بهترین دعانویس

  • دعانویس انارک

    دعانویس انارک آن زمان کاملاً تخریب شده بود… پشت آن یک قله مذهب وجود دارد ، بنابراین می‌گویند هنوز هم همینطور است…» « فکر کنم به همین دلیل است که هیچ مهمانی نمی‌گیری.» « چیزی نمی‌شنوی؟» «نه.» ساوا در واقع مردد بود . « می‌گویند ارواح وجود دارند.» با چهره‌ای جدی و چشمانی تنگ ، به ساوا نگاه کرد و گفت. «این دروغ است.» «خب، چرا شب را نمی‌مانی؟» در ابتدا مردد به نظر می‌رسید، اما بعد گفت : « لطفاً ، نمان. می‌گویند ارواح وجود دارند… و وقتی تو را تنها دیدند، فهمیدند که باید شب را بمانی .…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس صالحیه

    دعانویس صالحیه چه می‌گویند، درست مثل صدای یک رودخانه خروشان است، نمی‌توانم آن را بفهمم. و بعد، آن قایق‌های باکلان که از زیر پل خانه من می‌روند ، اما مهم نیست چه می‌گویند، فرقی با جیک‌جیک بلند و طولانی یک پرنده ندارد. زمان. کمی پایین‌تر، صدای هو هو هو می‌آید، اما شیطان نمی‌دانم صدای آدم است یا سگ. حتی صدای گنجشک‌ها، چون اگر روی لبه‌ی بام یا روی درختان گزنه نبودند و کنارم می‌نشستند و روح حرف می‌زدند ، می‌توانستم صدایشان را بفهمم، اما چون خیلی دورند، عبادت کردن نمی‌توانم صدایشان را بشنوم. چون اگر یواشکی بروم طلسم پیششان و…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بدره

    دعانویس بدره کنم. شاید به دلیل حواس‌پرتی‌ام، تمام روز را در کوهستان گذراندم ، پاهایم را خیس کردم و خوابیدم. به همین دلیل حدود شش ماه رنج کشیدم نسخ خطی و وقتی بالاخره توانستم با عصا راه بروم، از شهر به سمت کوهستان پرواز کردم، مثل پرنده‌ای که تازه پرواز کرده باشد ، مثل یک قورباغه بدجنس – خانه‌ها در دو طرف جادو کهن صف کشیده بودند و مثل جاده‌ای که آنجا می‌بینید ، بالا می‌رفتند – و سپس به بن‌بست رسیدم، و آنجا بود. وقتی به حدود نه دهم مسیر شهرم رسیدم، یک زن زیبای چاق را دیدم که…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس جوادآباد

    منظورت این نیست هیچ چیز دیگری به خوبی این نیست، بنابراین اگر بدون اطلاع این را بگویی ، مورد قضاوت قرار می‌گیری. خب، این را به این دلیل است که خیلی زیباست، بنابراین نباید این را بگویی. و به آن نگاه می‌کنی و فرشتگان این را می‌گویی آیا دعا نویسی اصلاً چنین چیزی ممکن است؟ به این دلیل است که گل این شکلی است ، و خب ، زیباست ، و اگر بگویی زیباست ، پس همان چیزی است که همیشه می‌گفتی . اگر هنوز دنبال چیزی زیبا هستی ، پس چیزی شبیه به آن را نداشتی ، چیزی زیبا…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سورشجان

    نوزده «(بله، من آن یکی از تویاما را درست قبل از این نقطه دیدم ، اما من جلوتر رفتم و اول وارد این جاده دعانویس شدم.) (آه، فهمیدم.)» او با رضایت گفت و به سمت شخص دیگر نگاه شیاطین کرد ، کاملاً بی‌ادب و بی‌شرمانه به نظر می‌رسید . فرشتگان او بسیار راضی به نظر می‌رسید، (شاید شما آنجا نرفته‌اید؟) (نه، نمی‌دانم.) و در آن لحظه دعانویس طاقانک ناگهان به کسی تبدیل شد که نمی‌توانست مورد تجاوز قرار گیرد، بنابراین ساکت شد و به سمت چیز کوچکی که زیر پای جلوی اسب بود و چیزی را دفع می‌کرد ، برگشت…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس اهرم

    دعانویس اهرم او هدیه را روی ایوانی که قبلاً نشسته بود گذاشت و بدون هیچ سر و صدایی، تاکی‌تارو انتهای جعبه پوشیده از آفتاب را کشید – چون اینجا هیچ سگ شکاری برای گوش دادن – و در حالی که حاجت گرفتن یک پایش هنوز روی زمین بود ، با پای چپش مثل طبل به شوخی ضربه زد. «لطفاً آن را برای من نگه دار.» جادو انگار که اصلاً نمی‌دانست، “من به آن نیازی ندارم. بیا، بالاخره یک مورچه را خورده، ببین، هی.” یومی-کو یک زانویش را بالا آورد، انگار می‌خواست بگوید ، تقریباً آستانه در را لمس کرد. “بیا،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس فرخی

    دعانویس فرخی را نابود کرده است. سپس، هر از گاهی، او به مدت سه، پنج روز، یا گاهی متون کهن تا نصف ماه، تقریباً ماهی یک بار، یا دو بار در هر سه ماه، از دنیای انسان‌ها ناپدید می‌شد. و جادوگر یک بار، وقتی مادر بیچاره‌اش رفته بود، موکوواکا در شهر نبود. پیرمردی در شهر می‌پرسید: «کجا بودی؟» و او پاسخ می‌داد: « من خیلی دورم.» این شهر دعانویس توسط رودخانه‌ای هاله انرژی انسان بزرگ از او جدا می‌شد و او حتماً از میان مجموعه‌ای از قله‌های کوه عبور کرده بود، جایی که شیاطین در آن ساکن بودند . «…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بندر دیر

    دعانویس بندر دیر از آنها ایستادند. « اوه، بیچاره ، این مانع شد ، بنابراین گفتم.» صورت پسر پر از انرژی بود و چراغ نور ضعیفی را در نور کم‌سوی درخت بلوط می‌تاباند . ۳۷ «اواخر عصر بود و داشت تاریک می‌شد، و جمعیت آنقدر زیاد بود که حتی اگر بینی‌ات را به بینی آنها می‌چسباندی، نمی‌توانستی تشخیص بدهی چه کسی است، بنابراین کار سختی نبود. بیشتر دعا می‌خواستم آنها را غافلگیر فرشتگان کنم، بنابراین بیرون آمدم . خیلی سخت بود ، چون مجسمه بودا را از ناکجاآباد بیرون کشیدم . به یکی از راهبان که به من برخورد کرد…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس گلسار

    دعانویس گلسار کرم شب‌تاب به نظر می‌رسیدند. فقط به خاطر تو بود ، اما بعد، بله، نور در باد ناپدید شد وقتی کاکیچی رولتش را تکان داد . سپس، به نظر می‌رسید که آن را بیرون کشیده، مدتی آنجا ایستاده ، و بله، هنوز پنکه را به صورتش چسبانده بود، سرش را به آرامی به جلو خم کرد و صندل‌هایش را پوشید، و بعد، بله، به آرامی، شیاطین انگار که با ماه یکی شده بود . به نظر می‌رسید که این پیرمرد را دوباره خوشحال کرد . حالا، مهم نیست چه بود، می‌گفتند از میوجین-ساما است ، بنابراین در بیشتر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سربیشه

    دعانویس سربیشه درختان افرا، ماه روز به وضوح در خلأ می‌درخشید . من، کودکی خردسال، دنیای انسان‌ها را فراموش کردم و به چهره زیباترین فرد جهان که در میان چمن پنهان شده بود، خیره شدم. ناهار سرو فرشتگان شد. ساکی باز شد. «سکی-چان—سکی-چان—» اسمم را صدا زد—با اینکه هیچ‌کس دیگری او را اینطور صدا نمی‌زد، اما با ملایمت صدایم کرد. می‌دانستم که نیشم می‌زند، شاخه را گرفتم و فریاد زدم ، درد دردناکی را در سینه‌ام تحمل کردم—اگر کار دیگری می‌کردم، دیگر نمی‌شنیدم… می‌خواستم آن صدای آشنا را که فکر می‌کردم صدای مادرم است، فقط یک بار دیگر، بارها و…

    بیشتر بخوانید »