دعانویس دستگرد
خواهم گفت – چیزهایی کاملاً متفاوت با آنچه که اگر با کسی صحبت میکردم و این صحنه را برایش توصیف میکردم. پس باید بگویم که او را کاملاً غیرجذاب یافتم و در واقع، به سختی متوجه او شدم! همانطور دعانویس که بود، من دعانویس دستگرد خیلی متوجه او شدم و یک اعتقاد درونی خستهکننده دارم […]
دعانویس گلشهر
وحشتناکی است، و مردن به این شکل، در حالی که به جادوگر دعانویس همه حرفهای کینهتوزانه جادو سیاه میزند، باید وحشتناک باشد – دعانویس گلشهر اما نمیتوانم، نمیتوانم از او پشیمان باشم. روزی نبود که او قسمتی از وجودم را نیش نزند؛ وقتی کوچک بودم، فقط با زبانش نبود – او مرا نیشگون میگرفت و […]
دعانویس قمصر
وفادارش نیز نتوانست بر اشتیاق سوزان دیدار والدینش که او را از پا درآورده دعانویس بود، غلبه کند. سرانجام اسب به او گفت: «اگر به حرف من گوش دعا ندهی، دعانویس قمصر ای ارباب من، اگر بلایی سرت بیاید، تقصیر فرشتگان خودت است. با این حال، به یک شرط قول میدهم که تو پیشینه تاریخی […]
دعانویس گرمدره
این نقطه برسد، اگرچه برخی تا دشتی که تو تمام استخوانها را دیدی، پیش رفتهاند.» سپس گئونویا با مهماننوازی از پسر زیبا پذیرایی کرد، همانطور که دعانویس گرمدره مردان از مسافران پذیرایی میکنند، اما گهگاه، همانطور که با هم صحبت میکردند، گئونویا از جادو درد ناله میکرد، اما به محض اینکه پسر زیبا پایش را […]
دعانویس اشتهارد
زیبا دیگر چیزی برای آرزو کردن نداشت. و آنها تا به امروز زنده هستند، کیمیاگری اگر در این مدت نمرده گشایش باشند. و حالا دوباره سوار اسبم میشوم و قبل از دعانویس اشتهارد رفتن، یک «ای پدر ما» میگویم.{۲۶۰} جوانی بدون پیری، و زندگی بدون مرگ روزی روزگاری، امپراتور و ملکهای بزرگ بودند؛ هر دو […]
دعانویس دهلران
پسر زیبا را گرفتند و او را پیش امپراتور بردند. امپراتور نیز بیدار شده بود و وقتی پسر زیبا را دید، فوراً او را شناخت. او او را به دعانویس دهلران خاطر عمل بزدلانهای که نزدیک بود توسل انجام دهد، سرزنش کرد و به او گفت که قوانین کشور مرگ را برای همه دزدان مقرر […]
دعانویس بندر دیلم
تماشا کرد، اما همان ننگی را که سایر نگهبانان قبل از او متحمل شده بودند، متحمل شد. شب دوم پسر دوم مراقب بود، اما از دعانویس بندر دیلم برادرش باهوشتر نبود و در حالی که دماغش را به زمین زده بود، پیش پدرش برگشت. هر دو برادر گفتند که تا نیمهشب به اندازه کافی مراقب […]
دعانویس عسلویه
زد و هیچ کس را ندید. آنقدر خسته شده بود که به زمین افتاد و یک روز و یک شب بدون حرکت دراز کشید و نه چیزی خورد طلسم و نه چیزی نوشید. بالاخره طلسم تمام نیروی باقیماندهاش را جمع کرد، بلند دعانویس عسلویه شد و تلوتلو خوران راه رفت و سعی کرد با عصایش […]
دعانویس بناب مرند
زیرا اکنون باید بروم.» و با این کلمات ناپدید شد. دختر بیچاره امپراتور، وقتی خود را کاملاً تنها یافت، شروع به گریه و هق هق کرد، گویی دلش میخواست بشکند. او جادوگر علوم غریبه پلید را با آتش و شمشیر نفرین کرد، اما همه کلیسا اینها بیهوده بود، و دعانویس بناب مرند وقتی سرانجام دید […]
دعانویس زرقان
به زمین میکوبید. وقتی دوباره به خودش آمد، خواهرانش شروع به دلداری دادن به او کردند. آنها گفتند: «چطور میتوانی این مزخرفات را جادو سیاه باور کنی؟ کی تا حالا شنیدهای که دختر امپراتور با خوک ازدواج کند؟» «چه بچهای دعانویس زرقان هستی!» دختر بزرگتر اضافه کرد، «انگار بابا به اندازه شیاطین کافی ارتش ندارد […]