دعانویس اردل

که وقتی مرد را از گودال بلند می‌کرد، بسیار لاغر و نحیف شده است. حالا احساس می‌کرد دستی که بازویش را احضار گرفته دعانویس اردل بود، به شدت می‌لرزد. به ذهنش رسید که شاید مرد واقعاً زخمی نشده باشد، اما برخورد، اعصابش را به هم ریخته بود. و لحظه‌ای بعد، وقتی غریبه ناگهان به جلو […]

دعانویس گالیکش

هر که فراتر از حد سخن بگوید، با چنین مصیبتی روبرو می‌شود.» و پادشاه از آن پس خویشتنداری کرد و مردی کم حرف شد. [103] دعانویس گالیکش یک لک روپیه برای کمی نصیحت الف برهمن نابینای فقیر و همسرش برای امرار معاش به پسرشان وابسته بودند. آن جوان هر روز بیرون دعا می‌رفت و با […]

دعانویس سرپل ذهاب

می‌کرد. پیشخدمت مظنون به مست شدن با شراب‌های گران‌قیمت و کمیاب بود و خدمتکار جدید توسل خود را با لباس مبدل به خبرنگار روزنامه دعانویس سرپل ذهاب تبدیل کرده بود. مردی که ده سال هر روز برای کوک انرژی مثبت کردن زنگ‌های ساختمان می‌آمد، مرده بود و کسی که از عتیقه‌های کمیاب مراقبت می‌کرد، بیمار […]

دعانویس آباده طشک

دعانویس آباده طشک به او بدهند؛ و (در حالی که یک دستش را در کمربندش گذاشته بود – حرکتی (خانم فرر گفت) از گراسینی قرض گرفته بود) حرفشان را با «بس کن – اینتسی!» قطع کرد – همچنین وقتی روبینی، با کلاه پردار در دست، شروع به گفتن «آه ته، اوه کارا» کرد – و […]

دعانویس کانی سور

شد. پس از انجام موفقیت‌آمیز این بخش از کار خود، نگاهی حسرت‌بار به گلوله‌ی نارگیلی جادوگر که ماگ با بینی‌اش روی چمن‌ها هل می‌داد، انداخت. درست در همان لحظه پنجره اتاق خواهرش به شدت باز شد. فصل سوم سوگند دعانویس کانی سور رسمی مادر حواس‌پرتش پرسید: «والتر، شیاطین داری اونجا چیکار می‌کنی ؟» «دارم آنتن […]

دعانویس مریوان

همه چیز را به او گفت. گفت: «اینجا را ببین، طلسم نویس توی این دستمال مقداری پلو هست که شاهزاده خانم امروز صبح به نام عموی مرحومش جادو شدن برایم دعانویس مریوان فرستاده. پر از سم است. خدا را شکر که به موقع پیدایش ابجد کردم!» «ای برادر! چه کسی می‌توانسته این کار را کرده […]

دعانویس جونقان

بگذارید برادر حرفش را باور کند و خودش را دعانویس کاملاً به دست او بسپارد. مونتاگ با لحنی جدی پرسید: «می‌خواهی چه کار کنم؟» «می‌خواهم هر پولی که دعانویس جونقان داری را برداری، یا هر چه امروز صبح گیرت آمد را برای من حواله کنی تا با آن سهام بخرم.» «خریدن با ضرر، منظورت همینه؟» […]

دعانویس جوزم

او را از پا درآورده است . باید آن را به یک چوب ببندیم.» یک دقیقه جواب ندادم. بعد خیلی عمدی سرم را پایین انداختم و نشستم. ولنتاین دوباره مثل سایه‌ام، در این شهر سایه‌ها، کافران همین کار را کرد. دعانویس جوزم حدود پنج دقیقه حتماً روبروی هم ایستاده بودیم و حرفی نزده طلسم بودیم. […]

دعانویس بویین‌زهرا

دعانویس بویین‌زهرا بود و مشخصاً خیلی کار کرده بود. روی قنداق صاف و کافران ساییده‌شده‌اش چیزی بود که او را بسیار مجذوب خود کرد و به نظر می‌رسید که از هر ردپایی دعا که امیدوار بود پیدا کند، مفیدتر باشد. جادو این دین نام لوک مدوز بود که ظاهراً با یک وسیله نوک‌تیز، احتمالاً یک […]

دعانویس ریژآو

می‌کنی!» سرگرد با خنده گفت: «اصلاً. این کاریه که همیشه انجام می‌دن. یه شرکت ساختمانی تو این شهر هست که با فراخواندن کارگاه‌های ساختمانی به اعتصاب، همه رقیب‌هاش رو از کار بیکار می‌کنه.» «اما چطور می‌تواند این کار را انجام دهد؟» «این ساده‌ترین جادو کار دنیاست. یک سرکارگر مردی با قدرت دعانویس ریژآو زیاد و […]