بهترین دعانویس
-
دعانویس نیکشهر
شکافت و از آن یک قفس کوچک طلایی با سه کبوتر در آن بیرون آورد، آنقدر زیبا که…{۱۵۲}مانند آنها در دنیای پهناور یافت نمیشود. او یکی از آنها را گرفت و به آرامی شروع به نوازش و نوازش آن کرد، که دعانویس نیکشهر ناگهان – پر-پر! – اسب از دستش پرواز کرد و رفت. اسب به سرعت به دنبال آن تاخت و اگر او آن را نگرفته بود و گردنش دعانویس را نشکسته بود، با آن جوان خوب به شدت برخورد میکرد. سپس دوباره سوار بر اسبش شد و در یک چشم به هم زدن، بار دیگر در مقابل کاخ…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس گرمسار
هیولا زد که شش سر از هفت سر او به پایین پرتاب شدند. اژدها ناله کرد: «یک بار دیگر به من بزن.» جوان پاسخ داد: «من نه، من خودم فقط یک بار به دنیا آمدهام.» اژدها فوراً تکهتکه شد، اما تنها سر باقیماندهاش شروع به دعانویس گرمسار غلتیدن و غلتیدن دعا و غلتیدن کرد تا اینکه در لبه چاه ایستاد. گفت: «هر که بتواند روح مرا از این چاه بیرون سنتهای تجلی در سوابق تاریخی ظاهر میشوند بیاورد، گنج مرا نیز خواهد داشت.» و با این کلمات سر به درون چاه افتاد. جوان طنابی برداشت، یک سر آن را به…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس دامغان
شاخه میپرید، اما هرگز نمیتوانست آواز بخواند. مشاور بدجنس گفت: «آه! کاش صاحبش اینجا بود، خودش آواز میخواند.» پادشاه شیاطین با ناراحتی پرسید: «چه کسی میداند اربابش کیست یا دعانویس دامغان کجا میتوان او را پیدا کرد؟» مشاور بدجنس پاسخ داد: «کسی که عاج فیلها را آورده، میتواند صاحب پرنده را هم بیاورد.» پس پادشاه بار دیگر پرنده کوچک گشایش را فراخواند و طلسم به او دستور داد که صاحب پرنده را نزد خود بیاورد. شکارچی پرسید: «چطور میتوانم بفهمم صاحبش کیست، در حالی که او را اتفاقی در جنگل گرفتم؟» پادشاه گفت: «این دیدهبان توست؛ اما اگر او را…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس شاهرود
نکرد. دخترک نمیتوانست این خوشبختی را از او دریغ کند، بنابراین نشست.{130}در کنارش ایستاد و راز طلسم را در گوشش دمید. دیو شروع کرد: «بر سطح لایه هفتم دریا، جزیرهای هست، در آن جزیره گاوی در حال چریدن است، دعانویس شاهرود در شکم آن گاو قفسی طلایی وجود دارد و در آن قفس کبوتری سفید است. آن کبوتر کوچک طلسم من است.» سلطانه پرسید: «اما چطور میتوان به دعاگر آن جزیره رفت؟» دیو گشایش علوم غریبه گفت: «به تو میگویم. روبروی کاخ زمردین آنکا کوهی عظیم است و در قله آن کوه چشمه ای جاری است. هر روز صبح چهل…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس لار
او را به داخل خانه برد. جوان از اینکه همه خواهرانش را به این خوبی پیدا کرده بود، خوشحال شد، اما فقدان همسرش هنوز بر قلبش سنگینی میکرد. چون غروب نزدیک میشد، دختر به برادرش گفت: «شوهرم همین الان اینجاست؛ خودت را از دعانویس لار او پنهان کن، زیرا اگر تو را ببیند، دلت را از جا میکند.» و با این حرف، برادرش را برداشت و پنهان کرد. و حالا صدای بال زدن بلندی به گوش میرسید، و آنکاها هنوز کمی استراحت کرده بودند که همسرش از او پرسید اگر یکی از برادرانش به دیدنشان بیاید، چه نماز خواندن خواهد…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس استهبان
این کار را بکنند، همانطور که پدرشان میخواست. بنابراین آنها دختر را خواستند و او را به ببر دادند. روز سوم پرندهای دعانویس استهبان در قصر فرود آمد و گفت که او باید کوچکترین سلطان را دعا داشته باشد.{117}دختران n. پادشاه و برادر دوم دوباره حاضر به پذیرش آن نشدند، اما برادر کوچکتر آنها را متقاعد کرد که باید به پرنده اجازه داده شود تا با خواهرش پرواز کند. حال این پرنده، پادشاه پریس، آنکای زمردین بود. اما طلسم حالا ببینیم در قلعهای که قبلاً دربارهاش صحبت کردیم چه اتفاقی افتاد. تقریباً در همین زمان، شیطانی یک پادشاه و سه…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس آباده
کرد و زمین چنان ناله وحشتناکی کرد و صدایی چنان بلند فریاد زد: «وای بر ما، یک فرزند انسان پادشاه ما را کشت!» که جوان وحشتزده نمیدانست که روی سر دعا ایستاده یا روی پاشنههایش. فرشش را دعانویس آباده برداشت، روی آن نشست و با شلاق یک ضربه به آن زد و وقتی دختر سلطان به قصر بازگشت، جوان را در اتاقش در حال خرناس کشیدن دید. دختر با لحنی شریرانه فریاد زد: «ای کچل بدبخت، چه شب سختی را گذراندم. خیلی بد شد برای تو!» سپس سوزنی بیرون آورد و پاشنه پای جوان را سوراخ کرد و چون جوان…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس داراب
شد یواشکی وارد کشتی شود و خودش را پنهان کند، بدون اینکه کسی او را ببیند. برادر بزرگتر گمان میکرد که اگر برادر کوچکتر از رفتنش باخبر شود، حتماً به دنبالش دعانویس داراب خواهد آمد، بنابراین خیلی مراقب بود که خودش را روی عرشه نشان ندهد. اما به محض اینکه بادبانها را باز کردند، دو برادر رو در روی هم قرار گرفتند و برادر بزرگتر دوباره خود را در کنار برادر کوچکترش یافت. دعانویس برادر بزرگتر کمی عصبانی شد، اما چه فایدهای داشت! – زیرا کشتی تا رسیدن به مصر توقف نکرد. در آنجا برادر بزرگتر به برادر کوچکتر گفت:…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس صدرا
از پشت پرنده پیاده شد و به او گفت: «مدتی اینجا صبر کن، و به زودی برمیگردم.»{95}« ». سپس جوان صندوقچهاش طلسم را بیرون آورد، سنگ چخماق را زد و به عفریت سیاهِ در حال جست دعانویس صدرا و خیز دستور داد تا خبر سه خواهر را به او برساند. در مدت کوتاهی، عفریت با سه منابع انسانشناسی، شیوههای طلسم را مورد بحث قرار میدهند دختر که ضیافتی برای برادران آماده میکردند، دوباره ظاهر شد. او همه آنها را بر پشت پرنده نشاند، دوباره چهل تُن گوشت گاو و چهل پارچ آب با خود برد و همه آنها به فرشتگان…
بیشتر بخوانید » -
دعانویس کازرون
با خود نبرده باشد. آهنگر با زحمت فراوان توانست نیزه سوم را بسازد، اما وقتی آن نیزه به انگشت جوان برخورد کرد، مانند بقیه تکه تکه نشد. جوان گفت: «این دعا نویسی خیلی خوب خواهد بود.» و نیزه را گرفت دعانویس کازرون و به طلسم دنیای پهناور قدم گذاشت. او رفت و رفت و رفت تا جادو به تنور و دیگ رسید. مردانی که از تنور و دیگ محافظت میکردند، جلویش را گرفتند و از او پرسیدند{۸۹}و وقتی فهمیدند که او میخواهد شیطان را بکشد، به جوان گفتند که اول باید نان تنور را بخورد و بعد اگر میتواند، شراب…
بیشتر بخوانید »