بهترین دعانویس

  • دعانویس جهرم

    داخل آن نیست؛ اگر حرف مرا باور نمی‌کنی، می‌توانی خودت بروی و پیدایش کنی.» جادوگر با خودش فکر کرد: « از چنین کسی نمی‌توان یک کلمه حرف حساب دعانویس جهرم بیرون آورد.» بنابراین به داخل کوزه‌اش پرید، برگشت و به خواهرش گفت که نمی‌تواند آنها را پیدا کند. عجوزه دیگر از او پرسید که آیا آداب و رسوم سنتی بر سنت‌های تشریفاتی تأثیر گذاشت در جاده با کسی حرفی زده است یا نه. خواهر کوچکتر پاسخ داد: «بله، یک حمام کنار جاده بود و من از صاحبش در مورد آنها پرسیدم؛ اما او یا احمق بود یا کر، بنابراین توجهی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مرودشت

    نیز به همین ترتیب رفتار کرد. در آخر، دختر کوچکتر علوفه را آورد و وقتی اسب او را دید، نماز خواندن حتی یک اینچ هم تکان نخورد، بلکه اجازه داد که او به او غذا بدهد و سپس نزد دعانویس خواهرانش بازگشت. دو خواهر بزرگتر راضی بودند که کوچکترین از دعانویس مرودشت اسب مراقبت کند، بنابراین دیگر فرشتگان خود را در این مورد به جادو زحمت نینداختند. پادشاه به خانه آمد و اولین چیزی که او{75}سوال این بود که آیا همه چیز را برای اسب فراهم کرده بودند یا نه. دو خواهر بزرگتر گفتند: «او نمی‌گذاشت ما جادو به او…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس راسک

    قدرت ریه‌هایت صدا بزن. بعد از آن چه اتفاقی برایت خواهد افتاد، حتی من هم نمی‌توانم به کلیسا تو بگویم. روز بعد، جوان سفر خود را آغاز کرد. او در کنار جاده دعا دعانویس راسک کرد، تمام دروازه‌هایی را که به آنها می‌رسید، باز کرد و بدون اینکه به سمت راست یا چپ نگاه کند، مستقیماً از میان تاریکی دودآلود پیش روی خود راه افتاد. ناگهان هوا کمی روشن‌تر شد و یک جنگل بزرگ سرو درست روح در مقابل او ظاهر شد. برگ‌های درختان به رنگ سبز سوزان بودند و تاج‌های افتاده آنها مقبره‌های سفید برفی را پنهان می‌کرد. نه،…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس میرجاوه

    تا اینکه{61}به بیابانی وسیع رسیدند که چشم هیچ انسانی آن را ندیده و پای هیچ انسانی در آن گام نگذاشته بود. در میان آن، کاخی زیبا قرار داشت و در کنار جاده، مادر شیاطین نشسته بود و بوی او دعانویس میرجاوه مانند طاعون در هوا جادو در اطرافش پیچیده بود. شیطانی جوان مستقیماً به سمت مادر کافر شیاطین رفت، او را به سینه‌اش فشرد، تمام بدنش را بوسید و گفت: «روز بخیر، مادر کوچک من! من اعمال مربوط به جادو تا لحظه مرگ پسر واقعی تو هستم!» و دستش را شیاطین بوسید. «روز خوبی برای تو نیز، پسر کوچکم!» مادر…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس گلمورتی

    ادامه دادند و در مورد امور فقیرانه‌ی خود با یکدیگر صحبت کردند. مذهب بزرگترین دختر دین گفت: «آه، کاش پادشاه مرا به همسری سرآشپزش درمی‌آورد، چه غذاهای خوشمزه‌ای هر روز می‌خورم. بله، و من برایش فرشی آنقدر دعانویس گلمورتی دراز می‌دوزم که همه اسب‌ها و همه افرادش بتوانند روی آن جا پیدا کنند.» دختر میانسال گفت: «من جفر دوست دارم با نگهبان کمد لباس او ازدواج کنم. چه لباس‌های زیبا و باشکوهی باید بپوشم. و سپس برای پادیشاه چادری چنان بزرگ خواهم ساخت که همه اسب‌ها و همه افرادش بتوانند زیر آن پناه بگیرند.» دختر جوان فریاد زد: «خب، من…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس دورود

    اما او{47}فقط جواب داد: «عصبانی؟ من که نه! چرا باید عصبانی باشم؟» در عین حال، دیگر چیزی به او واگذار نکرد، بلکه گذاشت در خانه بنشیند و کاری نداشته باشد. اربابش زن و بچه داشت و محمد مجبور بود از آنها دعانویس دورود مراقبت کند. او دوست داشت بچه را بالا و پایین تکان دهد، اما او را به این دعا نویسی طرف و آن طرف می‌زد و به علوم غریبه آن آسیب می‌رساند، آنقدر دست و پا چلفتی بود که خیلی زود مجبور شد این کار را کنار بگذارد. اما زن ترسید که دیر یا زود نوبت خودش هم…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مینودشت

    نتوانست سوگواری کند، و سپس او را برد و دفن کرد. حالا در قلب بچه آهو مشرکان یک چشم کوچک احضار مرجانی قرمز وجود داشت که هیچ کس به آن توجهی نمی‌کرد. وقتی سلطانا طلسم نویس قلب را خورد، چشم کوچک مرجانی قرمز از جا کنده شد و از پله‌ها پایین دعانویس مینودشت غلتید، انگار که می‌خواست خودش را پنهان کند. زمان گذشت و در کمتر از نه ماه و ده روز، همسر مذهب شاهزاده را به رختخواب دختر کوچکی آوردند که با گریه‌اش مروارید می‌ریخت، با لبخندش گل سرخ می‌ریخت و گیاهان سبز شیرین از زیر پایش سبز می‌شدند.…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سرآسیاب یوسفی

    هنگام پدرش بیشتر و بیشتر اصرار کرد و به او دستور داد که فوراً برود و از او خواستگاری کند.{34}و به کدخدای کاخ دستور داد تا او اسناد تاریخی سنت‌های طلسم را حفظ می‌کنند را تا شیطانی کلبه ارواح کارگر همراهی کند. آنها وارد کلبه شدند، گفتند برای چه دعانویس سرآسیاب یوسفی کاری آمده‌اند و به نام خدا دختر را برای پسر پادشاه خواستند. مردم فقیر از دعانویس خوش‌شانسی خود خوشحال شدند، به دختر قول طلسم دادند و شروع به آماده شدن کردند. دختر این بانوی طلسم کاخ نیز زیبا بود و بی‌شباهت جادو سیاه به رزا نبود. آن بانوی…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس چیتاب

    بیمار بود، او را به دنبال رئیس پزشکان فرستادند و با هدایای فراوان او را متقاعد کردند که به پسر پادشاه بگوید همسرش هرگز خوب نخواهد شد مگر اینکه او روح را با فلان و دعانویس چیتاب بهمان پرنده تغذیه کند. پسر پادشاه دید که همسرش بسیار بیمار است، او به دنبال پزشک فرستاد، با او به دیدن زن بیمار رفت و از او پرسید که چگونه می‌تواند او را درمان کند. پزشک گفت که او فقط علوم غریبه در صورتی درمان می‌شود که فلان و بهمان پرنده را به او بدهند تا بخورد. پسر پادشاه گفت: «چرا، همین امروز…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس بوستان

    نیز بوی انسان را استشمام کردند و تکه‌های گوشت انسان را از دندان‌هایشان بیرون کشیدند. در وسط غذا، رمال مادرشان از آنها پرسید که اگر برادر انسانی ذکر داشته باشند، چگونه با او رفتار دعانویس بوستان خواهند کرد. وقتی آنها به تخم‌مرغ‌ها قسم خوردند که به اندازه‌ی انگشت کوچکش به او آسیب نرسانند، مادرشان جارو را به جارو زد و پسر پادشاه در مقابل آنها ایستاد. برادران شیطان با ادب با او رفتار کردند، از سلامتی‌اش جویا شدند و چنان با ولع از او پذیرایی کردند که به زحمت فرصت نفس کشیدن به او دادند. در میان غذا، مادرشان از…

    بیشتر بخوانید »