمانه به دنبالش دوید موسیقی دعانویس فومن فوقالعادهای که با دعانویس فریاد و خنده همراه بود. [صفحه ۲۰] سیزدهم شهردار احمق بود و شورا ایستادگی کرد گویی به تکههای چوب تبدیل […]
دعانویس رودبار
من شهرکهای هملین در برانزویک، توسط شهر معروف هانوفر؛ رودخانه وِزِر، عمیق و پهناور، دیوار خود را در ضلع جنوبی میشست؛ مکانی دلپذیرتر که هرگز ندیدهاید؛ اما، جادوگر وقتی شعر من دعانویس رودبار شروع میشود، تقریباً پانصد سال پیش، دیدن رنج کشیدن مردم شهر از دست جانوران موذی، حیف شد. دوم موشها! آنها سنتهای آیینی […]
دعانویس بروجرد
برگشت و به خانهدار گفت که برایشان چیزی برای خوردن بیاورد. غذا به سرعت آماده شد و جادوگر پسر را صدا زد تا پایین بیاید و آن را بخورد، اما نمیتوانست او را بیدار کند و آنها مجبور دعانویس بروجرد شدند بدون او برای شام دعانویس بنشینند. کم کم جادوگر دوباره برای شکار بیشتر به […]
دعانویس پلدختر
به خود نداده بود و مانند قبل کثیف بود. وقتی شب ارواح فرا رسید، او طبق معمول برای خوابیدن در میان غازهایش رفت و شاهزاده خانم نزد دعانویس پلدختر پادشاه رفت و گفت: «پدر، از شما التماس میکنم که آن پاپارلوی وحشتناک را اعدام کنید.» پدرش پاسخ داد: «نه، نه! او یک جادوگر بزرگ است […]