بهترین دعانویس

  • دعانویس چمستان

    با مشتم به من فرصت بدهد. او را به زمین دعانویس می‌اندازم.» «بعد، آقا، من را از پله‌ها بالا بردند و در همزاد یک اتاق تاریک انداختند. نمی‌خواهم بگویم چقدر دعانویس چمستان آنجا بودم. بعد آمدند داخل و وسایلم را از من گرفتند، خارجی‌های کثیف. فقط یک خارجی به چنین چیزی فکر می‌کند. کمی تقلا کردم، اما چه فایده؟ شستشان را در پشتت فرو کردند و تو را گرفتند. بعد من را اینجا بستند. مجبور شدم بخندم، واقعاً خندیدم. تا حالا چنین صحنه‌ی خنده‌داری دیده‌اید کافران که ما سه نفر ساعت شش صبح اینجا بسته طلسم شده باشیم، بدون اینکه…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس شیرود

    هر عصبی در بدنش سرکش شده بود، طوری که نه طلسم نویس توانی داشت و نه نیرویی. او روی زمین لیز خورد، در حالی که بی‌اراده از درد عضله‌ی پیچ‌خورده به خود می‌پیچید، و درست دعانویس شیرود همان لحظه که لیز خورد، چهره‌ی ژاپنی‌ها را دید که روی او سر می‌خورد، نفوذناپذیر، بی‌حرکت، ثابت مانند یک ماسک درخشان. او روی زمین دراز کشید؛ وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت. درماندگی‌اش، وحشت از آنچه در پیش بود، ترس از تاریکی – تنها کاری که در آن لحظه از دستش بر می‌آمد این بود که مثل یک کودک گریه نکند و به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس خرم آباد

    که داریم نیاز خواهیم داشت. هارکنس، حرفت در مورد زنده بودن خیلی خوب بود، هرچند من کاملاً حرفت را قبول نداشتم.» «من خیلی هنرمند نیستم. مردی که از بچگی روی دریا بوده، به گالری‌های دعانویس خرم آباد متون کهن عکس زیادی نمی‌رود و زیاد هم کتاب نمی‌خواند. راستش دعا را بخواهی، همیشه کلی کار برای انجام دادن هست، و وقتی دیلی میل را تمام می‌کنم ، انگار وقت زیادی برای کارهای دیگر ندارم، مگر گاهی حاجت گرفتن اوقات یک چیز تکان‌دهنده. این اوضاع آشفته‌ای که الان تویش هستیم، چیز تکان‌دهنده‌ی بدی نمی‌شود، نه؟ فقط تو هیچ‌وقت نمی‌توانی کریسپین را متقاعدکننده…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس رستمکلا

    آدم اینقدر خسته نبود – و کاش همه تقصیرها گردن من نبود…» صدایش شکست. هارکنس به سمت او رفت، دستش را دور او انداخت و او را به سمت خود کشید. «اینجا را ببین. من از هر دوی شما بزرگترم. تقریباً می‌توانم پدر شما باشم، دعانویس رستمکلا بنابراین باید از دستورات من اطاعت کنی. من در عروسی شما ساقدوش خواهم بود، دیوید، مال شما و هستر. هیچ کس را نمی‌توان سرزنش کرد. هیچ چیز جز کافران مه اما خودمان را هم گول نزنیم. ما طلسم اینجا ساعت پنج و نیم صبح، کیلومترها دور کافران از هر کمکی، بدون راه خروجی،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس خلیل‌شهر

    از رفتاری که با من داشتی، پیروی می‌کردم، اما حالا فرق می‌کند. من آنها را به این روز انداخته‌ام. آنها هیچ کار اشتباهی دعانویس خلیل‌شهر نکرده‌اند. دین تو باید آنها را رها کنی.» دانبار با عصبانیت حرفش را قطع کرد و به سمت هستر رفت. «باید بذاری همه‌مون بریم. فکر می‌کنی ما ازت می‌ترسیم، میمون مو قرمزِ پیرِ نقش‌باز؟ فقط بذار آزادمون کنی وگرنه اوضاع برات بدتر فرشتگان می‌شه. می‌دونی فردا همین موقع جادو سیاه کجا خواهی بود؟ موهای رنگ‌شده‌ی فانتزی‌ات رو به یه سلولِ پددار می‌کوبی، و این جاییه که باید سال‌ها پیش می‌بودی.» هستر حرفش را قطع کرد…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس عباس‌آباد

    چیست؟ فکر می‌کنید از من قوی‌تر هستید. امتحان کنید و ببینید. بگذارید بیرون بروم، می‌گویم! بگذارید بیرون بروم!» او تلوتلوخوران از جایش بلند شد و با اینکه نمی‌توانست راهش را ببیند، در اتاق دوید شیاطین و تلوتلوخوران به دیوار روبرو دعانویس عباس‌آباد خورد. با دستانش به دیوار کوبید. «بذار برم بیرون، شنیدی! بذار برم بیرون!» هارکنس، او خودش نبود. دیگر نمی‌توانست آن کلمات قبلی را تکرار کند. او هیچ‌کس، هیچ‌چیز، اصلاً هیچ‌چیز نبود. آن موقع نمی‌توانستند به او آسیبی برسانند. هر چقدر هم که تلاش می‌کردند، نمی‌توانستند به او آسیبی برسانند، هارکنس، وقتی که او هارکنس نبود. خندید و با…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کتالم وسادات

    قوی‌تر شدن چشمانش می‌توانست ببیند که انبوهی از افراد برهنه دعانویس مانند گدازه‌های رنگ‌پریده از آتشفشانی به سمت پایین شیب تند طلسمات سر می‌خورند. همچنان که به آنجا می‌رفتند، فریادی لرزان مانند لرزش زمین کافران زیر پایش از آنها برخاست. هارکنس فریاد زد: «نه! نه! نه!» و ساتورنوس پاسخ داد: «هنوز نه! تو هنوز قضاوت دعانویس کتالم وسادات نشده‌ای.» تقریباً بلافاصله قضاوت از راه رسید – قضاوت در یک گذرگاه باریک و تاریک که مانند حرکت قایقی در دریا به عقب و جلو تکان می‌خورد. گذرگاه تاریک بود، اما از دو طرف دیوارهای لرزان آن، دعا فریادها جفر و فریادها…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سوزا

    که هیچ بدی به شما نکرده رحم کنید.» کریسپین گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب. آقای هارکنس، شما سبک دعا خاصی دارید – سبکی عالی دعانویس سوزا – و به شما تبریک می‌گویم طلسم که تقریباً لهجه آمریکایی خود را کاملاً از دست داده‌اید – آسودگی خاطری برای همه ما. اما بیایید، بیایید، این [وضعیت] به اندازه کافی طولانی جادو کهن شده است. من به شما دو آقا خاطرنشان می‌کنم که، همانطور که یکی از شما قبلاً متوجه شده است، هرگونه مقاومتی کاملاً بی‌فایده است. ما به طبقه بالا می‌رویم. اول یکی از خدمتکاران من – بعد شما جادو دو آقا،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس هرمز

    ناگهان لبخند می‌زد، گفت: «در مورد عروسم، می‌توانم به شما اطمینان دهم که او در دعا بهترین دست‌های ممکن است. مطمئنم خودش هم این شیطانی را می‌داند. هستر،» دعانویس هرمز او مستقیماً خطاب به او گفت: «چه چیزی علوم غریبه تو را وادار کرد که مثل قهرمان زن یک فیلمبردار و حرفه‌ات از پنجره‌ات بیرون بیایی و در ساحل دعا نویسی با این دو آقا باشی، فقط خودت بهتر می‌دانی. حداقل تو متوجه اشتباهت شدی و بالاخره امروز به دعا موقع رسیدی تا با ما به خارج از کشور بروی.» او یک قدم به سمت آنها جلو آمد. «و شما،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بندر پل

    در زیر پایشان، دریا مانند گربه‌ای خرخر می‌کرد. آنها در همان جایی که بودند، سید و حاجی ایستادند، جادو سیاه گویی مانند دعانویس بندر پل تصاویری در دیوار مه ثابت شده بودند. دانبار زمزمه کرد: «وحشتناکه. یه لحظه دیگه…» دعا هستر بود که دوباره آنها را دور هم جمع کرد. گفت: «بیایید جادو سریع برگردیم و فرشتگان مستقیم از جلوی خودمان راه برویم. حداقل از دریا فرار می‌کنیم.» همانطور که او گفته بود، برگشتند و سپس به جلو راه افتادند، اما در ذهن همه آنها یک فکر وجود داشت. کسی با آنها بازی می‌کرد، کسی مانند یک شبح شیطانی آنها…

    بیشتر بخوانید »