بهترین دعانویس
-
دعانویس سگزآباد
دعانویس سگزآباد طور دقیق بیان کرده است وقتی که بعداً به مادرش گفت: «او از اینکه وستی به زور وارد شود نمیترسد، او از اینکه اسلحه بیرون بیاید میترسد. این تفنگ هم شیطانی بز پدر و هم گوزن کسی یا چیزی دیگر را هدف قرار داده است.» خانم مارتین با ملایمت گفت: «عزیزم، نباید از این اصطلاحات عامیانه استفاده کنی.» سیاهچالی که تفنگ در آن قرار داده شده بود، یکی از آن مقدسترین مکانهایی بود که در هر خانهای یافت میشود. آقای مارتین همیشه نگهبان انحصاری این خلوتگاه مرموز بود. وستی در کودکی گمان میکرد که در آن یک اسکلت…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ضیاءآباد
دعانویس ضیاءآباد تلفن کنم.» «میتونی با پدرت توی بریجبورو تلفنی تماس بگیری؟» «او در نیویورک خواهد بود، و به هر جادو حال، من نمیخواهم به او زنگ بزنم.» قاضی با تعجب گفت: «هوم.» «خب، متاسفم که پس چارهی دیگری ندارم، پسرم. شیطانی جریمهی کاری که کردی صد دلار است. باید تو را به کلانتر تحویل بدهم، بعد شاید بتوانم با تو تماس بگیرم…» دست عرق کرده و لرزان وستی از جیبش بیرون آمد و گنجش را با خود آورد. او با حالتی بچگانه حتی به فکرش هم نرسید که کش دور طومار اسکناسها را بردارد، بلکه همه را روی میز…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس معزآباد جابری
دعانویس معزآباد جابری – نادیده گرفته شد – «بگذار» – به اندازه کافی برای من غمانگیز بود. قبل از شب به وودبریج برگشتم.[263] از آن زمان، چارلز کین (که حالش خوب نیست) ده روز اینجا پیش من بوده است. او مهمان بسیار خوبی است، تا جایی که خودش را با کتاب، لانه پرندگان و یک ویول قدیمی که اینجا آورده است، و همچنین طلسم یک نیانبان (ساز مورد علاقهاش) سرگرم میکند، فقط «کیسه» را پشت سر میگذارد: او باید عملکردهای آن را از ریههای خودش تأمین کند. اما او فردا یا پسفردا مرا ترک خواهد کرد؛ و با شروع ماه…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس رحمتآباد
دعانویس رحمتآباد لبریز شده بود، گفت: «مثل پیری.» «یه چیزی شبیه اون، آره.» مسیرشان آنها را از میان یک منطقه تپهای زیبا عبور داد و برای مدتی توانستند نگاهی اجمالی به رودخانه بیندازند که خاطرات خوشایندی از سفر دریایی پر هرج ذکر و مرج و شادشان برایشان به ارمغان آورد.۱۵۴ تام پرسید: « گود ترن متعلق به کیست ؟» روی گفت: «فکر میکنم مال جناب پی-وی هریس است. او حقهای زد که باعث شد برنده شود.» پی وی گفت: «بهت میگم که اون از کیه. اون از اولین گروه بریجبورو، پیشاهنگان آمریکاست.» روی گفت: «کلاغ، روباه و گوزن! حق با…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کوهنجان
دعانویس کوهنجان ندارد؛ این چیزی است که به آنها میگویم. ما اوقات خوبی را گذراندهایم، بسیار خب. حیف است که باید درست زمانی که آقای تمپل منابع تاریخی، سنتهای طلسم را در فرهنگهای مختلف مورد بحث قرار میدهند. و دخترش آمدهاند، برویم. تو بچه خوششانسی هستی؛ تا زمانی که آخرین تفنگ شلیک شود، میایستی، مگر نه؟ «بله، من تا وقتی که کارمان تمام شود، میمانم. بیا، با من از تپه بالا برو. باید پرچمها را بالا ببرم. اگر فقط گشایش دو روز دیگر فرصت داری، اینجا اجنه غیر مسلمان غصه خوردن فایدهای ندارد.» «خیلی خب، یه دقیقه صبر کن، الان…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس اکبرآباد
دعانویس اکبرآباد پیر کرده است. موبری یکی از وفادارترین مردان به کینزمن و فرند است. حالا نوبت بودجهی کوچک خبری خودم است. من به اندازهی دعا کافی از آن بادهای شرقی بیآفتاب جان سالم به در بردم: بهتر از الان که احساس میکنم هر دو با هم کار میکنند. فکر میکنم باد تا نیمهی تابستان حکومت خواهد کرد: «در نهایت، هر چه خدا بخواهد.» آلدیس رایت برای عید پاک با من بود و ما به روش همیشگیمان، چه با هم و چه جدا از هم، رفتیم. پروفسور نورتون «مکاتبات کارلایل-امرسون» خود را که با جادو سیاه هم انجام دادیم و…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس نرجه
دعانویس نرجه گوزن را دید و سرش پر از حرفهایی بود که به او گفتی و آن کتاب مزخرف. امیدوارم خداوند مرا برای همیشه ببخشد. همین امشب برای هنری نامه مینویسم و به او میگویم که کتاب را سوزاندم و برای تو، ایری هاسبروک، طلب بخشش کردم – بله، همینطور است.» ایرا چند لحظه در سکوت پیپ وحشتناکش را فوت کرد و در آن فاصلهی آرامشبخش، صدای پایین آوردن میلهها برای بازگشت گاوها به چراگاهشان شنیده میشد. زنگوله یکی از گاوهای سرکش، همچنان که عمو دیک، که کاملاً بیگناه از این فاجعهی کوچک بود، حیوانات صبور را به چمنزار بالایی…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس دوزه
دعانویس دوزه پارک یلوستون در امان بودند. اما او در ساعات کاریاش به سرزمین فرشتگان عجایب کوههای راکی فکر میکرد، به خصوص وقتی که در جنگل پرسه میزد و رد حیوانات کوچک کافران را دنبال میکرد یا پرندگان را تعقیب و از آنها عکس میگرفت. تنها عکاسی که در این سفرها انجام میداد با دوربین مورد اعتمادش بود. گاهی در خنکای اواخر بعدازظهر، مهارتش را در زدن تیر به هدف امتحان میکرد و پس از هر یک از این همزاد یورشهای مرگبار به مقوای بیگناه، تفنگ گرانبهایش را در پارچه روغنیاش میپیچید و آن را در گوشه اتاقش میگذاشت. هیچ…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس والاشهر
دعانویس والاشهر کسی هستید که به مناسبت این مناسبت بزرگ برایش نامه مینویسم. یک خانم خوب در همین نزدیکی به من گفت که قصد دارد برای تبریک به دیدارم بیاید: و من از او خواهش کردم که در خانه بماند و جادو چیزی در کافران این مورد نگوید رمال و ننویسد. نمیدانم حالا که الهام گرفتهام، چیز زیادی برای گفتن به شما دارم یا نه؛ اما به ذهنم رسید که ممکن است برای عید پاک به جایی بروید، بنابراین سعی میکنم قبل از اینکه لندن را ترک کنید، از شما در مورد خودتان بپرسم. کتاب ؟ بنتلی حدود دو هفته…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس خومهزار
دعانویس خومهزار چمن و برگهای جوان دور بیندازم – به اندازه کافی از این [دست دادن] خواهید داشت. کافران حاجت گرفتن همانطور که خواسته دعانویس بودید، کتاب شما را به موقع برای هنری کمبل فرستادم و یادداشتی بسیار مودبانه از او دریافت کردم. و حالا خانهام به خاطر تدارکات برای خواهرزادههایم در هفته آینده، دارد به زور از من جدا میشود. و به جای اینکه ساحل را به سمت جارو و خاکانداز ترک کنم، فکر میکنم چارلز کین از جمعه تا دوشنبه اینجا خواهد بود. از آنجایی که مدتهاست از آمدنش حرف میزند، حالا کافران که واقعاً پیشنهاد آمدن داده،…
بیشتر بخوانید »