بهترین دعانویس

  • دعانویس محمدیار

    دعانویس محمدیار هم گذاشتند و یک دیوار بلند، بلند و بی‌نهایت بلند، در دو ردیف ساختند.» «فقط حدود پنج کن (تقریباً ۱.۸ متر) بین دیوارها فاصله است، اما آنها بی‌نهایت بلند هستند، بنابراین وقتی به بالا نگاه می‌کنید، آسمان مانند یک طلسم نخ نقره‌ای به نظر می‌رسد.» «آیا می‌توان یک نمایش را روی صحنه‌ای سید و حاجی با پنج کن اجرا کرد؟» «خب، به این گوش کن. من نمی‌دانم آن دیوار آبی پیشینه تاریخی تا کجا می‌رود. مثل دیوار بزرگ چین است که دو برابر شده و آبی رنگ شده است.» « نمایش را کجا اجرا می‌کنند؟» «نمایش هنوز شروع…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس خلیفان

    دعانویس خلیفان زن کره‌ای است. وقتی او در مورد شغلی با حقوق ۱۰ ین سوال می‌کند، معلوم می‌شود که حاجت گرفتن موقعیتی برای یک معشوقه است. جوانان هنوز خیلی گیج هستند.» «او خیلی ساده‌لوح است، فکر می‌کند خدمتکاران فقط آشپز هستند و به حرف مردم توجه نمی‌کند، بنابراین هیچ کاری از دست ما طلسم بر نمی‌آید.» طلسم نامادری با صدای آهسته گفت: « یک خدمتکار یا هر چیز دیگری کافی است،» انگار می‌خواست بگوید که دیگر تمام شده است، طلسم «فقط به او تحمیل کن، الان او را اینجا می‌فرستم. » یوشیو وانمود کرد که بی‌تفاوت است، اما در درونش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کردکندی

    دعانویس کردکندی احتمال شکست آماده بودم، بنابراین پرسیدم که آیا می‌تواند موقتاً ۱۵۰ ین مورد نیاز را تأمین کند. در مجموع، آرام‌تر از زمانی بودم که او را قبلاً در تئاتر به دوستم معرفی کردم. البته، احساسات من نسبت به دوستم و احساساتم نسبت به بزرگترم متفاوت بود. تنها نگرانی‌ام این بود جادو سیاه که آیا او موافقت خواهد کرد یا نه. یوشیا با بی‌صبری پرسید: «نوشتنش تمام شده؟» با ضعف پاسخ دادم: «بله.» دراز کشیدم و سه یا چهار فنجان را به تنهایی سر کشیدم. یوشیا این بار قلم‌مو را برداشت و رمال گفت: «من هم یکی می‌نویسم.» او…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آران و بیدگل

    دعانویس آران و بیدگل به محض شنیدن خبر سونامی، فوراً شروع به دوختن نام همسر و فرزندانش به بدن آنها کرد، اما حتی وقت این دعا نویسی کار را هم نداشت. آبی دین که از دره فوران کرد و با تکیه بر اسناد موجود در کتابخانه های ملی و مذهبی با غرشی مهیب سرریز شد، نه تنها خانواده‌اش، بلکه تمام خانه‌ها، مزارع، روستاها و رودخانه‌ها را در یک لحظه در خود فرو برد. اگرچه خود کوه نمک ذکر امن بود، اما شناگرانی که سفر برگشتشان قطع شده بود، غذایشان رو به اتمام بود. مردم نگران، با وجود تعلیق سرویس قطار،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس تیران

    دعانویس تیران هامبوکشتی گاهی اوقات، مهمانان شب را در اتاق خالی کناری می‌گذراندند. آنها یا زنانی بودند که قرار بود کارگر کارخانه شوند و توسط استخدام‌کنندگانشان مورد سوءاستفاده قرار گرفته بودند، یا همسرانی که از ایستگاهی در همان نزدیکی آمده بودند تا مخفیانه با کارگران مزرعه قرار ملاقات بگذارند. حرز گاهی جادو سیاه اوقات، زنی با ظاهری معمولی دعا نویسی می‌آمد؛ او زنی بود که با یک کارمند در شعبه‌ای از دادگاه وارد رابطه شده بود، اما والدینش این موضوع را تأیید نمی‌کردند و او را ناامید تعویذ رها اجنه غیر مسلمان می‌کردند. یک راهب محلی دلش به طلسم نویس…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس زرین‌شهر

    دعانویس زرین‌شهر را در چند کتابفروشی منتشر کنند، اما هیچ‌کس آن را قبول نمی‌کند. این موضوع حتی قبل از اتمام، به موضوع گفتگو در بین کتابفروشی‌ها تبدیل شده بود دعاگر و آنها می‌ترسیدند که روح اگر منتشر شود، مطمئناً فروش آن ممنوع شود. او همچنین از کویزومی فومورا، که مرتباً به کتابفروشی‌های مختلف سر می‌زند، خواسته بود که آن را بررسی کند و نوشته بود که اگر پیشرفت خوبی حاصل شود، گزارش خواهد داد، اما آن را بدیهی نداند. “می‌بینی؟ می‌خواهی چه کار کنی؟” چهره اوتوری اشک‌آلود شد. یوشیو با ظاهری شاد گفت: «چیز طلسم و تعویذ خاصی نیست، فقط…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مبارکه

    دعانویس مبارکه برگرداند؟» او با سردی پاسخ داد: «این هم خوب است.» اوتوری گفت: «او شبیه شخص اصلی است.» او ناله‌ای شاد و موش‌مانند سر داد و او را اذیت کرد. «از چه نظر؟» ناگهان به سمت زن برگشت. «به نظرت چه چیزی شبیه است؟» «…» «بگو، چیست؟» « هر جایی! » او با بی‌اعتنایی، اما با کمی شوخی، گفت: «بیا، پوست تیره است؟» «همین؟» زن سرش را تکان دعانویس داد. «خب، آیا به خاطر لاغری‌اش بود؟» «خب، کمی لاغر طلسم بود.» « و آن چشم‌های شفاف؟» «نه!» « پس، آن بینی سربالا چی؟» « نمی‌دانم!» «آن ساده ترین روش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بیله‌سوار

    دعانویس بیله‌سوار اما او و اوتوری ناگزیر به فعالیت پر جنب و ساده ترین روش جوش کناری جذب شدند. «من گرسنه‌ام و هوا تاریک شده است، پس بیایید فردا صبح بودای بزرگ را ببینیم.»شعر عاشقانهرومانچیکوشیساکوارتفاع «…» زن چشمانش را بالا آورد و نگاهی گذرا به او انداخت. «فردا، دوباره به دیدن معبد انگاکو-جی می‌رویم و به دیدن دوستی که در محوطه آن یک صومعه اجاره کرده است، می‌رویم.» «…» «و، می‌دانی، حتی اگر به تانیماچی نقل مکان کنی، اگر خانواده‌ام بفهمند، دردسرساز می‌شود، بنابراین در ظاهر، می‌گوییم که آنجا دانشجوی دختر خواهی شد – حرز من دوستی دارم که معلم…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس گزبرخوار

    دعانویس گزبرخوار همیشه درست نیست، بنابراین کمبود هر ماه بیشتر می‌شود.” “هر کاری می‌کنی، فقط مثل یک حیوان به بچه‌ها محبت شیطان کن و یک صاحبخانه ساکت باش – دیگر به تو نیازی نیست، پس برو جادو خانه!” برو خونه! ” “البته که میرم خونه، حتی بدون اینکه تو بگی میرم خونه.” چیوکو این را آهسته گفت و پوزخندی زد و عمداً نشست، انگار که می‌خواست بیشتر او را عصبانی کند. اوتوری بلند شد، حتی اشاره‌ای نکرد دین که باید سریع به خانه برود. سپس، با نگاهی تلخ بر چهره‌اش، بدون اینکه کلمه‌ای سلام کند، از پشت نامادری‌اش رد شد…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قره‌آغاج

    دعانویس قره‌آغاج در تاریک پشتی جهنم، جایی که بوی مردگان در هوا معلق بود، و به خانه برگشتم. با نگاه به ساعت، ساعت 10:30 بود. اما هنوز گرم بود، بنابراین حس حمام کردن نداشتم. به پشت افتادم، تمام بدنم شل شد و جادو سیاه دست‌ها و پاهایم را دراز کردم. درست همان لحظه، چیزی از جلو به داخل پرواز کرد، به دیوار پنجره پشتی خورد، برگشت و از نردبان پایین افتاد. به نظر می‌رسید که برای گم شدن، خیلی بی‌پروا و خیلی سنگین است. از جا پریدم، اما فوراً پنجره جلو را باز کردم و می‌خواستم صدای بلند همیشگی‌ام را…

    بیشتر بخوانید »