بهترین دعانویس
-
دعانویس باغبهادران
دعانویس باغبهادران درستش کن» و من نمیخواستم چهره تلخ او را ببینم. تصمیم گرفتم بروم بیلیارد یا چیزی شبیه به آن بازی کنم و داشتم بلند میشدم که به خانه بروم که صدای زن اغواگر از خانهی بغلی آمد، بنابراین در کشویی را کمی باز کردم و نگاهی شیاطین انداختم. در حیاط خلوت آن خانه یک درخت جادو شدن خرمالوی بزرگ بود و شاخههایش پر از میوههای قرمز رسیده بود و زیر آن، گلهای بلند کاسموس به رنگهای جادو سفید و صورتی روشن شکوفا شده بودند. با این حال، همسر زیبای رباخوار، که او اغلب با او بحثهای شدیدی داشت…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گلپایگان
دعانویس گلپایگان سریع برگردم. باید برگردم و حتی اگر مجبور باشم از غرور شدید آن رمال زن سوءاستفاده کنم، باید او را برای مدتی در اختیار خودم نگه دارم.» با وجود بیصبریاش، تنها کاری که باقی مانده بود صبر کردن دعانویس بود. باران و رعد و برق فروکش کرده بود و دو سه روز گذشته، بادی که در مزارع میوزید ناگهان سرد شده بود. به نظر میرسید باران در حال باریدن، مذهب حال و هوای سرمای پاییزی را نیز به همراه داشت و این احساس فقط به خاطر احساس تنهایی و رهاشدگی من نبود. مهمانخانهدار میپرسید: جادو «انگورها این روزها…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس قطور
دعانویس قطور داشت و داروما آشیبا را در حال عبور از چین با یک قایق کوچک به تصویر میکشید، اما حتی در کودکی، آن زمان را به یاد میآورد و حالا آن چهره را با چهرهی پدرش مرتبط میدانست. کودک وحشتزده دوباره صورتش را به سمت چپ چرخاند، سرش به لبه صفحه شوجی خورد و چهرهای گریان به مادرش نشان داد. مادرش فریاد زد: «حقش بود.» انگار شاهد دعانویس شکست یک دشمن بود. همیشه به او گفته میشد که فرزندانش را مثل حیوانات دوست دارد ، بنابراین به نظر میرسید که میخواست از این فرصت استفاده کند تا سبک فرزندپروری…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کشکسرای
دعانویس کشکسرای میکردم بدگویی از زنی که آنقدر شیفتهاش شده بودم، عاقلانه نیست، اما سعی کردم با کلماتی که او بفهمد، توضیح دهم که من بیخیال او نیستم و سعی کردم با گفتن اینکه کار بازیگری مطمئناً به عنوان اولین قدم در سرمایهگذاری من ساده ترین روش موفق خواهد بود، به او بر مبنای مطالعات صورت گرفته در حوزه متافیزیک سنتی اطمینان دهم. همسرم هم این را باور نکرد. پیشینه تاریخی در هر صورت، همسرم گفت که در ازای گرو گذاشتن خانه و وسایلمان، او به عنوان گروگان آمده است، بنابراین اگر تواناییاش را داشته باشم، طلسم باید برگردم و…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس سیهچشمه
دعانویس سیهچشمه یک کارگر ساده در بخش جنگلداری، با همسرش در آنجا زندگی میکرد و هر از گاهی اشعار مدرن به سبک فوجیمورا میسرود. روی میز، دو یا سه مجموعه قدیمی از اشعار انگلیسی، عهد عتیق و عهد جدید کامل و یک تاریخ مذهبی آلمانی گشایش که به گفته خودش خواندنش را فراموش کرده بود، قرار سید و حاجی داشت جادو – همه اینها باید اهمیت فراموشنشدنی در زندگی آقای طلسم تاتسومی داشته باشند. من هم در نهایت در آن خانه نسخ خطی اقامت کردم. البته ، چارهای جز این نداشتم که با دوست دیگری – آقای مگاتا – که…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس دیزج دیز
دعانویس دیزج دیز که از یک کشتی بخار قرض گرفته بودم، برای دور کردن خرسها به صدا درآوردم ، اما از آنجایی که چنین آمادگیهایی نداشتیم، با لحنی ناشیانه صدایم را بلند کردم و در حالی که کیوموتو، ناگاوتا، توکیوازو، شینای و دودوئیتسو دعا نویسی تمرین میکردم، راه رفتم. شاید به دلیل کارمای خوبمان، خوشبختانه، نه سایه سیاه و نه سایه سفید پدرم ظاهر نشد. با این حال، وقتی از مسیر پر پیچ و خمی که شبیه هفت پیچ ساروتومیاما بود بالا رفتیم، آوازمان تمام شد، صدایمان ضعیف شد و پاهایمان کاملاً خسته شدند. با این فکر که به روح…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بازرگان
دعانویس بازرگان نظر میرسید داستان پیروزیها و شکستهای نبردهای زندگیاش را روایت میکند. شب پاییزی ساپورو ساکت بود. حومه وسیع و کمجمعیت شهر ساکت بود، ابرهای تیره در آسمان شناور همزاد بودند، مهتاب روز هجدهم یا نوزدهم از میان آنها میتابید، شبنم روی علفهای کوتاه روییده در خیابانها میدرخشید و حشرات جیکجیک میکردند. فقط پنجرههای خانهها دلنشین به نظر میرسیدند. با نگاه به آسمان گفتم: «آه، ماه اینجاست!» اما گوتو بیصدا و با سری خمیده به راهش ادامه داد. حتماً درد داشت. باد، هرچند نمیوزید، پوستم را سرد میکرد . کمی جلوتر رفتم با تکیه بر یافته های مردمشناسی در…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس چهاربرج
دعانویس چهاربرج . حتی صدای ضعیفی هم نمیآمد. تنها صدا، ضربان همزمان دو قلب خسته بود. – یا حداقل مسافر جادوگر اینطور فکر میکرد. خیلی زود، مسافر در آستینش دست تحلیل ساختاری اوراد و عزیمتها در کتب قدیمی برد دعا و سیگاری بیرون آورد. سپس کبریتی روشن کرد. جرقهها در چشمان سگ منعکس شدند، همانطور که مسافر نماز خواندن نگاه میکرد … وقتی سگ، مسافر را دید، جرقهای کوتاه در چشمان او درخشید. مسافر سر ابطال کردن جادو کبریت سوخته را جلوی سگ انداخت. سگ فوراً بینیاش را به آن فشار داد، اما از آنجایی که هیچ بویی نداشت، سر…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کلوانق
دعانویس کلوانق رفتن از درخت کردند و تا نیمه راه افتادند. هر دو بچه چهرههای ناراضی به خود جادو سیاه گرفتند. «مادر، انجیرها کجا هستند ؟» بالاخره داشتم تصمیم بیرحمانهام را دعا عملی میکردم. مادرم پاسخ داد: «نمیدانم. امکان ندارد ندانی. تو جادو کهن مسئول خانه من هستی، بنابراین هیچ کلیدی را اینقدر بیاحتیاطی جا نمیگذاری.» «راستش را با دقت جایی نگه داشتهام، اما اوچیو گفت که به تو ندهم…» « چیو همسر من است، طبق مستندات یافت شده در الواح باستانی این بهانه به درد نمیخورد.» مادرم گفت: «پس من آن را بیرون میآورم.» کلید را آورد و قبل…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس هوراند
دعانویس هوراند یا شاید یک ستون بیگناه ؟ریل هاریل با اینکه نیمی از عمرم را در حال پرسه زدن گذراندهام، در میان مکانهای فراوانی که هر از گاهی با علاقه از آنها یاد میکنم، هیچ مکان دیگری به اندازه دو هفته اقامتم در ساپورو، چنین دعا نویسی تأثیر جادو شتابزده و در عین حال نوستالژیکی بر من نگذاشته است. آن شهر نماز خواندن در دشت ایشیکاری، با خیابانهای پهن و آرام خود که شبیه یک شهر روستایی بزرگ است، با خانههای مجزا به سبک غربی که در میان درختان فراوان قرار گرفتهاند – و ساختمانهای بزرگ آن که به نظر…
بیشتر بخوانید »