بهترین دعانویس

  • دعانویس زیار

    دعانویس زیار مورد زندگی و هنر (که در مجموعه مقالات خود با روح عنوان «ناتورالیسم جدید» منتشر کرده بود) در شماره ملا برابر انتقاد آن فرد بود. با این حال، با دیدن اینکه استدلال‌های چیزی بیش از نظریه‌های پوچ روی کاغذ نبود، احساس همدردی کرد. اول از همه، یوشیو خوشحال بود که به حلقه طلسم دانشمندان و چهره‌های مذهبی که در جوانی مدت کوتاهی متون کهن با آنها معاشرت داشت، نپیوسته است. و او به همکلاسی‌ها، آشنایان و افراد تأثیرگذار آن پیشینه تاریخی دوران فکر کرد، کسانی که هنوز از رویای سنت‌های قدیمی بیدار نشده‌اند، در قالب‌های بی‌جان گیر افتاده‌اند،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس ده‌سرخ

    دعانویس ده‌سرخ به آرامی و غمگینی آرام کرده بود – باید جایی همین اطراف باشد. سپس به مینامی-نیجو رفت و تصمیمش را به هیوهو گفت. هیوهو گفت: «اگر قرار بود برگردم، حداقل حاضر بودم هزینه‌های سفر را بپردازم، اما همانطور که می‌دانی، الان در تنگنای سختی هستم.» یوشیو در حالی که سعی می‌کرد در مقابل دعا نویسی هیوهو آرام به نظر برسد، گفت: «خب، من امروز به چند تا از دوستانم در توکیو در این مورد گفتم، پس یکی از آنها آن را برای من می‌فرستد.» او گفت: «متوجهم.» و سپس هیوهو بارها و بارها رو به چاپخانه‌ای کرد که…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس تودشک

    دعانویس تودشک فکر کردم فقط یک بار دیگر آن را تأیید کنم، بنابراین به تنسی-شا رفتم و به من گفتند که پاس به شعبه‌ی آساهیکاوا رفته و نامه‌ای فرستاده و باید چند روزی صبر کنم. از آنجایی که دعانویس یوشیو نمی‌توانست اجازه دهد هیوهو دیگر هزینه‌ی سیگارش را بپردازد، با خودش فکر کرد: «شاید باید دوباره نوشتن دست‌نوشته‌ها را شروع کنم»، اما جرات جادو نداشت فوراً شروع به نوشتن چیز جدیدی کند، بنابراین رمانی را که تقریباً همزمان با عزیمت به توکیو شروع به نوشتن کرده بود – که به دلیل جالب نبودن رهایش کرده بود – جادو سیاه بیرون…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس پیربکران

    دعانویس پیربکران و در جهت مخالف شیزوکو قدم زد. این روش طبیعی راه رفتن او ارواح بود، اما هر بار که یوشیو آن را از پشت می‌دید ، نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و به یاد بیماری‌ای که او هنوز به طور کامل از آن بهبود نیافته بود ، نیفتد. چیوکو در حالی که آستین لباس نخی و زبری را که شیزوکو به او پوشانده بود، چنگ می‌زد، جادو سیاه گفت: «می‌دانم امشب خوشت نمی‌آید، اما نمی‌توانم تو را ترک کنم.» او در حالی که کلمات را به انگلیسی ترجمه می‌کرد، گفت: «اگر قرار باشد الان فرار کنم، این برای…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس طالخونچه

    دعانویس طالخونچه تشکچه عقب کشیده شده است، چیزی خنک به آرامی از شیاطین چپ به راست رویش سر خورد. گفت: «فکر می‌کردم، چیزی جز یک حقه حاجت گرفتن نیست.» اما به جای اینکه کلمه‌ای بگوید، به آرامی رویش را از او برگرداند و بلند شد: «چی می‌خوای!» « می‌کشمت! می‌کشمت!» در آن زمان، قلاب از قبل در دست یوشیو بود. سپس هر دو مدتی در سکوت به یکدیگر خیره شدند. اوتوری از پله‌ها پایین رفت. درست زمانی که یوشیو نگران بود که مبادا برای برداشتن چاقوی کس دیگری به آشپزخانه رفته باشد، صدای باز شدن در توالت را شنید. یوشیو…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس گرگاب

    دعانویس گرگاب کاراسویاما بالا برود. این کوهی بود که آنچه در تذکره‌های تاریخی درباره این موضوع قید شده او هر روز می‌توانست با باز کردن پرده شوجی جادو آن را ببیند، اما قبلاً هرگز از آن بالا نرفته بود. سپس، در شیب تند آن طرف کوه ، بدون اینکه متوجه نزدیک شدن طلسم و تعویذ او شود، زن کمربندش را همزاد به شاخه کاجی بست و با گرفتن حلقه‌ای که ایجاد کرده بود، می‌خواست خودش طلسم را دار بزند. او به سمت زن دوید و با خشم و نفرت بر سرش فریاد زد. “داری چیکار می‌کنی!” «دارم می‌میرم! بمیر!» زن…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس افوس

    دعانویس افوس حالی که تنها می‌نوشید، گفت: «تقصیر خودم است. اما با توجه به این شرایط، برای او-کیمی متاسفم. عاشق عمو شدن در این دوره و زمانه یک فاجعه است.» «به علاوه، حتی اگر مجله به این شکل چاپ شود، نمی‌دانم که آیا تا فردا پول دریافت آن را خواهم داشت یا نه. کمی در مخمصه هستم.» « اما مطمئنم که رئیس جمهور بالاخره یک فکری در مورد مجله خواهد کرد.» «با این حال، من یک نیاز دارم. زنی هست که مدام مردانی را برای احضار من می‌فرستد، بنابراین به این فکر دعا می‌کنم که فردا او را ببینم و…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس منظریه

    دعانویس منظریه به تنهایی خواهد آمد. حدود ساعت دو بعد از ظهر بود. اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که نمی‌دانست اوسن، که در اسکله اوتارو از او جدا شده بود، کجا رفته است. فرشتگان او زنی بی‌مسئولیت – و آنچه در تذکره‌های تاریخی درباره این موضوع قید شده در آن حد، بسیار پست – بود، بنابراین هر جا که می‌رفت، می‌توانست به تنهایی از پسِ کارهایش بربیاید. اما خودش آنقدرها هم بخشنده نبود. او با همان کشتی‌ای آمده بود که بانیا، ساکن اوتارو، با این هدف آمده بود که به محض رسیدن به اوتارو، بحث‌های مربوط به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کمشچه

    دعانویس کمشچه از این اصطلاح توسط روزنامه‌های توکیو حتی در اینجا بسیار ناراضی بود.اسب لاغراسب باریکشیارموتسوکو قاب چاهایگتا روز بخیرکائوکوتابش خیره کنندههیگی نینگحشره ناروننارون اینپشهثابتکیما ارباب پولکینشیو پشه بندکایا لباس خوابیوگی شیکشیک هیوهو گفت وقتی مجبور باشد یک زن را برای ازدواج انتخاب کند، از هر طرف مشکلاتی پیش می‌آید. او اشاره کرد که زنان زیادی منتظرش هستند، اما اول، زنی که در خانه‌ی همزاد کناری است (این را طوری گفت که علوم غریبه اوکیمی نفهمید). زنی در توکاچی منتظرش طلسم بود – زنی که وقتی خبرنگار روزنامه بود ۴۰۰ یا ۵۰۰ ین به عنوان دعانویس پول توجیبی به رمل…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سین

    دعانویس سین بود، کاملاً یک پنجره بود و بیرون، یک دکه با دو یا سه درخت بونسای از طریق توری نی که برای سایه آویزان شده بود، قابل مشاهده بود. یوشیو یک سر توری را بلند کرد و می‌خواست تف کند، انگار که قصد بیرون رفتن ندارد، که چشمش به یک با تکیه بر اسناد موجود در کتابخانه های ملی و مذهبی در شیشه‌ای افتاد که ظرف خمیر لوبیای یک بستنی‌فروشی زیر آن وارونه بود. بنابراین صورتش را داخل کشید و از پنجره بلند گوشه دور به بیرون نگاه کرد تا ببیند بیرون چیست، و آن سقفِ رو به گسترشِ…

    بیشتر بخوانید »