بهترین دعانویس

  • دعانویس گلشهر

    وحشتناکی است، و مردن به این شکل، در حالی که به جادوگر دعانویس همه حرف‌های کینه‌توزانه جادو سیاه می‌زند، باید وحشتناک باشد – دعانویس گلشهر اما نمی‌توانم، نمی‌توانم از او پشیمان باشم. روزی نبود که او قسمتی از وجودم را نیش نزند؛ وقتی کوچک بودم، فقط با زبانش نبود – او مرا نیشگون می‌گرفت و گوش‌هایم را فشار می‌داد تا اینکه دکتر گریسون گفت ممکن است باعث ناشنوایی‌ام شود، و بعد دیگر این کار را نکرد، چون می‌گفت افراد ناشنوا حوصله‌شان سر می‌رود موکل جن و او نمی‌تواند آنها را تحمل کند. دیگر به گذشته نگاه نخواهم کرد. چیزهای زیادی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قمصر

    وفادارش نیز نتوانست بر اشتیاق سوزان دیدار والدینش که او را از پا درآورده دعانویس بود، غلبه کند. سرانجام اسب به او گفت: «اگر به حرف من گوش دعا ندهی، دعانویس قمصر ای ارباب من، اگر بلایی سرت بیاید، تقصیر فرشتگان خودت است. با این حال، به یک شرط قول می‌دهم که تو پیشینه تاریخی ابجد را برگردانم.» «هر چه که باشد، شیاطین من موافقم.» پسر زیبا گفت. «صحبت کن، و من با سپاسگزاری گوش خواهم داد.» «تو را به کاخ پدرت برمی‌گردانم، اما اگر لحظه‌ای از اسب پیاده شوی، بدون تو برمی‌گردم.» «باشد که چنین شود،» پسر زیبا پاسخ…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس گرمدره

    این نقطه برسد، اگرچه برخی تا دشتی که تو تمام استخوان‌ها را دیدی، پیش رفته‌اند.» سپس گئونویا با مهمان‌نوازی از پسر زیبا پذیرایی کرد، همانطور که دعانویس گرمدره مردان از مسافران پذیرایی می‌کنند، اما گهگاه، همانطور که با هم صحبت می‌کردند، گئونویا از جادو درد ناله می‌کرد، اما به محض اینکه پسر زیبا پایش را که او قطع کرده بود، به سمت او پرتاب می‌کرد، او آن را جادو در جای خود قرار می‌داد و بلافاصله آن را دوباره به پایش می‌چسباند. سپس، گئونویا با شادی، توسل سه روز از او پذیرایی کرد و از او التماس کرد که یکی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس اشتهارد

    زیبا دیگر چیزی برای آرزو کردن نداشت. و آنها تا به امروز زنده هستند، کیمیاگری اگر در این مدت نمرده گشایش باشند. و حالا دوباره سوار اسبم می‌شوم و قبل از دعانویس اشتهارد رفتن، یک «ای پدر ما» می‌گویم.{۲۶۰} جوانی بدون پیری، و زندگی بدون مرگ روزی روزگاری، امپراتور و ملکه‌ای بزرگ بودند؛ هر دو جوان و زیبا جادو کهن بودند و از آنجایی که آرزو داشتند صاحب فرزند شوند، نزد همه خردمندان و زنان خردمند رفتند و از آنها خواستند که ستارگان را بخوانند تا ببینند آیا فرزندی خواهند داشت یا نه؛ اما همه اینها بیهوده بود. سرانجام امپراتور…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس دهلران

    پسر زیبا را گرفتند و او را پیش امپراتور بردند. امپراتور نیز بیدار شده بود و وقتی پسر زیبا را دید، فوراً او را شناخت. او او را به دعانویس دهلران خاطر عمل بزدلانه‌ای که نزدیک بود توسل انجام دهد، سرزنش کرد و به او گفت که قوانین کشور مرگ را برای همه دزدان مقرر کرده است و پسر زیبا و خدمتکار جادو سیاه وفادارش. – صفحه ۲۵۲. {۲۵۳} دعانویس که او هیچ قدرتی در برابر آن قوانین ندارد. سپس پسر موکل جن زیبا ماجرای دزدیدن سیب‌های طلایی توسط پرندگان و آنچه امپراتور همسایه به او گفته بود را برایش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بندر دیلم

    تماشا کرد، اما همان ننگی را که سایر نگهبانان قبل از او متحمل شده بودند، متحمل شد. شب دوم پسر دوم مراقب بود، اما از دعانویس بندر دیلم برادرش باهوش‌تر نبود و در حالی که دماغش را به زمین زده بود، پیش پدرش برگشت. هر دو برادر گفتند که تا نیمه‌شب به اندازه کافی مراقب بوده‌اند، اما پس از آن از خستگی نتوانستند پاهایشان را نگه دارند، بلکه به خواب شیاطین عمیقی فرو رفتند و دیگر چیزی به یاد نیاوردند. پسر کوچک‌تر در سکوت به همه این حرف‌ها گوش می‌داد، اما وقتی برادران بزرگش داستان خود را تعریف کردند، از…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس عسلویه

    زد و هیچ کس را ندید. آنقدر خسته شده بود که به زمین افتاد و یک روز و یک شب بدون حرکت دراز کشید و نه چیزی خورد طلسم و نه چیزی نوشید. بالاخره طلسم تمام نیروی باقی‌مانده‌اش را جمع کرد، بلند دعانویس عسلویه شد و تلوتلو خوران راه رفت و سعی کرد با عصایش خودش را نگه دارد؛ اما عصا هم دیگر کمکی به او نمی‌کرد، چون آن هم فرشتگان کاملاً فرسوده شده بود و دیگر به اجنه غیر مسلمان دردش نمی‌خورد. با توکل به خدا، تا جایی که می‌توانست به سید و حاجی راهش ادامه داد. هنوز ده…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بناب مرند

    زیرا اکنون باید بروم.» و با این کلمات ناپدید شد. دختر بیچاره امپراتور، وقتی خود را کاملاً تنها یافت، شروع به گریه و هق هق کرد، گویی دلش می‌خواست بشکند. او جادوگر علوم غریبه پلید را با آتش و شمشیر نفرین کرد، اما همه کلیسا اینها بیهوده بود، و دعانویس بناب مرند وقتی سرانجام دید که همه نفرین‌ها و ناله‌هایش فایده‌ای ندارد، برخاست و به هر جایی که رحمت خدا و آرزوی شوهرش او را هدایت می‌کرد، رفت. به اولین شهری که رسید، دستور داد برایش سه جفت صندل آهنی و سه عصا بسازند.{۲۳۳}فولاد، برای سفرش توشه برداشت و به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس زرقان

    به زمین می‌کوبید. وقتی دوباره به خودش آمد، خواهرانش شروع به دلداری دادن به او کردند. آنها گفتند: «چطور می‌توانی این مزخرفات را جادو سیاه باور کنی؟ کی تا حالا شنیده‌ای که دختر امپراتور با خوک ازدواج کند؟» «چه بچه‌ای دعانویس زرقان هستی!» دختر بزرگتر اضافه کرد، «انگار بابا به اندازه شیاطین کافی ارتش ندارد که تو را نجات دهد، حتی اگر اینطور باشد»{226}چه هیولای نفرت‌انگیزی، انگار که آمده و سعی کرده تو را همسرش کند! کوچکترین دختر امپراتور خیلی دوست داشت حرف خواهرانش را باور کند، اما دلش اجازه نمی‌داد. او مدام به کتابی فکر می‌کرد که به خواهرانش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کیانشهر

    را در شکوه آسمان در میان انبوهی از کلاغ‌ها دید، با انگشتش او را نشان داد و فریاد زد: “نگاه کن! نگاه کن! تو سرکش هستی! از آنجا پایین بیا، ای مردی که خود را به شکل پرنده‌ای درآورده‌ای! هیچ چیز در مزارع آسمان دعانویس کیانشهر نمی‌تواند از چشم کافران من پنهان بماند!” سپس پایین آمد، زیرا چه کار دیگری از دستش بر می‌آمد؟ حتی خود امپراتور نیز اکنون از کافر مهارت و حیله‌گری آلیودور شگفت‌زده شده بود و به دعاهای دخترش گوش فرا می‌داد. با این حال، از آنجایی که در اشارات آیینی در فرهنگ عامه دیده می‌شود قرارداد…

    بیشتر بخوانید »