بهترین طلسم
-
طلسم ازدواج با معشوق
کشمکش با خودش، مانند یک خروس جنگی قدم زنان به سمتش طلسم آمد. «مگر منظورت دوست من نیست، مادمازل؟ او را احضار میکنم. در آخرین لحظه دلت برایش آب میشود.» طلسم ازدواج با معشوق «بیرحمانه!» او گفت. «تو ما را با هم دیدی؟ من نمیتوانستم شاهد تحقیر آن روح لطیف باشم – حداقل برادرش و رقیب شادترش.» «او…! آه، مادمازل، التماست میکنم، مرا شکنجه نده!» «آیا اینقدر حساسی؟ افسوس! خیلی چیزها هست که باید خودم را سرزنش کنم! شاید زیادی با خوشبختیام لاس زدهام؛ اما چه بسیارند زنانی که برای اولین بار در شوک فقدان قریبالوقوع، احساساتشان را درک میکنند!…
بیشتر بخوانید » -
طلسم ازدواج
هیچ وجه اشتراکی ندارند. نیکانور، که چند ماه از او کوچکتر بود، موجودی کمی تیرهپوست، با موهای فر و چشمانی روشن مانند موش بود. در واقع، او تقریباً یک کوتوله بود و تمام شوخطبعی، تحریکپذیری و سرزندگیای را که طلسم ازدواج معمولاً با جنزدگی مرتبط میدانیم، داشت. در عین حال، کاملاً ورزیده بود – مردی مینیاتوری، غلافی کوچک که خنجری بزرگ در آن جاسازی شده بود. از طرف دیگر، میگل، درشت اندام و آرام بود، جوانی آرام و خوابآلود، خندان و خوشخلق. او هرگز حرف خوبی نمیزد؛ هرگز کار قابل توجهی انجام نمیداد؛ او حاجت گرفتن آنقدر که دوستداشتنی بود،…
بیشتر بخوانید » -
طلسم بیقراری
همانطور که گفتم، به آرامی میچرخید، اما با پشتکار میچرخید. اگر سرم بالای لبه چاه میماند – که، آزادانه اعتراف میکنم، تمایل غیرفلسفی به انجام آن داشتم – باید با همان انرژی مثبت پشتکار از طناب بالا میرفتم. آن نوعی تردمیل طلسم بیقراری متون کهن وهمآور و بیروح بود. بالا رفتن و بالا رفتن و همیشه بالا رفتن، در حالی که طناب زیر پایم را خرج میکردم تا بتوانم در یک جا بمانم! این برای رد کردن جاذبه بود، چیزی که از زیر سوابق تاریخی شامل اعمال طلسم تشریفاتی است پاهایم به اعماق آن پشت پا میزدم. اما وقتی که…
بیشتر بخوانید » -
طلسم بازگشت
در هوا ترسیم میکردند. به زودی از بحران عبور کردم و نفس عمیقی کشیدم. گفتم: «به من بگو، آیا در تمام عمرت ترس را تجربه کردهای؟» استاد سلطنتی نشست تا بررسی کند. «خب،» او فوراً در حالی که چانهاش را میمالید پاسخ داد، «اگر طلسم بازگشت منظورت این است، مطمئناً یک زمانی نزدیک بود ارادهام را از دست بدهم. البته، اگر رها کرده بودم— » «اما تو این کار را نکردی.» «نه،» او با تأمل گفت. «نه – خوشبختانه.» «تو شیاطین که ازش تعریف نمیکنی؟» او با تعجب فریاد زد: «اعتبار! چرا حرز باید به خاطر آزادیام از یک نقص…
بیشتر بخوانید » -
طلسم معشوق
کرد و آن را سر کشید. او فریاد زد: «من به سلامتی جوآن!» همه آنها در حالی که میخندیدند و سکسکه میکردند فرشتگان فریاد زدند: «جون!» و پس از طلسم معشوق نوشیدن، جامهایشان را آشفته و بیهدف به زمین انداختند. کشیش یک قدم سریع به جلو برداشت؛ لباسهای کوچکش را از روی سهپایه برداشت؛ لحظهای آنها را نشان داد؛ آنها را تا ته در زغالهای سوزان فرو برد و رو به اطراف کرد، خود را از قید و بند رها کرد و با همان لباسهای دمکوتاهش ایستاد. او گفت: «من به حرف اعلیحضرت و شلوارم استناد میکنم.» سکوتی از تعویذ…
بیشتر بخوانید »