بهترین دعانویس

  • دعانویس معلم‌کلایه

    او تصویر زنده مادرش بود. من از آن زن بیچاره وقتی از آنفولانزا مرد، دعا پرستاری کردم و لوک آنجا کنار تخت ایستاد و به او نگاه دعانویس معلم‌کلایه کرد و کلمه‌ای نگفت. حتی بعد از اینکه او متون تاریخی درباره اعمال نمادین بحث می‌کنند. رفت، او کلمه‌ای نگفت. «او عقلش را از دست داده بود، داشت می‌گفت که چطور به کدی برگشته‌اند، جایی که از آنجا آمده‌اند و او می‌گوید: «بله، مامان، برمی‌گردیم؛ به محض اینکه بتوانی سفر کنی، برمی‌گردیم.» آنها اینجا غریبه بودند؛ حدس می‌زنم که آنها مدام در مورد غرب وحشی بزرگشان فکر می‌کردند و نگران بودند.…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس سروآباد

    می‌کرد، با لحنی کشیده گفت: «خب، من از این موضوع خبر ندارم. والرپاگوها خیلی سرکش هستند. اما تا شیطانی وقتی که خودت اذیتشان نکنی، مزاحم تو نمی‌شوند. حالا یک شیاطین اسکین کوم بخور، از آن نوع بزرگ…» وارد هالیستر خندید: «منظورت از اوناییه دعانویس سروآباد که خز مشکی مایل به سفید دارن؟» مرد مسافر سیگارش را به گوشه‌ی دیگر لبش برد و با حالتی از فرشتگان شک و تردید طنزآلود به وارد نگاه کرد. پرسید: «مگر در گروه پیشاهنگی چیزی در مورد آنها یاد نمی‌گیری؟» وارد کافران گفت: «اوه، مطمئناً. تا طلسم وقتی که به آنها آدامس ندهی، مشکلی ندارند.»…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آرمرده

    چنین ظلم‌هایی را عمیقاً احساس می‌کند، و با صدای بلند زیر آنها ناله می‌کند، و به شدت اشک می‌ریزد، همانطور که ما انجام می‌دهیم؛ اما او آنجاست، بدون هیچ وسیله جبرانی. و علاوه بر همه این غارت همه چیز دعانویس آرمرده به شکل اموال، برده بیچاره از فرزندان و همسرش دزدیده شده و از خودش هم دزدیده شده است – و چیزی برایش باقی نمانده است، جز یک وجود بدبخت، که جادو در معرض بی‌رحمانه‌ترین و دلخراش‌ترین استبدادی است که تاکنون توسط انسان بر همنوع خود اعمال شده است، زیرا این جهان نفرین خدای خود را جادو سیاه متحمل شده…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس مزایجان

    دعانویس مزایجان برگردانند. روی گفت: «به محض اینکه حرفی زده شود، نیشم می‌زند؛ عجله کن، آن قوطی و چند تعویذ کبریت را بیاور و – بله، بهتر است دفترچه راهنما را هم بیاوری، فکر کردم آن کد را برعکس می‌دانم.» تام گفت: «حق با توئه، حق با توئه.» او خوشحال بود که دوباره روی را می‌بیند و طبق معمول رهبری گروه را دعا نویسی به دست گرفته است. «اگر فقط یکی از این تلگرافچی‌ها – که من به آنها می‌گفتم «آدم» – که اهل رصد ستارگان است، آنجا حرز بود، خیلی خب، خبر را به او می‌دادیم.» یه چیزی به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کرند غرب

    پس از لحظه‌ای مرور خاطرات گذشته، شروع به تهیه نقشه‌ای برای کسب و کار کرد. گفته می‌شد که سرگرد دعا نویسی نوه‌اش، یک مهندس طلسم مکانیک جوان، را دارد کیمیاگری که چند سالی روی یک اختراع بسیار مهم جادو سیاه کار می‌کرد – وسیله‌ای برای بارگیری زغال سنگ در کشتی‌های بخار دعانویس کرند غرب و وزن کردن خودکار آنها. البته این یک مشکل بسیار پیچیده بود، ابطال کردن جادو اما خوشبختانه حل شده بود، و برای ثبت اختراع درخواست شده بود، و طلسم آزمایش‌هایی ترتیب داده شده بود. اما جلب توجه مقامات شرکت‌های بزرگ کشتی‌سازی بخار به این اختراع به…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس صاحب

    بود. روزی، با دردسر و پریشانی زیادی پیش من آمد و از من خواست که به او بگویم چه کاری از دستش برمی‌آید. به من گفت که پسر اربابش هر وقت که بخواهد او را مجبور می‌کند که با او به رختخوابش برود. او مجبور دعانویس صاحب شده بود تسلیم این وضعیت شود و دعانویس او هیچ راهی برای رهایی حرز از این وضعیت نمی‌دانست. او نمی‌توانست از اربابش درخواست حمایت کند، زیرا او خود نیز روایت‌های فرهنگی، آداب و رسوم طلسم را مورد بحث قرار می‌دهند مرتکب چنین اعمالی شده بود. او می‌خواست بداند چه کاری از دستش فرشتگان…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس دلبران

    صبر و حوصله و لبخند، کمی خجالت‌زده، منتظر بود. آقای آتواتر برگشت و با همکارانش روی سکو مشورت کرد. پی وی که توسط نزدیکترین همسایگانش مهار فرشتگان شده بود، در سکوت فرو رفت. وستی (احتمالاً بدبخت‌تر از هر کس دیگری در سالن) سعی کرد پرسشگران هیجان‌زده را ابطال کردن دعانویس دلبران جادو ساکت کند. «او کیست؟» «آیا حقیقت طلسم دارد؟» «آیا او دیوانه است؟» «آیا قبلاً او را دیده‌اید؟» «شرط می‌بندم که حقیقت دارد!» این زمزمه‌ها و زمزمه‌های مشابه بر سرش باریدن گرفت و او فقط می‌توانست با خجالت به اطراف نگاه کند، گویی از اینکه تماشاگران این هیاهو را…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس کنگاور

    نیاز من است، ادامه بده.» با خودم فکر کردم: «این خیلی بی‌ارزشه» و با بدترین لحن ممکن تسلیم شدم. اعمال صالح او هم با خوشرویی تمام جلوی در به استقبالم آمد و مرا به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاقی غیرممکن بود – می‌توانم فوراً کافران بگویم – دعانویس کنگاور کاملاً شبیه خلوتگاه اشارات آیینی در فرهنگ عامه دیده می‌شود مجلل و معمولی یک زن سابقاً مست. با خیال راحت او را از نزدیک دیدم؛ اما حضور چندلایه‌اش، از ده‌ها جای دیوار و طاقچه‌ی بالای شومینه، پوزخندی زد و مرا شرمنده کرد. «کلودین» (شاید او هم آرایشگر جادو سیاه مو…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس آوج

    آقای السورث به خواندن ادامه داد: «در تاریخ ذکر شده، وارد هالیستر، یک پیشاهنگ درجه یک، در حال دعانویس آوج پیاده‌روی در محله تمپل کمپ بود و در یک کلبه کوچک و محقر توقف کرد تا آدرس بپرسد…» پی وی فریاد دعا نویسی زد: «بگو چطور به او شیر دادند.» آقای السورث ادامه داد: «مردم بسیار فقیر بودند و مادر، که بیوه بود، قبل از اینکه برای خودش در روستا دنبال کار بگردد، در شرف فرستادن فرزند کوچکش، پسری شش ساله، به پرورشگاه بود. به نظر می‌رسید که از این موضوع دلشکسته است و هنگام صحبت با اسکات هالیستر بسیار…

    بیشتر بخوانید »
  • دعانویس هزارکانیان

    تو حساب نود و هفت گرفته، و حتی خودش هم قراره ببینه، شنیدم که گفت. پس اگه عمداً دیر کرده، فکر کنم تو هم می‌تونی. به هر حال، من یه دعانویس هزارکانیان مأمورم.» این آخرین یادآوری، چیزی بود که برای ایرن کوچک قطعی شد؛ در پناه قانون، او نمی‌توانست کار اشتباهی انجام دهد. او دیده بود که اسکورت شجاعش چگونه یک رژه سیرک را منحرف کرد؛ مطمئناً او می‌توانست از پس مدیر شارپ بربیاید. دعا او با ایمان الهی به او چسبید و آنها از گوشه خیابان به خیابان آلرتون پیچیدند که اکنون پر از جمعیت بود. اکثر آنها یا…

    بیشتر بخوانید »