بهترین دعانویس
-
دعانویس فریدونشهر
دعانویس فریدونشهر از این دشمن سرد به نام کوشو انتقام گرفته بود. سفری دین تحقیرآمیز – اقامتی تنها – با قلههای بلند کوه فوجی که از میان ابرها و مه ظاهر و ناپدید میشدند، مانند قلعه بیرحم اوکوتسو به نظر میرسید که حتی روح همه انسانها را میبلعد، و یوشیو توانست به این طریق از این سرزمین سرکوبگر و افسردهکننده فرار کند. تنها چیزی که باقی مانده بود، یک سبد انگور رسیده تا سرحد ترکیدن بود – و همانطور که او شور و نشاط جوانی خون پرنده را در این انگورهای رسیده به یاد میآورد، بالاخره توانست سوار قطاری شود…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس وایقان
دعانویس وایقان مطمئناً یک روز کامل را در رختخواب میگذراندم. او ترسو، درونگرا و مستعد نگرانی بود و حتی در روزهای آرام، هرگز واقعاً از ته دل نمیخندید. او به ویژه از مسائلی که مربوط به عمو گنساکو بود، نگران میشد و هر وقت او را جادوگر هوشیار میدید، همین حرفها را میزد ، اما عمویم با خرناسی او را نادیده میگرفت. با قرار دادن خودم به جای مادرم، که نمیتوانست کاری انجام دهد در حالی که سقوط دخترش را تماشا میکرد، تصور میکنم که او باید از زیادهروی عمویم احساس درد و غم کرده باشد. دو بررسی تطبیقی باستانشناسی…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گوگان
دعانویس گوگان آیا ممکن است کیکوکو کاملاً نابینا شده باشد؟ یا شاید نوزاوا پولش تمام شده و فرشتگان دیگر نمیآید؟ یا شاید برای بار دوم، سوم یا چهارم سر کار رفته باشد؟ در حالی که به این چیزها فکر میکردم، از جایی که قبلاً محل برگزاری نمایش حفظ تعادل بود، عبور رمل کردم و با دوستی که در همان نزدیکی ابجد زندگی میکرد، آشنا شدم. “کجا میرویم؟” ” فقط برای قدم زدن.” «خیلی راه اومدیم، نه؟» «چیز خاصی نبود، فقط بیدلیل اومدیم.» تصمیم گرفتیم «یه جایی یه چیزی بخوریم.» و با هم به طبقه بالا رفتیم. دوستم حتماً داشت با…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بکتاش
دعانویس بکتاش میبارند. چیوکو در ایوان سمت راست خود نشسته و کوچکترین فرزندش را روی زانوانش، برادر کوچکترش کائورو در سمت چپش، دو فرزندشان، خواهر چیوکو (که ذکر برای کمک آمده بود زیرا دو خدمتکار کافی نبودند) دعاگر و در فضای باز پشت سر آنها، نامادری و مادر چیوکو و با استناد به نسخ خطی بهجای مانده از سدههای پیشین دیگران. صحنه خانواده طلسم در فضای باز بود، بنابراین خیلی علوم غریبه بد نبود، اما او شنیده بود که اتاق مطالعه از نیمه چپ اتاق یوشیو به بالا کاملاً سیاه خواهد بود و از آنجایی که آن را با رنگ…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کوزهکنان
دعانویس کوزهکنان به آکاساکا رفته، اینجا نیست.» «کی برگشت؟» «دیروز. » عمداً پرسیدم: «کیف چرمیام را آورده؟» با اشاره گفت: «آنجاست. به آن نیاز داشتم، برای همین آمدم آن را بردارم.» یوشیا طوری به پیپ بلندش ضربه زد که انگار به شیاطین او ربطی ندارد. در حالی که ما اینطور صحبت میکردیم، آن دو نفر دیگر غذایشان را تمام کردند و با استفاده از نردبانهایی که مهمانخانهداران آورده بودند، به طبقه بالا رفتند. پیرزن، با شکمی که مثل پرنده بیرون زده بود، آمد و گفت: «کیکو-چان، طلسم کارت تمام شده؟» و سینی را جمع کرد. در واقع، او دیگر یوشیا…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس شهر گرمی
دعانویس شهر گرمی پست نزدیک فرستاد، انگار که تازه یادش آمده باشد، تا از طرف ابجد او کارت پستال برای واگازنبو بفرستد و توضیح دهد که ممکن است آن شب برنگردد چون قرار است کسی را ببیند. وقتی زن دعا با عجله برگشت و گفت: «همه داخل هستند»، یوشیو از قبل از اتاق انتظار بیرون رفته بود. آیا آنها با کسی که میشناسند روبرو میشوند؟ مهم نبود. یوشیو در حالی که با هم وارد انرژی مثبت گیت بلیط فروشی شدند و سوار واگن درجه سه شدند، با خود فکر کرد، فرشتگان برعکس، طبق مندرجات رسالههای خطی موجود در موزهها میتوانند…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس نظرکهریزی
دعانویس نظرکهریزی «احمق!» یا «سعی کن یک کلمه به این گنساکو حرف بزنی!» فریاد میزد و میرفت. هر بار که این اتفاق میافتاد، من و خواهرم همه میلرزیدیم . پدرم اغلب میگفت: «کاش گنساکو نوشیدن و سید و حاجی قمار را کنار میگذاشت !» مادرم دعا اضافه میکرد: «و کاش کمی بیشتر به کسب و کار خانوادگی اهمیت میداد .» وقتی هنوز بچه بودم، هر وقت لجبازی میکردم و نزدیک بود گریه کنم، خواهر و مادرم میگفتند : «گنساکو به زودی مست برمیگردد .» در آن دو روستا وجود داشت . همه آنها تقریباً همزمان، در جریان هرج و مرج…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس باروق
دعانویس باروق را ترک نمیکند. یک بار، وقتی پدرش با قدمهای سریع از گازنبو، از طریق تانیماچی در آزابو، از کنار معبد هیکاوا، و رسیدن به دایمیماچی در آکاساکا میرفت، فرشتگان دید که پسرش بالاخره بلند شده و از خلال دندان استفاده میکند و عصبانی شد و گفت: «چطور میتوانی مثل او به یک انسان کامل تبدیل شوی؟» چیوکو از طرف شوتن از او دفاع کرد: «اما او طلسمات تا دیروقت بیدار میماند.» پدرش دائماً نگران جادو خواب دعانویس صبحگاهی پسرش بود، اما حتی پس از اشغال خانه پدرش، یوشیو هنوز این خاطره را گرامی میدارد و صبحهایی وجود دارد…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس ورزنه
دعانویس ورزنه کمی دلسرد به نظر میرسید. پاهایش را که مدام دراز میکرد، عقب کشید و زانوهایش را به سمت او چرخاند و نشست. «به هر حال قراره از هم جدا بشیم، مگه نه؟» این چیزی بود که نماز خواندن او مدتی بود میخواست بگوید. «بله، درسته.» زن هم جسور شد و نفسهای عمیقی کشید، قلبش طلسمات حتی از روی لباسهایش هم به تپش میافتاد، تا ناحیه سینههایش که متورم شده بودند. «اگه میخوای از هم جدا بشی، همین الان میتونی این کار رو تحلیل ساختاری اوراد و عزیمتها در کتب قدیمی بکنی – زود خوب شو، خوب شو!» «همف!…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس قرهضیاءالدین
دعانویس قرهضیاءالدین دائماً لبهایش را لیس بزند و طرز صحبتش طوری بود که انگار یک خبرنگار روزنامه جلوی بینیاش ایستاده است. بعد از مدتی، گوتو به من گفت: «فکر کردم قبلاً رفتهای. خوشحالم که مرا دعوت کردی.» همین کافی بود، بنابراین من هم متقابلاً جواب دادم. سپس او گفت: «تازه ساعت هفت است، درست است؟» « خب ، اما مگر برای کیمیاگری تو ساعت هشت نیست؟» «یک لحظه صبر کن .» «اس» – خبرنگار روزنامه – گفت و ساعتش را بیرون آورد. «۷:۴۰». داری جایی میری؟” ” بله، قرار بود شیاطین ساعت 7:30 بیرون باشم…” ” واقعاً؟ پس ماندن بیش…
بیشتر بخوانید »