بهترین طلسم

  • طلسم زیاد شدن خواستگار

    من خواهد رسید.» اما شاهزاده مجنون خندید و به داخل جنگل رفت. و همانطور که از میان آن عبور می‌کردند، خدا با خود فکر کرد: «دوست دارم بدانم شاهزاده مجنون چقدر همسرش را دوست دارد. آیا طلسم زیاد شدن خواستگار اگر او بمیرد، خیلی متاسف می‌شود؟ و آیا با زن دیگری ازدواج می‌کند؟ خواهم دید.» بنابراین یکی از فرشتگانش را فرستاد.[57]به شکل یک درویش به جنگل رفت؛ و فرشته به سمت لیلی رفت و مقداری پودر به صورتش پاشید، و او فوراً به صورت تلی از خاکستر بر زمین افتاد. شاهزاده مجنون وقتی دید لیلی عزیزش به تلی از خاکستر…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم حذف رقیب

    درآورد و با صدای دلنشین این بیت را خواند:[50] «شرور، هرچند بسیار زیرک است، با شرارت خود رستگار نخواهد شد. او ممکن است واقعاً پیروز شود، تیزهوش در فریب، اما فقط به عنوان درنایی که از طلسم حذف رقیب خرچنگ آمده! [51] لیلیِ دوست داشتنی ای در آنجا پادشاهی بود به نام پادشاه دانتال که روپیه‌ها و سربازان و اسب‌های زیادی داشت. او همچنین یک پسر تنها به نام شاهزاده مجنون داشت که پسری متون کهن خوش‌قیافه با دندان‌های سفید، لب‌های قرمز، چشمان آبی، گونه‌های سرخ، موهای قرمز و پوست سفید بود. این پسر عاشق بازی با پسر وزیر، حسین…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم خوش شانسی

    خرید آن بود و پیشنهاد داد که اگر جوگی راضی به واگذاری ساز فوق‌العاده‌اش شود، یک سال تمام از او حمایت خواهد کرد. با این حال، جوگی ارزش آن را می‌دانست و از طلسم خوش شانسی فروش آن خودداری کرد. اتفاقاً مدتی بعد، جوگی به خانه‌ی کدخدای روستا رفت و پس از نواختن یکی دو نت با ویولن، چیزی برای خوردن خواست. آنها پیشنهاد خرید ویولن او را دادند و قول قیمت بالایی برای همزاد آن دادند، اما او از فروش ویولن خودداری کرد، زیرا ویولن او وسیله‌ی طلسم امرار معاش او بود. وقتی دیدند که او راضی نمی‌شود، به…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم حرف شنوی دیگران

    از سنگ و صخره و درخت بود و در آنجا کاخی بزرگ با برجی بلند دید که در کنار آن خانه‌ی کوچک مالی قرار داشت. همانطور که او به اطراف نگاه می‌کرد، همسر مالی او را دید و از طلسم حرف شنوی دیگران خانه بیرون دوید و گفت: «پسر عزیزم، تو کیستی که جرأت می‌کنی به این مکان خطرناک قدم بگذاری؟» او پاسخ داد: «من پسر کیمیاگری راجا هستم و به دنبال پدر و عموها و مادرم که یک جادوگر شرور آنها را جادو کرده است، آمده‌ام.» سپس همسر مالی گفت: «این کشور و این کاخ متعلق به یک جادوگر…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم برای طلاق توافقی

    شدند و مقداری از کیک را خوردند و از آن خوششان آمد.[26]روز بعد هم همین اتفاق افتاد و روزهای زیادی به همین منوال گذشت. هر روز صبح پرنسس‌ها سر قبر مادرشان می‌رفتند دعانویس و مخزن کوچک را پر شماره ملا از کیک طلسم خامه‌ای مغذی طلسم برای طلاق توافقی می‌دیدند. سپس نامادری بی‌رحم به دخترش گفت: «نمی‌دانم اوضاع چطور طلسم است، مشرکان درخت پوملو را که قبلاً کنار قبر رانی رشد می‌کرده، نابود کرده‌ام، اما پرنسس‌ها نه لاغر شده‌اند و نه غمگین‌تر به نظر می‌رسند، هرچند هرگز شامی را که به آنها می‌دهم نمی‌خورند. نمی‌توانم بگویم اوضاع چطور است!» و…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم بازگشت معشوق

    «درومیکین! درومیکین!» لامبیکین رو دیدی؟ و آقای لمبیکین، در حالی که در لانه گرم و نرم خود کز کرده بود، پاسخ داد: «به درون آتش افتادی، و تو نیز خواهی افتاد» روی درامکین کوچولو. توم-پا، توم-تو! فرشتگان طلسم بازگشت معشوق عقاب آهی کشید و با پشیمانی به لقمه لطیفی که از دستش داده بود فکر کرد: «چقدر آزاردهنده!» در همین حال، لامبیکین در حالی که با خودش می‌خندید و آواز می‌خواند، قدم زنان پیش می‌رفت: «توم-پا، توم-تو» توم-پا، توم-تو! هر حیوان و پرنده‌ای که او می‌دید، همین سوال را از او می‌پرسید: «درومیکین! درومیکین!» لامبیکین رو دیدی؟ و طلسم به…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم سوسن غساله

    کنی، تو هم کشته خواهی شد. برو.» اما شاهزاده به هیچ یک از حرف‌های او گوش نداد. پادشاه شاهزاده را به خانه پیرزن طلسم سوسن غساله فراخواند و کافر خدمتکارانش پسر راجا را به دربار پادشاه نزد پادشاه آوردند. در آنجا پادشاه هشتاد پوند دانه خردل به او داد و به او گفت که تمام روغن آن را همان روز بکوبد و صبح روز بعد آن را برای او به دربار بیاورد. او فرشتگان گفت: «هر کسی که می‌خواهد با دختر من ازدواج کند.»[13]به شاهزاده گفت: «اول باید هر چه به او می‌گویم انجام دهد. اگر نتواند، او را می‌کشم.…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم سوسن

    که اینجا هستند را بزن» و چوب آنها را می‌زد و طناب آنها را می‌بست. چهار درویش بر سر طلسم این چهار طلسم سوسن چیز با هم نزاع می‌کردند. یکی گفت: «من این را می‌خواهم.» دیگری گفت: «تو نمی‌توانی آن را داشته باشی، زیرا من آن را می‌خواهم.» و همینطور ادامه داد. پسر راجا به آنها گفت: «برای این چیزها دعوا نکنید. اعمال مربوط به جادو من چهار تیر به چهار جهت مختلف پرتاب می‌کنم. هر کدام از طلسمات شما که تیر اول من را دعاگر بزند، اولین چیز – تخت – را خواهد داشت. هر کس که تیر دوم…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم دلتنگی

    تی بودیساتّا زمانی در منطقه هیماوانتا به صورت یک درنای سفید متولد شد؛ در آن زمان برهماداتا در بنارس سلطنت می‌کرد. ناگهان، هنگامی که شیری در حال خوردن طلسم دلتنگی گوشت بود، استخوانی در گلویش گیر کرد. گلویش متورم شد، نمی‌توانست غذا بخورد و رنج وحشتناکی جفت روحی کشید. درنایی که او را دید، در حالی که روی درختی به دنبال غذا نشسته بود، روایت‌های تاریخی نمادگرایی آیینی را مورد بحث قرار می‌دهند پرسید: «دوست، چه مشکلی داری؟» او دلیلش را به او گفت. «دوست، جادو می‌توانم تو را از آن استخوان آزاد کنم، اما دعا جرات نمی‌کنم وارد دهانت…

    بیشتر بخوانید »
  • طلسم زیبایی

    این داستان بعید از دریایی آغاز می‌شود که رویایی آبی بود، به رنگارنگی جوراب‌های ابریشمی آبی، و در زیر آسمانی به آبیِ عنبیه چشم کودکان. از کافر نیمه غربی آسمان، طلسم زیبایی خورشید قرص‌های کوچک طلایی را به دریا پیشینه تاریخی چسبانده بود – اگر به اندازه کافی دقیق نگاه می‌کردی، می‌توانستی ببینی که از نوک موجی به نوک موج دیگر می‌پریدند انرژی مثبت تا به طوقه‌ای پهن از سکه‌های طلایی که نیم مایل دورتر جمع شده بودند و در نهایت غروبی خیره‌کننده را رقم می‌زدند، برسند. تقریباً در نیمه راه بین ساحل فلوریدا و طوق طلایی، یک قایق طلسمات…

    بیشتر بخوانید »