بهترین دعانویس

  • دعانویس الوند

    خدای شکم شناخته می‌شود. ۱۴نام دیگر گاناپاتی . ۱۵عبادت. ۱۶ملازمان گانشا . [ مطالب ] چهارم. راناویراسینگ. روزی روزگاری در شهر وانجایماناگار، پادشاهی به نام شیواچار حکومت می‌کرد. او پادشاهی بسیار عادل بود و چنان خوب حکومت می‌کرد اشارات آیینی در فرهنگ عامه دیده می‌شود دعانویس الوند که هیچ سنگی به زمین نمی‌افتاد، هیچ دعا نویسی کلاغی به شیر تازه کشیده شده نوک نمی‌زد، شیر و گاو نر از یک برکه آب می‌نوشیدند و صلح و رفاه در سراسر پادشاهی حکمفرما بود. با وجود همه این نعمت‌ها، نگرانی همیشه بر چهره او می‌نشست. میوه‌ای که زندگی در این دنیا را…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قادرآباد

    گفته می‌شود حتی قبرها را می‌شکافتند و اجسادی که یک جادو یا فرشتگان دو روز قبل دفن شده بودند، بیرون آورده و برای احیا فرستاده می‌شدند. به محض اینکه همه آماده شدند، گانگادارا ظرفی پر از دعانویس قادرآباد آب برداشت و آن را روی همه آنها پاشید، در حالی که فقط به ناگاراجا و ویاگراراجا فکر می‌کرد. 10 همه گویی از خوابی طلسم عمیق برخاستند و به خانه‌های خود رفتند. شاهزاده خانم نیز به زندگی بازگشت. شادی پادشاه حد و مرزی نمی‌شناخت. او روزی را که او را زندانی کیمیاگری کرده بود، نفرین کرد، خود را به خاطر باور کردن…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس ارسنجان

    دست هیچ شکارچی، زیرا از گانگادارا شنیده بود که چگونه تاج شماره ملا را به دست آورده است. با این حال، جاه‌طلبی برای به دست آوردن نیمی از پادشاهی غالب شد و او دعانویس ارسنجان با خود تصمیم گرفت گانگادارا را به عنوان قاتل پادشاه جایگزین کند. فرشتگان تاج روی زمین افتاده بود، جایی که گانگادارا با اعتماد کامل به مانیکاشاری آن را گذاشته بود. در مقابل محافظش[ 23 ]زرگر را برگرداند، تاج را زیر جامه‌هایش پنهان کرد و به کاخ گریخت. او پیش شاهزاده رفت و به او اطلاع داد که قاتل دستگیر شده است و تاج را جلوی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سروستان

    دوباره سامودراتیره مارنام – مرگ در ساحل دریا – را به خاطر آورد و او را بلند کرد. او، مانند پادشاه ببر، سه بار دور او گشت دعانویس سروستان و در مقابلش سجده کرد و چنین گفت: «ای پدر، ای کافر حیات‌بخش من، زیرا تو مرا تولدی دوباره بخشیدی، باید تو را چنین بنامم. من پیش از این به تو دعانویس گفته‌ام که من پسر آدیشا هستم و پادشاه مارها. سه روز پیش داشتم در آفتاب صبح حمام آفتاب می‌گرفتم که موشی را دیدم که از جلوی من می‌دود. او را تعقیب کردم. او به درون این چاه افتاد. من…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس خرامه

    شد و او برنج باقی‌مانده را پخت. خواهر کوچکتر از اینکه می‌دید برای دو نفر این همه غذا مصرف می‌کند، شگفت‌زده شد. خواهر بزرگتر، با خود فکر می‌کرد که خواهر طلسم کوچکتر به زودی متوجه اشتباهش خواهد شد، همه چیز را دعانویس خرامه پخت. دو برگ پهن کردند و آنها برای شام نشستند. حتی یک چهارم برنج داخل قابلمه هم مصرف نشده بود، اما طلسم آنها از قبل سیر شده بودند. خواهر کوچکتر به حماقت خواهر بزرگترش خندید که حالا گفت: «نمی‌دانم چه طلسم جادویی در تو هست. هر روز دو پیمانه برنج می‌پزم و تمام شب اعمال مربوط به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس اوز

    بسیار ناشنوا بود؛ و مرد، بدون اینکه حرف‌های او را بشنود، به او توهین کرد و آرزو کرد که مزاحمش گشایش نشود. شوهر با توهین به او، دستش را دراز کرد و به صورت دعانویس اوز چوپان اشاره کرد. چوپان فهمید که این اشاره، جهتی را نشان می‌دهد که گاو و مقدس گوساله‌ی گمشده در دعا آنجا پیدا می‌شوند. چوپان بیچاره با این فکر که گوساله را به پیشگو می‌دهد، به آن سمت رفت و قول داد که اگر گوساله را در آنجا با گاو پیدا کند، آن را به او بدهد. کافران از خوشحالی و کاملاً اتفاقی، آنها را…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس قیر

    طرف سر کوتاه و برهنه‌اش با دو چانه‌ی دوتایی زیر آن، بیرون زده بود و ابجد کل آن بین شانه‌هایش قرار گرفته بود، که با تمرین طولانی، می‌توانست آن را بسیار بالاتر از مردان دعانویس قیر دیگر بلند کند. کسانی که حاجت گرفتن او را شیطانی نمی‌شناختند – زیرا شناختن او به معنای دوست داشتنش بود – به سختی می‌توانستند از خنده خودداری کنند. سخنانش نه شنیده می‌شد و نه فهمیده می‌شد، اما کوتاه بود. احساساتش او را مجبور کرد که ناگهان آن را قطع کند. تنها یک چیز را همه ما درک می‌کردیم: شیاطین اینکه او عاشق مرد جوان…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس خنج

    او گرفته نشد. وقتی تحقیقات روز اول تمام شد، قاضی به مادرم گفت: «این کار خیلی طول خواهد کشید، خانم.» اما عصر، خواهر پیر به دعانویس خنج خانه‌ی کشیش آمد و تمام شب را پیش او ماند. صدای پچ‌پچ و گریه‌ی بی‌وقفه‌ی آنها شنیده دعانویس می‌شد. صبح پیر دعانویس رنگ‌پریده و ساکت بود؛ در مقابل دادگاه، تمام تقصیرها را به گردن خودش انداخت. او توضیح داد که ماجرا از این قرار بوده که او معشوقه دختر بوده و مادرش به شدت با این رابطه مخالف بوده است. بنابراین یک روز یکشنبه دعانویس که دختر با کتاب دعا در دست به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس فراشبند

    نیمی از فضای داخلی در سایه بود. اما او از نیمه‌تاریکی آمده بود. به دنبالش گشت، اما صدای گریه کسی را در انتهای دیگر جادو سیاه اتاق شنید. آنجا نشسته بود، در دورترین گوشه مبل چمباتمه زده بود، پاهایش را زیر خود جمع دعانویس فراشبند کرده بود، مثل قدیم که می‌ترسید. دست‌هایش را دراز نکرد؛ در هم فشرد. اما او رویش خم شد، زانو زد، صورتش را روی صورتش گذاشت و با او گریه کرد. او شکننده، لاغر و نحیف شده بود، آه! انگار که می‌توانست با باد برده شود. او گذاشت که او را مثل یک کودک در آغوش…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس صفاشهر

    هلبرگن! اما باید فوراً تلگرافی برای مادرش می‌فرستاد. آن را نوشت – «نامه را ول کن، مادر. من امشب می‌آیم و دیگر هرگز تو را ترک نمی‌کنم.» بنابراین حالا فقط باید یقه‌ی تمیزی می‌بست، حالا ساعتش را می‌بست – شیاطین مطمئناً صبح دعانویس صفاشهر بود – حالا چمدان می‌بست، می‌رفت پایین و صورتحساب را پرداخت می‌کرد، چیزی می‌خورد، بلیطش را می‌گرفت، تلگراف را می‌فرستاد؛ اما اول – نه، همه چیز طلسم باید با هم انجام می‌شد، چون قطار آنجا بود؛ فقط چند دقیقه‌ی دیگر باید منتظر می‌ماند؛ او فقط می‌توانست به آن برسد. تلگراف را به کس دیگری داده بودند…

    بیشتر بخوانید »