بهترین دعانویس
-
دعانویس کوار
همه ما گمراه شدهایم. چرا چنین است؟ ما اهداف بزرگتری نسبت به بسیاری دیگر داریم، اما دیگران در امتداد بزرگراه فرسوده درست مقدس از طریق مشرکان دروازههای خانه فورچون رانندگی دعانویس کوار کردند. ما از بزرگراه دور شدیم و به جنگل رفتیم. میبینی! آیا من الان خودم آنجا نیستم؟ دور از بزرگراه و به جنگل، گویی توسط یک قانون درونی هدایت میشدم. به جنگل.» او در میان خاکستر کوه، توسها و سایر درختان برگدار در رنگهای پاییزی نگاه کرد. آنها در اطراف ایستاده بودند، خیس از آب، گویی برای غم او گریه میکردند. «بله، بله؛ آنها مرا خواهند دید ادبیات…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس لامرد
جذابترین دختر؛ آه، تو حتماً او را بهتر میشناسی.» رافائل گفت: «او هم زیباست.» جفت روحی «و به همان اندازه زیبا – و خوشخلق؛ در واقع، شما شادترین مرد نروژ را در مقابل خود میبینید.» چشمان رافائل پر دعانویس لامرد از اشک شد. ریون دستانش را روی شانههای دوستش گذاشت. «راضی نیستی رافائل؟» «نه به اندازه تو خوشحال، هانس…» او را نسخ خطی ترک کرد تا با کس دیگری صحبت کند، سپس دوباره برگشت. «هانس، تو میگویی که من بارها به تو پول قرض دادهام.» «مشکل داری؟ رافائل، میخوای؟ رفیق عزیزم، چقدر؟» «میتوانید دو هزار کرون به من بدهید؟» «اینجا…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گراش
از املاک تو مراقبت میکرد تا تو را گیر بیندازد؟» او دید که این درست است، بنابراین باز هم فراتر فرشتگان رفت. «او، متون کهن الگوی پاکدامنی! چرا، وقتی دعانویس گراش دختری ساده بود، خود را با پیرمردی رسوا کرد؟» همچنان که صحبت میکرد، گلویش گرفته شد و به عقب روی مبل پرت شد، بیآنکه بتواند آن را رها کند. نفسش بند آمده بود، چهرهی او را بالای سر خود دید؛ خشمی مرگبار در آن موج میزد. قدرتی، وحشیگریای که او هیچ تعویذ تصوری از آن شیاطین توسل نداشت، با لذتی شهوانی از اینکه میتوانست خفهاش کند، به او خیره…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس قصرقند
چشمه ای که میتوان سنگریزههای ته آن را شمرد، با تمام معصومیتشان به ذهنش خطور کردند. باورش نمیشد که چنین چشمانی بتوانند دروغ بگویند. رنگش پرید، نمیتوانست غذا بخورد، میز را ترک کرد. دنیا دعانویس قصرقند چیزی جز یک فریب نبود، پاکترینها ناپاک بودند. مدتها بعد از این، هر وقت اِما یا مادر سپیدمویش را میدید، رویش را برمیگرداند تا با آنها رو در رو نشود. او به خویشاوندانش چسبیده بود: نقاط ضعف آنها برای همه آشکار بود، اما توانایی و صداقتشان نیز از آن کمتر نبود. دعا همین یک داستان اعتماد به نفس او را از بین برد، جادو…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس بمپور
او از انجام وظیفهاش احساس والایی میکرد و تا زمانی که اعمال مربوط به جادو این تنش ادامه داشت، او را به انجام وظیفهاش متعهد نگه میداشت. دعانویس بمپور در روز ازدواجش (از صبح زود قدیس تا زمان برگزاری مراسم) مشغول نوشتن نامهای به مادرش شد؛ نامهای شگفتانگیز و موقر در نظر دانای کل – فریاد روحی شکنجهشده در نهایت خطر. بستگی به مادرش داشت که آیا آنها را بپذیرد و اجازه جادو سیاه دهد طلسم زندگیشان به تمام چیزی که اکنون ممکن بود تبدیل شود یا طلسم نویس نه. آنجلیکا – کسب و کار، مدیر، خانهدار، رئیس آنها. او…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس مهرستان
مبل دراز کشید، گویی در گوری بود. احساس میکرد دیگر هرگز نمیتواند از آن بلند شود. حالا زندگیاش چه بود؟ زیرا در هر زندگی رویایی وجود دارد که روح آن است، و وقتی رویا از بین میرود، زندگی به صورت دعانویس مهرستان جسدی نمایان میشود. پس این تحقق پیشگوییهای او بود. کلاغها مقدس تا آنجا حیوان وحشی را که در او ساکن بود، دنبال کرده بودند. حیوان میخواست بیشتر او را بازی دهد و سرگرم کند، اما با جدیت چنگالهایش را به او میکوبید، او را سرنگون میکرد و خون تازه ریخته شدهاش را مینوشید. اما با این وجود، مسلم…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس فنوج
آنها بگوید که قصد دارد به خانه برگردد. دیدگاههای تاریخی، آداب و رسوم طلسم نمادین را توصیف میکنند با این حال، قصد داشت مدتی در کپنهاگ دعانویس فنوج بماند. در کپنهاگ، او دوباره با آنجلیکا ناگل ملاقات کرد. او به همراه دو نفر از دوستان دانشجویش در آنجا دعا بود. او در بالاترین سطح روحیه بود، از جادو سلامتی و زیبایی میدرخشید، و با آن اعتماد به نفس و سرزندگی که توجه مردان جوان را به خود جلب میکند، خودنمایی میکرد. او در تمام این مدت، موضوع دسیسهاش را از ذهنش بیرون کرده بود و بدون کوچکترین قصدی برای تجدید…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس زهک
طریق او خبر خود را به اقوامش رساند و سپس به خانه بازگشت. آن سرکش حالا تمام غنیمت خود را در کتش بست و با عجله به سمت رودخانه دوید و از آن عبور کرد. به محض اینکه طلسم دعانویس زهک قهرمان داستان ما به خانه رسید، شوهرش پس از بازدید از زمینهایش بازگشت. خوشحالی او از کاری که جفت روحی کرده بود آنقدر زیاد بود که دم در به استقبالش رفت و همه چیز را در مورد ورود پیک کایلاسا و اینکه چگونه لباس، جواهرات و پول را از طریق او برای والدین شوهرش فرستاده بود، برایش تعریف کرد.…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس سوران
بدین ترتیب ببر عملاً از انجام هرگونه شرارت دیگری باز ماند. اما دختر برهمن، به یاد ازدواجش با یک ببر، ستونی بر فراز چاه برافراشت و درختچهای به نام تولاشی (tulaśi) بر فراز آن کاشت. دعانویس سوران او تا پایان عمر، صبح و عصر ستون را با کود گاو مقدس آغشته میکرد و درختچه تولاشی را آبیاری نماز خواندن میکرد . این داستان برای توضیح ضربالمثل تامیلی « شوما ایروکیرایا، شوروواتای کاتاتوما » روایت موکل جن شده است که به معنی… «ساکت باش، وگرنه شکل اصلیام را به تو نشان میدهم.»[ 131 ] ۱محل اطعام عمومی. ۲در میان هندوهای طبقات…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس پیشین
حتی تا سر حد نابینایی خیره شده بود. این زیباترین مذهب دوشیزه جهان بود که در درگاه قصر ظاهر شده بود و حاجت دعانویس پیشین گرفتن نور عظیم، سرخی دو گونه تابناکش بود. او به شاهزاده نزدیک شد و با او صحبت کرد، اما جوان به محض اینکه او را دید، در مقابل چشمانش بیهوش شد. وقتی دوباره به خود آمد، او را به کاخ دوشیزه آوردند و در آنجا از زیباترین دوشیزه جهان بسیار شادمان شد، زیرا چهرهاش مانند چهره حوری بود و حضورش جادو همچون شیطانی تصویری از پریس. دختر شروع کرد: «ای شاهزاده، تو که پسر شاه…
بیشتر بخوانید »