دعانویس چناران
خوابیده بود، وارد کاخ پادشاه شدند و شاهزاده خانم را موکل جن به همراه تختی که روی آن خوابیده بود، دزدیدند. با رسیدن به انبار، صد دزد خود را دعانویس چناران بسیار تشنه یافتند – زیرا دعا بیدار بودن در نیمه شب همیشه تشنگی به همراه دارد. بنابراین تخت را روی زمین گذاشتند و برای […]
دعانویس سرخس
وقتی حقیقت را یافت، با لحنی بسیار آرامشبخش پاسخ داد: «مادر، من به حال جادو سیاه بدبختی تو متاسفم، زیرا عروست وقتی پیر شدهای و بدنت دیگر توانی ندارد، تو را آزار میدهد و اذیت میکند. حالا این انبه را بگیر» دعانویس سرخس و یک انبه رسیده از کمربندش بیرون شیاطین آورد و با چهرهای […]
دعانویس لردگان
نیمی از آن را حمل کنیم.» این باعث وحشت بوتا شد و او روی سر آقای قدرتمندش آب شد، که از بار شیطانی خود رها شده بود و خوشحال بود که به همراه دوستش به سلامت جادو کهن به خانه دعانویس لردگان بازمیگردد. بهوتا نیز به محل اقامتش رفت و در آنجا به دعا دیگر […]
دعانویس برازجان
است. آقای «نگو» جگر خوبی داشت و با کمک آقای «نگو» دعا چندین غذای خوب درست کرد. و بعد مشکل بیرون کردن آن مرد دعانویس برازجان بود، زیرا قانون دیرینهی «نخوردن حتی یک برهمن» نباید در آن روز دعا شکسته میشد. بنابراین، وقتی پخت و پز تمام شد، صاحب خانه یک کَشو (سکه مسی) به […]
دعانویس چهارباغ
نداشتند. ملکه پیر و دوربودی خائن نیز به همان اندازه جفت روحی هیچ دلیلی برای دانستن چیزی در حرز مورد آن نداشتند. پیرمرد دعانویس چهارباغ پس از صدور حکم ، خود را در کمدش حبس کرد و شروع به گریه و زاری کرد، گویی از همان لحظه دخترش را از دست داده است. دوربودی، پس […]
دعانویس شهر بابک
را داشت. بنابراین وقتی کسی که درمان را انجام داده بود، شاهزاده بود، پادشاه بسیار خوشحال شد و فوراً همه مقدمات ازدواج دخترش را فراهم کرد و دعانویس شهر بابک او را به سوبودی داد: و از آنجایی که خودش بسیار پیر بود، همزمان پادشاهی را نیز به شاهزاده داد. بنابراین، به لطف کالی، سوبودی […]
دعانویس بیدستان
به این مخزن آمدیم؟» و از اسبش پیاده شد. پسر وزیر که در آن زمان از همراهش خستهتر رمل شده بود، نیز پیاده شد. سوبودی، با وفاداری به اصالت ذهنش، ابتدا هر دو اسب را دعانویس بیدستان برای آب خوردن برد و پس از رفع تشنگی و رها کردن آنها برای چریدن در کنار چمنزار، […]
دعانویس مهرگان
تمام شب کجا بودی و نصیحت بنده بیچارهات را نادیده گرفتی؟ هنوز چند دشمن در این دنیا داری که باید بشناسی.» «حالا همه آنها را میدانم، فقط به آنچه میگویم گوش کن و هر چه میگویم دعانویس مهرگان انجام بده. من تاج را بدون هیچ ضربهای به دست آوردهام. شکر آن روزی را که تو […]
دعانویس اقبالیه
که او فکر میکرد، متهم کرد و به رختخواب رفت. بیرون دروازه شمالی، شیاطین در فاصله سه گاتیکا (gaṭikâs) راهزنی زندگی میکرد. او هر هفت سال یک بار به غارت دعانویس اقبالیه میرفت. در خانهها و عمارتهایی که غارت میکرد، دعا نویسی فقط جواهراتی از انواع مختلف میبرد، گومِدا (Gômêda )، پوشپاروگا (pusparûga )، (توپاز) […]
دعانویس شریفیه
را تفسیر کند. لاکشماناکون به راماکون گفت: «این برای شاهزاده معنای غمانگیزی دارد. مانتری ۱۶ و پرادهانی ۱۷ تا چند دقیقه دیگر به اینجا میآیند ( دعانویس شریفیه نیمیشا )، تا در مورد موضوعی محرمانه مشورت کنند. مارمولک چنین میگوید.» و در همان لحظه نوری از دور دیده شد. «این کالسکه وزیر است. بیایید برویم. […]