بهترین دعانویس
-
دعانویس دلوار
دعانویس دلوار . در حالی که آستینش را محکم گرفته بود، پرسید: «اگر آن را خنک کنی، تبدیل به دارو میشود؟» مرد که نیت او را حس کرده بود، خندید و گفت: «اوه، یک حوله مرطوب گذاشتی آنجا، فرشتگان چقدر بیاحتیاطی کردم، آستینم خیس شد. میبینم، مطمئنم که به خاطر این سرزنش میشوم.» با خوشحالی گفت: «اوه، او این را میگوید.» و به نظر میرسید که این آغاز رابطهشان است . «با هم برگردیم؟» «بیایید جداگانه برویم ، من برای مدتی بیرون نمیروم. نه، خوب است.» «لطفاً شیطانی مراقب باشید.» ناین یکی پس از دیگری از خانه بیرون رفت ،…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بیده
دعانویس بیده با خود برده . صدای خشخش، صدای ملایمی ، صدای خشخش ملایمی ایجاد کرد که از هوای بیرون پنجره کوچک عبور میکرد… هوای صاف و نرم را لمس میکرد … و صدایی داشت که انگار به آرامی در آسمان پرستاره کافران پرواز میکرد. باد پاییزی ظاهر شد و به نظر میرسید با مردم صحبت میکند. حتی صدای آن را میشد در تاریکی شنید. و حالا، من همان صدا را میشنوم. اما صداهای پاییزی که میشنوم در نیمه شب شیطانی نرم و دور . نمیدانم آیا صدای قدمهای عصر برای کسانی که داخل هستند قابل توجه است یا نه،…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بافران
دعا گذاشته شده ، و خوب است که اینطور است . — خیلی ترد بود . حدود ۱ و ۲ وجود دارد چی دعانویس ؟ … ساخته شده بود . بنابراین او داشت کارش را انجام میداد ، و با دستهایش کار دعا نویسی خودش را ، و خیلی زود گفت که کارش تمام شده است . وزنش آنقدر سنگین بود که میخواستم آن را لوله کنم، گرما آنقدر شدید بود که احساس میکردم دارد جدا هاله انرژی انسان میشود . کمی گرما بود ، و بعد آن گرما سوزان بود. بعد داغ شد ، و سوزان بود . کمی…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بردخون
دعانویس بردخون هستید؟» «بله، درسته.» مردی که برنج را نام برده بود، با چهرهای نجیب و برازنده که مناسب نقشش بود، با لبخندی گفت: « کیمیاگری دعانویس پس من را به یک وعده غذایی مهمان میکنید؟» و به طور غیرمنتظرهای بیخیال بود. زن نتوانست جواب دهد و به سادگی تعظیم کرد. « خب پس .» «بله، کلیدساز است.» «بله، آقا.» راننده ریکشا او را صدا زد و آنها به راه خود ادامه دادند . در این پیشینه تاریخی لحظه بود که احضار کلمات «یون به جلو دوید» شنیده شد. با عبور از مسیر به سمت چپ، ریکشا جلویی اول پایین…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گوجان
تقریباً اسمش را میدانستم، اما همین که به چیزی آشنا نزدیک شدم، دوباره پرسیدم. “اسم کافر این کافران قارچ چیست؟” مهم نیست چه باشد، یکی همسر یک مرد جادو شدن است و دیگری دعانویس منج بدون شک یک خانم. -الان که به آن فکر میکنم، قرار دعا دادن صورتم در آنجا بسیار بیادبانه است و در شهر اگر سرم متون کهن را آنجا میگذاشتم، در کلانتری سرزنش میشدم. زن پیر خریدار گفت: “یخزده است، فرشتگان تعویذ اینطور نیست؟” بدون فکر گفتم: ” بله.” با دیدن زن جوانی که آنجا ایستاده بود ، ناخودآگاه چشمانم را باز کردم . او گفت…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ماژین
دعانویس ماژین روی زانویش بلند میکرد، گفت : «آه، این نوع پاسخی است که میدهی. همین الان صدای تو بود.» او احضار را محکم به سینهاش چسباند. « من دارم میروم آشپزخانه . » پدرم زانو زد و گفت: «بله! به آقای اوریبو کمک شیاطین کن.» پدرم او را همانطور که بود در آغوش گرفت. «اوریبو، قرار است از طلسم کتابهایی که خریدهای چه چیزی یاد بگیری؟» «آه، معلم گفت اگر کتابهای فیزیک را بخوانی ، میفهمی چه خبر است . برای همین است که سریع میخواستمشان، چون الان در آشپزخانه هستم، دیگر … بفرمایید. » این را گفت و…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس خورموج
دعانویس خورموج مردم تقلید کند و پس از اینکه جنگجویان را به گریه میانداخت، برمیگشت . یک بار، وقتی ۸۹ بر پایه گزارشهای موجود در کتب علوم غریبه کلاسیک مرد از کوچههای پشتی او را غافلگیر کردند و مجبورش کردند در کوچهای پنهان شود، تاکیتارو بیرحمانه آنها را تعقیب کرد و وقتی به پشت بام یک خانه مسکونی روی سکو رسید ، آنها را از سر راه کنار زد . حتی یان چان که همیشه میگفت گذاشتن پیغامی بچهگانه است، دیگر نتوانست تحمل دعانویس کند و یک بار به مادرش که بعد از رسیدن به خانه ، گفت که فقط…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس خالدآباد
دعانویس خالدآباد « آقا ، این چیست …؟» و خرناسی کشید : « زیباست .» این هم کاملاً غیرمعمول بود . در فرشتگان شهر، تیرهای بامبو را که از دو سر در برگ پیچیده شده بودند و طنابهایی به هم بسته بودند ، برپا کرده بودند و شروع به ساختن لانههای زیادی کرده بودند . من با دقت نگاه با تکیه بر یافته های مردمشناسی در مناطق مرکزی ایران کردم، اما به خاطر قرمز بودن خرناسها بود که خیلی زیبا به نظر میرسیدند ، اما اگر کلاغ سیاه بودند، همان شکلی میشدند . در محوطه زیارتگاه فرقه مذهبی ، روی…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس شریفآباد
این کاری است که دارند میکنند . چیزی نمیگویند، فقط دارند ، بنابراین فکر کردم دارند چیزی میگویند . میدانی، حتی با آن آدمها، وقتی داری میخارانی و همهشان همزمان دارند میخارند ، نمیدانی دارند چیزی میگویند یا نه، و این مثل وقتی نیست دعانویس که فقط دارند میخارند . و بعد وقتی دارند میخارند ، به آن چسبیدهاند ، اما چه عبادت کردن چیزی بگویند چه نگویند ، مثل وقتی نیست که فقط کلی سر و صدا میکنند و دهانشان را باز میکنند . وقتی فقط دارند یکباره میخارند ، خب ، این چیزی نیست. چون، چون ، آنها…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ارکواز
دعانویس ارکواز نیمهشوخی گفت ، و شنونده اخم کرد ، «پس حتماً دیشب خیلی…» «بله، همینطور بود، چون به هر حال شبها نمیتوانستم بخوابم،» « و با دعا نویسی این حال خیلی رنگپریده به نظر میرسی!… این چیزی بود که پیرزن توی چایخانه گفت. من داستان فرشته را شنیدم . بنابراین همه روستاییان بیرون دویدهاند، و پیرمرد خیلی میترسد که شبها بیاید، بنابراین نمیداند چه اتفاقی برای شما افتاده است، و پرسید که آیا میتوانم بیایم و روحی را که به خانه چسبیده است بررسی دعانویس کنم، به همین دلیل است که آمدهام، اما کاملاً متعجبم. در نهایت مجبور خواهم…
بیشتر بخوانید »